شما اینجا هستید

بوستان سعدی

بوستان سعدی

بسم الله الرحمن الرحيم

بنام خداوند جان آفرين

خداوند بخشنده دستگير

عزيزي كه هركر درش سربتافت

سر پادشاهان گردن فراز

نه گردنكشان را بگيرد بفور

وگر خشم گيرد ز كردار زشت

اگر با پدر جنگ جويد كسي

وگر خويش راضي نباشد ز خويش

وگر بنده چابك نباشد بكار

وگر بر رفيقان نباي شفيق

وگر ترك خدمت كند لشكري

وليكن خداوند بالا و پست

دو كونش يكي قطره از بحر علم

اَديم زمين سفره عام اوست

اگر بر جفا پيشه بشتافتي

بري ذاتش از تهمت ضد و جنس

پرستار امرش همه چيز و كس

چنان پهن خوان كرم گسترد

لطيف كرم گستر كارساز

مرو را رسد كبريا و مني

يكي را بسر برنهد تاج بخت

كلاه سعادت يكي بر سرش

گلستان كند آتش بر خليل

گر آن ست منشور احسان اوست

پس پرده بيند عمل هاي بد

بتهديد اگر بر كشد تيغ حكم

وگر در دهد يك صلاي كرم

به درگاه لطف و بزرگيش بر

فروماندگان را به رحمت قريب

بر احوال نابوده عملش بصير

به قدرت نگهدار بالا و شيب

نه مستغني از طاعتش پشت كس

قديمي نكوركار نيكي پسند

ز مشرق به مغرب مه و آفتاب

زمين از تب لرزه آمد ستوه

دهد نطفه را صورتي چون پري

نهد لعل و پيروزه در صلب سنگ

ز ابر افكندقطره اي سوي يم

از آن قطره لولويِ لالا كند

برو علم يك ذره پوشيده نيست

مهيا كن روزي مار و مور

به امرش وجود از عدم نقش بست

دگر ره به كتم عدم در برد

جهان متفق بر الهيتش

بشر ماوراي جلالش نيافت

نه بر اوچ ذاتش پرد مرغ وهم

درين ورطه كشتي فروشد هزار

چه شبها نشستم درين سير گم

محيط ست علم ملك بر بسيط

نه ادراك در كنه ذاتش رسيد

توان در بلاغت به سحبان رسيد

كه خاصان درين ره فرس رانده اند

نه هر جاي مركب توان تاختن

وگر سالكي محر راز گشت

كسي را درين بزم ساغر دهند

يكي باز را ديده بر دوخت ست

كسي ره سوي گنج قارون نبرد

بمردم درين موج درياي خون

اگر طالبي كاين زمين طي كني

تامل در آيينه دل كني

مگر بويي از عشق مستت كند

به پاي طلب ره بدانجا بري

بدرد يقين پرده هاي خيال

دگر مركب عقل در پويه نيست

درين بحر جز مرد راعي نرفت

كساني كزين راه برگشته اند

خلاف پيمبر كسي ره گزيد

مپندار سعدي كه راه صفا

         حكيم سخن در زبان آفرين

كريم خطا بخش پوزش پذير

به هر در كه شد هيچ عزت نيافت

به درگاه او بر زمين نياز

نه عذر آوران را براند بجور

چو باز آمدي ماجرا در نوشت

پدر بي گمان خشم  گيرد بسي

چوبيگانگانش براند ز پيش

عزيزش ندارد خداوندگار

به فرسنگ بگريزد از تو رفيق

شود شاه لشكركش از وي بري

به عصيان دذر رزق بر كس نبست

گنه بيند و پرده پوشد به حلم

برين خوان يغما چه دشمن چه دوس

كه از دست قهرش امان يافتي؟

غني ملكش از طاعت جن و انس

بني آدم و مرغ و مور و مگس

كه سيمرغ در قاف قسمت خورد

كه داراي خلقست و داناي راز

كه ملكش قديم ست و ذاتش غني

يكي را بخاك اندر آرد ز تخت

گليم شقاوت يكي در برش

گروهي بر آتش برد ز آب نيل

ور اين ست توقيع فرمان اوست

همو پرده پوشد به آْاي خود{

بمانند كروبيان صم بكم

عزازيل گويد نصيبي برم

بزرگان نهاده برگي ز سر

تضرع كان را به دعوت مجيب

به اسرار نگفته لطفش خبير

خداوند ديوان روز حسيب

نه بر حرف او جاي انگشت كس

به كلك قضا در رحم نقشبند

روان كرد و بنهاد گيتي بر آب

فرو كوفت بر دامنش ميخ كوه

كه كردست بر آب صورتگري ؟

گل و لعل در شاخ پيروزه رنگ

ز صلب اوفتد نطفه اي در شكم

وزين صورتي سرو بالا كند

كه پيدا و پنهان به نزدش يكيست

اگر چند بي دست و پايند و زور

كه داند جز او كردن از نيست هست؟

وز آنجا به صحراي محشر برد

فرومانده از كنه ماهيتش

بصر منتهاي جمالش نيافت

نه در ذيل وصفش رسد دست فهم

كه پيدا نشد تخته اي بر كنار

كه دهشت گرفت آستينم كه قم

قياس تو بر وي نگردد محيط

نه فكرت به غور صفاتش رسيد

نه در كنه بي چون سبحان رسيد

به لا احصي از تك فرومانده اند

كه جاها سپر بايد انداختن

ببندند بر وي در بازگشت

كه داروي بيهوشيش در دهند

يكي ديده ها باز و پر سوخت ست

وگر برد ، ره باز بيرون نبرد

كزو كس نبردست كشتي برون

نخست اسب بازآمدن پي كني

صفايي به تدريج حاصل كني

طلبكار عهد الستت كند

وز آنجا به بال محبت پري

نماند سراپرده الا جلال

عنانش بگيرد تحير كه بيست

گم آن شد كه دنبال داعي نرفت

برفتند بسيار و سرگشته اند

كه هرگز به منزل نخواهد رسيد

توان رفت جز بر پي مصطفي

ستايش پيغمبر صلي الله عليه و آله

كريم السجايا جميل الشيم

امام رسل پيشواي سبيل

شفيع الوري خواجه بعث و نشر

كليمي كه چرخ فلك طور اوست

شفيع مطاع نبي كريم

يتيمي كه ناكرده قرآن درست

چو عزمش برآهيخت شمشير بيم

چو صيتش در افواه دنيا فتاد

به لا قامت لات بشكست خرد

نه از لات و عزي برآورد گرد

شبي بر نشست از فلك برگذشت

چنان گرم در تيه قربت براند

بدو گفت سالار بيت الحرام

چو در دوستي مخلصم يافتي

بگفتا فراتر مجالم نماند

اگر يكسر موي برتر پرم

نماند به عصيان كسي در گرو

چه نعت پسنديده گويم ترا؟

درود ملك بر روان تو باد

نخستين ابوبكر پير مريد

خردمند عثمان شب زنده دار

خدايا به حق بني فاطمه

اگر دعوتم رد كني ور قبول

چه گم گردد اي صدر فرخنده پي

كه باشند مشتي گدايان خيل

خدايت ثنا گفت و تبجيل كرد

بلند‌آسمان پيش قدرت خجل

تو اصل وجود آمدي از نخست

ندانم كدامين سخن گويمت

ترا عز لولاك تمكين بس ست

چه وصف كند سعدي ناتمام

         نبي البرايا شفيع الامم

امين خدا مهبط جبرييل

امام الهدي صدر ديوان حشر

همه نورها پرو نور اوست

قسيم جسيم نسيم وسيم

كتبخانه چند ملت بشست

به معجز ميان قمر زد دو نيم

تزلزل در ايوان كسري فتاد

به اعزاز دين آب عزي ببرد

كه توريه و انجيل منسوخ كرد

به تمكين و جاه از ملك درگذشت

كه بر سدره جبريل ازو باز ماند

كه اي حامل وحي برتر خرام

عنانم ز صحبت چرا تافتي؟

بماندم كه نيروي بالم نماند

فروغ تجلي بسوزد پرم

كه دارد چنين سيدي پيشرو

عليك السلام اي نبي الورا

بر اصحاب و بر پيروان تو باد

عمر پنجه بر پيچ ديو مريد

چهارم علي شاه دلدل سوار

كه بر قولم ايمان كنم خاتمه

من و دست و دامان آل رسول

ز قدر رفيعت بدرگاه حي

به مهمان دارالسلامت طفيل

زمين بوس قدر تو جبريل كرد

تو مخلوق و آدم هنوز آب و گل

دگر هر چه موجود شد فرع تست

كه والاتري ز آنچه من گويمت

ثناي تو طه و يس بس ست

عليك الصواه اي نبي السلام

 

سبب نظم كتاب

در اقصاي عالم بگشتم بسي

تمتع به هر گوشه اي يافتم

چو پاكان شيراز خاكي نهاد

تولاي مردان اين پاك بوم

دريغ آمدم ز آنهمه بوستان

به دل گفتم از مصر قند آورند

مرا گر تهي بود از آن قند دست

نه قندي كه مردم بصورت خورند

چو اين كاخ دولت بپرداختم

يكي باب عدل ست و تدبير و راي

دوم باب عشق ست و مستي و شور

سوم باب عشق ست و مستي وشور

چهارم تواضع ،‌رضا پنجمين

به هفتم در از عالم تربيت

نهم راه توبه است و راه صواب

به روز همايون وسال سعيد

ز ششصد فزون بود پنجاه و پنج

كه در بحر لوء لوء صدف نيز هست

الا اي خردمند پاكيزه خوي

قباگر حريرست و گر پرنيان

تو گر پرنياني نيابي مجوش

ننازم به سرمايه فضل خويش

شنيدم كه در روز اميد و بيم

تو نيز ار بدي بينيم در سخن

چو بيني پسند آيدت از هزار

همانا كه در فارس انشاء من

چو بانگ دهل هولم از دور بود

گل آورد سعدي سوي بوستان

چو خرما به شيريني اندوده پوست

         بسر بردم ايام با هر كسي

ز هر خرمني خوشه اي يافتم

نديدم كه رحمت برين خاك باد

بر انگيختم خاطر از شام و روم

تهيدست رفتن سوي دوستان

بر دوستان ارمغاني برند

سخنهاي شيرين تر از قند هست

كه ارباب معني به كاغذ برند

برو ده در از تربيت ساختم

نكهباني خلق و ترس خداي

كه منعم كند فضل حق را سپاس

نه عشقي كه بندند بر خود بروز

ششم ذكر مرد قناعت گزين

به هشتم در از شكر بر عافيت

دهم در مناجات و ختم كتاب

به تاريخ فرخ ميان دو عيد

كه پر در شد اين نامبردار گنج

هنوز از خجالت به زانو سرم

درخت بلندست در باغ و پست

خردمند نشنيده ام عيبجوي

به ناچار حشوش بپوش

به دريوزه آورده ام دست پيش

بدان را به نيكان ببخشد كريم

به خلق جهان آفرين كار كن

به مردي كه دست از تعنت بدار

چو مشك ست بي قيمت اندر ختن

به غيبت درم عيب مستور بود

به شوخي و فلفل به هندوستان

چو بازش كني استخواني دروست

 

مدح ابوبكرن سعدبن زنگي

مرا طبع ازين نوع خواهان نبود

ولي نظم كردي بنام فلان

كه سعدي كه گوي بلاغت ربود

سزد گر به دورش بنازم چنان

جهانبان دين پرور دادگر

سر سر فرازان و تاج مهان

گر از فتنه آيد كسي در پناه

فطوبي لباب كبيت العتيق

نديدم چنين گنج و ملك و سرير

نيامند برش درناك غمي

طلبكار خيرست اميدوار

كله گوشه بر آسمان برين

گداگر تواضع كند خوي اوست

اگر زيردستي بيفتد چه خاست؟

نه ذكر جميلش نهان مي رود

چنويي خردمند فرخ نژاد

نبيني در ايام او رنجه اي

كس اين رسم و ترتيب و آيين نديد

از آن پيش حق پايگاهش قوي ست

چنان سايه گسترده بر عالمي

همه وقت مردم ز جور زمان

در ايام عدل تو اي شهريار

به عهد تو مي بينم آرام خلق

هم از بخت فرخنده فرجام تست

كه تا بر فلك ماه وخورشيد هست

ملوك ار نكونامي اندوختند

تودر سيرت پادشاهي خويش

سكندر به ديوار رويين و سنگ

ترا سد ياجوج كفر از زرست

زبان آوري  كاندرين امن و داد

زهي بحر بخشايش و كان جود

برون بيم اوصاف شاه از حساب

گر آنجمله را سعدي انشا كند

فروماندم از شكر چندين كرم

جهانت به كام و فلك يار باد

بلند اخترت عالم افروخته

غم از گردش روزگارت مباد

كه بر خاطر پادشاهان غمي

دل و كشورت جمع و معمور باد

تنت باد پيوسته چون دين درست

درونت به تاييد حق شاد باد

جهان آفرين بر تو رحمت كناد

همينت بس از كردگار مجيد

نرفت از جهان سعد زنگي بدرد

عجب نيست اين فرع از اصل پاك

خدايا بر آن تربت نامدار

گر از سعد زنگي مثل ماند ياد

         سر مدحت پادشاهان نبود

مگر باز گويند صاحبدلان

در ايام بوبكربن سعد بود

كه سيد به دوران نوشين روان

نيامد چو بوبكر بعد از عمر

به دوران عدلش بناز اي جهان

ندارد جزين كشور آرامگاه

حواليه من كل فج عميق

كه وقف‌ست بر طفل و درويش‌و پير

كه ننهاد بر خاطرش مرهمي

خدايا اميدي كه دارد برآر

هنوز از تواضع سرش بر زمين

زگردن فرازان تواضح نكوست

زبر دست افتاده مرد خداست

كه صيت كرم در جهان مي رود

ندارد جهان تا جهان ست ياد

كه نالد ز بيداد سرپنجه اي

فريدون با آن شكوه اين نديد

كه‌دست ضعيفان‌به جاهش قوي‌ست

كه زالي نينديشد از رستمي

بنالند و از گردش آسمان

ندارد شكايت كس از روزگار

پس از تو ندانم سرانجام خلق

كه تاريخ سعدي در ايام تست

درين دفترت ذكر جاويد هست

ز پيشينگان سيرت آموختند

سبق بردي از پادشاهان پيش

بكرد از جخان راه ياجوج تنگ

نه رويين چون ديوار اسكندرست

سپاست نگويد زبانش مباد

كه مستظهرند از وجودت وجود

نگنجد درين تنگ ميدان كتاب

مگر دفتري ديگر املا كند

همان به كه دست دعا گسترم

جهان آفرينت نگهدار باد

زوال اختر دشمنت سوخته

وز انديشه بر دل غبارت مباد

پريشان كند خاطر عالمي

ز ملكت پراكندگي دور باد

بد انديش را دل چو تدبير سست

دل و دين و اقليمت آباد باد

دگر هر چه گويم فسانست و باد

كه توفيق خيرت بود بر مزيد

كه چون تو خلف نامبردار كرد

كه‌جانش براوج‌ست‌وجسمش به‌خاك

به فضلت كه باران رحمت ببار

فلك ياور سعد بوبكر باد

 

مدح سعد بن ابي بكربن سعد

جوان جوانبخت روشن ضمير

به دانش بزرگ و به همت بلند

زهي دولت مادر روزگار

بدست كرم آب دريا ببرد

زهي چشم دولت به روي تو باز

صدف را كه بيني ز دردانه پر

تو آن در مكنون يك دانه اي

نگه دار يارب بچشم خودش

خدايا در آفاق نامي كنش

مقيمش در انصاف و تقوي بدار

غم از دشمن ناپسندش مباد

بهشتي درخت آورد چون تو يار

از آن خاندان خير بيگانه دان

زهي دين و دانش ، زهي عدل و داد

نگنجد كرمهاي حق در قياس

خدايا تو اين شاه درويش دوست

بسي بر سر خلق پاينده دار

برومند دارش درخت اميد

به راحت تكلف مرو سعديا

تو منزل شناسي و شه راهرو

چه حاجت كه نه كرسي آسمان

مگو پاي عزت بر افلاك نه

به طاعت بنه چهره بر آستان

اگر بنده اي سر برين در بنه

بدرگاه فرومانده ذوالجلال

چو طاعت كني لبس شاهي مپوش

كه پروردگارا توانگر تويي

نه كشور خدايم نه فرماندهم

تو برخيز و يكي دهم دسترس

دعا كن به شب چون گدايان بسوز

كمر بسته گردنكشان بر درت

زهي بندگان را خداوندگار

حكايت كنند از بزرگان دين

كه صاحب دلي بر پلنگي نشست

يكي گفتش اي مرد راه خداي

چه كردي كه درنده رام تو شد

بگفت ار پلنگم زبون ست و مار

تو هم گردن از حكم داور مپيچ

چو حاكم بفرمان داور بود

محال ست چون دوست دارد ترا

ره اين ست روي از طريقت متاب

نصيحت كسي سودمند آيدش

         به دولت جوان و به تدبير پير

به بازو دلي و به دل هوشمند

كه رودي چنين پرورد در كنار

به رفعت محل ثريا ببرد

سر شهرياران گردن فراز

نه آن قدر دارد كه يك داه در

كه پيرايه سلطنت خانه اي

بپرهيز از آسيب چشم بدش

به توفيق طاعت گرامي كنش

مرادش بدنيا و عقبي برآر

وز انديشه بر دل گزندش مباد

پسر نامجوي و پدر نامدار

كه باشند بدخواه اين خاندان

زهي ملك و دولت كه پاينده باد

چه خدمت گزارد زبان سپاس؟

كه آسايش خلق در ظل اوست

به توفيق طاعت دلش زنده دار

سرش سبز و رويش به‌رحمت سفيد

اگر صد داري بيار و بيا

تو حفگوي و خسرو حقايق شنو

نهي زير پاي قزل ارسلان

بگو روي اخلاص بر خاك نه

كه اين ست سر جاده راستان

كلاه خداوندي از سر بنه

چو درويش پيش توانگر بنال

چو درويش مخلص برآور خروش

توانا و درويش پرور تويي

يكي از گدايان اين درگهم

وگر نه چه خير آمد از من بكس؟

اگر مي كني پادشاهي به روز

تو بر آستان عبادت سرت

خداوند را بنده حقگزار

حقيقت شناسان عين اليقين

همي راند رهوار و ماري بدست

بدين ره كه رفتي مرا ره نماي

نگين سعادت بنام تو شد

وگر پيل و كركس شگفتي مدار

كه گردن نپيچد ز حكم تو هيچ

خدايش نگهبان و ياور بود

كه در دست دشمن  گذارد ترا

بنه گام و كامي كه داري بياب

كه گفتار سعدي پسند آيدش

 

 

باب اول

در عدل و تدبير و راي

شنيدم كه در وقت نزع روان

كه خاطر نگهدار درويش باش

نياسايد اندر ديار توكس

نيايد به نزديك دانا پسند

برو پاس درويش محتاج دار

رعيت چو بيخند و سلطان درخت

مكن تا تواني دل خلق ريش

اگر جاده اي بايدت مستقيم

طبيعت شود مرد را بخردي

گرين هر دو در پادشه يافتي

كه بخشايش آرد بر اميدوار

گزند كسانش نيايد پسند وگر در سرشت وي اين خوي نيست

اگر پاي بندي رضا پيش گير

فراخي در آن مرز و كشور مخواه

ز مستكبران دلاور بترس

دگر كشور آباد بيند بخواب

خرابي و بدنامي آيد ز جود

رعيت نشايد ببيداد كشت

مراعات دهقان كن از بهر خويش

مروت نباشد بدي با كسي

شنيدم كه خسرو به شيروريه گفت

بر آن باشد كه تا هر چه نيت كني

الا تا نپيچي سر از عدل و راي

گريزد رعيت ز بيدادگر

بسي برنيايد كه بنياد خود

خرابي كند مرد شمشير زن

چراغي كه بيوه زني بر فروخت

از آن بهره ورتر در آفاق كيست؟

چو نوبت رسد زين جهان غربتش

بدو نيك مردم چو مي بگذرند

خدا ترس را بر رعيت گمار

بد انديش تست آن و خونخوار خلق

رياست بدست كساني خطاست

نكوكار پرور نبيند بدي

مكافات موذي به مالش مكن

مكن صبر بر عامل ظلم دوست

سر گرگ بايد هم اول بريد

چه خوش گفت بازارگاني اسير

چو مردانگي آيد از رهزنان

شهنشه كه بازرگان را بخست

كي آنجا دگر هوشمندان روند

نكو بايدت نام و نيكي قبول

بزرگان مسافر بجان پرورند

تبه گردد آن مملكت عن قريب

غريب آشنا باش و سياح دوست

نكو دار ضعيف و مسافر عزيز

ز بيگانه پرهيز كردن نكوست

غريبي كه پرفتنه باشد سرش

تو گر خشم بر وي نگيري رواست

وگر پارسي باشدش باد و بوم

هم آنجا امانش مده تا به چاشت

كه گويند برگشته باد آن زمين

قديمان خود را بيفزاي قدر

چو خدمتگزاريت گردد كهن

گر او را هرم دست خدمت ببست

شنيدم كه شاپور دم دركشيد

چو شد حالش از بينوايي تباه

چو بذل تو كردم جواني خويش

عمل گر دهي مرد منعم شناس

چو مفلس فرو برد گردن بدوش

چو مشرف دو دست از امانت بداشت

ورو نيز در ساخت با خاطرش

خدا ترس بايدامانت گزار

امين بايد از داور انديشناك

بيفشان و بشمار و فارغ نشين

دو همجنس ديرينه را هم قلم

چه داني كه همدست گردند و يار؟

چو دزدان ز هم باك دارند و بيم

يكي را كه معزول كردي ز جاه

بر آوردن كام اميدوار

نويسنده را گر ستون عمل

به فرمانبران بر ، شه دادگر

گهش مي زند تا شود دردناك

چو نرمي كني خصم گردد دلير

درشتي و نرمي بهم در ، به هست

جوانمرد وخوشخوي وبخشنده باش

نيامد كس اندر جهان كو بماند

نمرد آنكه ماند پس از وي بجاي

هر آن كو نماند از پسش يادگار

وگر رفت و آثار خيرش نماند

چو خواهي كه نامت بود جاودان

همين نقش برخوان پس ازعهد خويش

همين كام و ناز و طرب داشتند

يكي نام نيكو ببرد از جهان

به سمع رضا مشنو ايذاي كس

گهنكار عذر نيسان بنه

گر آيد گنهكاري اندر پناه

چو باري بگفتند و نشنيد پند

وگر پند و بندش يايد بكار

چو خشم آيدت بر گناه كسي

كه سهل ست لعل بدخشان شكست

   

***

    به هرمز چنين گفت نوشيروان

نه در بند آسايش خويش باش

چو آسايش خويش جويي و بس

شبان خفته و گرگ در گوسفند

كه شاه از رعيت بود تاجدار

درخت اي پسر باشد از بيخ سخت

وگر مي كني مي كني بيخ خويش

ره پارسيان اميدست و بيم

به اميد نيكي و بيم بدي

در اقليم و ملكش بنه يافتي

به اميد بخشايش كردگار

كه ترسد كه در ملكش آيد گزند

در آن كشور آسودگي بوي نيست

وگر يك سواري سر خويش گير

كه دلتنگ بيني رعيت ز شاه

از آن كو نترسد ز داور بترس

كه دارد دل اهل كشور خراب

رسد پيشبين اين سخن را به غور

كه مر سلطنت را پناهند و پشت

كه مزدور خوشدل كند كار بيش

كزو نيكويي ديده باشي بسي

در آندم كه چشمش ز ديدن بخفت

نظر در صلاح رعيت كني

كه مردم ز دستت نپيچند پاي

كند نام زشتش به گيتي سمر

بكند آنكه بنهاد بنياد بد

نه چندانكه دود دل طفل و زن

بسي ديده باشي از شهري بسوخت

كه در ملكراني به انصاف زيست

ترحم فرستند بر تربتش

همان به كه نامت به نيكي برند

كه معمار ملكست پرهيزگار

كه نفع تو جويد در آزار خلق

كه از دستشان دستها بر خداست

چو بد پروري خصم خ ون خودي

كه بيخش برآورد بايد ز بن

كه از فربهي بايدش كند پوست

نه چون گوسفندان مردم دريد

چو گِردش گرفتند دزدان به تير

چه مردان لشكر چه خيل زنان

در خير بر شهر و لشكر ببست

چو آوازه رسم بد بشنوند

نكو دار بازرگان و رسول

كه نام نكويي به عالم برند

كزو خاطر آزرده آيد غريب

كه سياح جلاب نام نكوست

وز آسيبشان بر حذر باش نيز

كه دشمن توان بود در زي دوست

ميازار و بيرون كن از كشورش

كه خود خوي بد دشمنش در قفاست

به صنعاش مفرست و سقلاب و روم

نشايد بلا بر دگر كس گماشت

كزو مردم آيند بيرون چنين

كه هرگز نيايد ز پرورده غدر

حق ساليانش فرامش مكن

ترا بر كرم همچنان دست هست

چو خسرو به رسمش قلم در كشيد

نبشت اين حكايت به نزديك شاه

به هنگام پيري مرام ز پيش

كه مفلس ندارد ز سلطان هراس

ازو بر نيايد دگر جز خروش

ببايد برو ناظري برگماشت

ز مشرف عمل بركن و ناظرش

امين كز تو ترسد امينش مدار

نه از رفع ديوان و زجر و هلاك

كه از صد يكي را نبيني امين

نبايد فرستاد يكجا بهم

يكي دزد باشد يكي پرده دار

رود در ميان كارواني سليم

چو چندي برآيد ببخشش گناه

به از قيد بندي شكستن هزار

بيفتد نبرد طناب امل

پدر وار خشم آورد بر پسر

گهي مي كند آبش از ديده پاك

وگر خشم گيري شوند از تو سير

چو رگزن كه جراح و مرهم نه هست

چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش

مگر آن كزو نام نيكو بماند

پل وم خاني و خان و مهمانسراي

درخت وجودش نياورد بار

نشايد پس مرگش الحمد بخواند

مكن نام نيك بزرگان نهان كه ديدي پس از عهد شاهان پيش

به آخر برفتندو بگذاشتند

يكي رسم بد ماند ازو جاودان

وگر گفته آيد به غورش برس

چو زنهار خواهند زنهار ده

نه شرط ست كشتن به اول گناه

بده گوشمالش به زندان و بند

درختي خبيث ست بيخش برآر

تامل كنش در عقوبت بسي

شكسته نشايد دگرباره بست

 

«حكايت»

ز درياي عمان برآمد كسي

عرب ديده و ترك و تاجيك و روم

جهان گشته و دانش اندوخته

به هيكل قوي چون تناور درخت

دو صد رقعه بالاي هم دوخته

به شهري در آمد ز دريا كنار

مه طبعي نكو نامي انديش داشت

بشستند خدمتگزاران شاه

چو بر آستان ملك سر نهاد

درـآمد به ايوان شاهنشهي

نرفتم درين مملكت منزلي

نديدمكسي سر گران از شراب

ملك را همين مُلك پيرايه بس

سخن گفت و دامان گوهر فشاند

پسند آمدش حسن گفتار مرد

زرش داد و گوهر به شكر قدوم

بگفت آنچه پرسيدش از سرگذشت

ملك با دل خويش با گفت و گو

وليكن بتدريج تا انجمن

به عقلش ببايد نخست آزمود

برد بر دل از جور غم بارها

چو قاضي به فكرت نويسد سجل

نظر كن چو سوفار داري بشست

چو يوسف كسي در صلاح و تمي

به ايام تا برنيايد بسي

ز هر نوع اخلاق او كشف كرد

نكو سيرتش ديد و روشن قياس

به راي از بزرگان مهش ديد و بيش

چنان حكمت و معرفت كار بست

در آورد ملكي به زير قلم

زبان همه حرفگيران ببست

حسودي كه يك جو خيانت نديد

ز روشن دلش ملك پرتو گرفت

نديد آن خردمند را رخنه اي

امين و بدانديش طشتند و مور

ملك را دو خورشيد طلعت غلام

دو پاكيزه پيكر چو حور و پري

دوصورت كه گفتي يكي نيست بيش

سخن هاي داناي شيرين سخن

چوديدند كه اوصاف و خلقش نكوست

درو هم اثر كرد ميل بشر

از آسايش آنگه خبر داشتي

وزير اندرين شمه اي راه برد

كه اين را ندانم چه خوانند و كيست؟

سفر كردگان لاابالي زيند

شنيدم كه با بندگانش سرست

نشايد چنين خيره روي تباه

مگر نعمت شه فرامش كنم

بپندار نتوان سخن گفت زود

ز فرمانبرانم كسي گوشت داشت

من اين گفتم اكنون ملك راست راي

به ناخوبتر صورتي شرح داد

بدانديش بر خرده چو دست يافت

به خرده توان آتش افروختن

ملك را چنان گرم كرد اين خبر

غضب دست در خون درويش داشت

كه پرورده شتن نه مردي بود

ميازار پرورده خويشتن

به نعمت نبايست پروردنش

ازو تا هنرها يقينت نشد

كنون تا يقينت نگردد گناه

ملك در دل اين راز پوشيده داشت

دلست، اي خردمند ، زندان راز

نظر كرد پوشيده در كار مرد

كه ناگه نظر زي يكي بنده كرد

دو كس را كه با هم بودجان و هوش

چو ديده بديدار كردي دلير

ملك را گمان بدي راست شد

هم از حسن تدبير و راي تمام

ترا من خردمند پنداشتم

گمان بردمت زيرك و هوشمند

چنين مرتفع پايه جاي تو نيست

كه چون بدگهر پرورم لاجرم

برآورد سر مرد بسيار دان

مراچون بد دامن از جرم پاك

به خاطر درم هرگز اين ظن نرفت

شهنشاه گفت آنچه گفتم برت

چنين گفت با من وزير كهن

تبسم كنان دست بر لب گرفت

حسودي كه بيند بجاي خودم

من آن ساعت انگاشتم دشمنش

چو سلطان فضيلت نهد بر ويم

مرا تا قيامت نگيرد بدوست

برينت بگويم حديثي درست

ندانم كجا ديده ام در كتاب

به بالا صوبر به ديدن چو حور

فرا رفت و گفت اي عجب اين تويي؟

تو كاين روي داري به حسن قمر

چرا نقش بندت در ايوان شاه

شنيد اين سخن بخت برگشته ديو

كه اي نيك بخت اين نه شكل من ست

مرا همچنين نام نيك ست ليك

وزيري كه جاه من آبش بريخت

وليكن نينديشم از خشم شاه

اگر محتسب گردد آنرا غم ست

چو حرفم برآيد درست از قلم

ملك در سخن گفتنش خيره ماند

كه مجرم به زرق و زبان آوري

ز خصمت همانا كه نشنيده ام

كزين زمره ي خلق در بارگاه

بخنديد مرد سخنگوي و گفت

درين نكته اي هست اگر بشنوي

نبيني كه درويش بي دستگاه

مرا دستگاه جواني برفت

ز ديدار اينان ندارم شكيب

مرا همچنين چهره گلفام بود

درين غايتم رشت بايد كفن

مرا همچنين جعد شبرنگ بود

دو رسته درم در دهن داشت جاي

كنونم نگه كن به وقت سخن

در اينان به حسرت چرا ننگرم؟

برفت از من آن روزهاي عزيز

چو دانشور اين در معني بسفت

در اركان دولت نگه كرد شاه

كسي را نظر سوي شاهد رواست

به عقل ار نه آهستگي كردمي

به تندي سبك دست بردن به تيغ

ز صاحب غرض تا سخن نشنوي

نكونام را جاه و تشريف و مال

به تدبير دستور دانشورش

به عدل و كرم سالها ملك راند

ژنين پادشاهان كه دين پرورند

از آنان نبينم درين عهد كس بهشتي درختي تو اي پادشاه

طمع بود از بخت نيك اخترم

خرد گفت دولت نبخشد هماي

خدايا به رحمت نظر كرده اي

دعاگوي اين دولتم بنده وار

صواب ست پيش از كشش بند كرد

خداوند فرمان و راي و شكوه

سر پر غرور از تحمل تهي

نگويم چو جنگ آوري پاي دار

تحمل كند هر كه را عقل هست

چو لشكر برون تاخت خشم از كمين

نديدم چنين ديو زير فلك

نه بر حكم شرع آب خوردن خطاست

كه را شرع فتوي دهد بر هلاك

وگر داني اندر تبارش كسان

گنه بود مرد ستمكار را

تت زورمندست و لشكر گران

كه وي به حصاري گريزد بلند

نظر كن در احوال زندانيان

چو بازرگان در ديارت بمرد

كز آن پس كه بر وي بگريند زار

كه مسكين در اقليم غربت بمرد

بينديش از آن طفلك بي پدر

بسا نام نيكوي پنجاه سال

پسنديده كاران جاويد نام

بر آفاق اگر سر بسر پادشاست

بمرد از تهيدستي آزاد مرد

شنيدم كه فرماندهي دادگر

يكي گفتش اي خسرو نيك روز

بگفت اين قدر ستر و آسايش ست

نه از بهر آن مي ستانم خراج

چو همچون زنان حله در تن كنم

مرا هم ز صد گونه آز و هواست

خزاين پر از بهر لشكر بود

سپاهي كه خوشدل نباشد ز شاه

چو دشمن خر روستايي برد

مخالف خرش برد و سلطان خراج

رعيت درخت ست ،‌اگر پروري

به بي رحمي از بيخ و بارش مكن

مروت نباشد بر افتاده زور

كسان برخورند از جواني وبخت

اگر زيردستي در آيد ز پاي

چو شايد گرفتن به نرمي ديار

به مردي كه ملك سراسر زمين

شيدم كه جمشيد فرخ سرشت

برين چشمه چون ما بسي دم زدند

گرفتيم عالم به مردي و زور

چو. بر دشمني باشدت دسترس

عدو زنده سرگشته پيرامنت

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

***

 

 

 

***

 

 

***

 

 

***

 

 

 

 

***

 

 

 

 

 

 

 

 

***

 

 

***

    سفر كرده هامون و دريا بسي

ز هر جنس در نفس پاكش علوم

سفر كرده و صحبت آموخته

وليكن فرومانده بي برگ سخت

ز حراق و او در ميان سوخته

بزرگي در آن ناحيت شهريار

سر عجز در پاي درويش داشت

سر و تن به حمامش از گرد راه

نيايش كنان دست بر برنهاد

كه بختت جوان باد و دولت رهي

كز آسيب آزرده ديدم دلي

مگر هم خرابات ديدم  خراب

كه راضي نگردد به آزار كس

به نطقي كه شه آستين برفشاند

به نزد خويش خواند و اكرام كرد

بپرسيدش از گوهر و زاد و بوم

به قربت ز ديگر كسان برگذشت

كه دست وزارت سپارد بدو

به سستي نخندند بر راي من

بقدر هنر پايگاهش فزود

كه ناآزموده كند كارها

نگردد ز دستاربندان خجل

نه آنگه كه پرتاب كردي ز دست

به يك سال بايد كه  گردد عزيز

نشايد رسيد نبه غور كسي

خردمند و پاكيزه دين بود مرد

سخن سنج و مقدار مردم شناس

نشاندش زبردست دستور خويش

كه از امر و نهيش دروني نخست

كزو بر وجودي نيامد الم

كه حرفي بدش برنيامد ز دست

به كارش نيامد چو گندم طپيد

وزير كهن را غم نو گرفت

كه در وي تواند زدن طعنه اي

نشايد درو رخنه كردن به زور

بسر بر كمر بسته بودي مدام

چو خورشيد و ماه از سديگر بري

نموده در آيينه همتاي خويش

گرفت اندر آن هر دو شمشاد بن

به طبعش هواخواه گشتند و دوست

نه ميلي چو كوتاه بينان به شر

كه در روي ايشان نظر داشتي

به خبث اين حكايت بر شاه برد

نخواهد به سامان درين ملك زيست

كه پرورده ملك و دولت نيند

خيانت پسندست و شوت پرست

كه بدنامي آرد در ايوان شاه

كه بينم تباهي و خامش كنم

نگفتم ترا تا يقينم نبود

كه آغوش را اندر آغوش داشت

چو من آزمودم تو نيز آزماي

كه بد مرد را نيك روزي مباد

درون بزرگان به آتش بتافت

پس آنگه درخت كهن سوختن

كه جوشش برآمد چو مرجل به سر

وليكن سكون دست در پيش داشت

ستم در پي داد سردي بود

چو تير تو دارد به تيرش مزن

چه خواهي به بيداد خون خوردنش

در ايوان شاهي قرينت نشد

به گفتار دشمن گزندش مخواه

كه قول حكيمان نيوشيده داشت

چو گفتي نيايد به زنجير باز

خلل ديد در راي هشيار مرد

پريچهره در زير لب خنده كرد

حكايت كنانند و ايشان خموش

نگردي چو مستسقي از دجله سير

ز سودا برو خشمگين خواست شد

به آهستگي گفتش اي نيكنام

بر اسرار ملكت امين داشتم

ندانستمت خيره و ناپسند

گناه از من آمد خطاي تو نيست

خيانت روا داردم در حرم

چنين گفت با خسرو كاردان

نباشد ز خبث بدانديش باك

ندانم كه گفت آنچه بر من نرفت؟

بگويند خصمان به روي اندريت تو نيز آنچه داني بگوي و بكن

كزو هر چه آيد نيايد شگفت

كجا بر زبان آورد جز بدم

كه بنشاند شه زيردست منش

نداني كه دشمن بود در پيم؟

چو بيند كه در عز من ذل اوست

اگر گوش با بنده داري نخست

كه ابليس را ديد شخصي به خواب

چو خورشيدش ازچهره مي‌تافت نور

فرشته نباشد بدين نيكويي

چرا در جهاني به زشتي سمر؟

دژم روي كردست و زشت و تباه؟

به زاري برآورد بانگ و غريو

وليكن قلم در كف دشمن ست

ز علت نگويد بدانديش نيك

به فرسنگ بايد ز مكرش گريخت

دلاور بود در سخن بيگناه

كه سنگ ترازوي بارش كم ست

مرا از همه حرفگيران چه غم؟

سر دست فرماندهي برفشاند

ز جرمي كه دارد نگردد بري

نه آخر به چشم خودت ديده ام؟

نمي باشدت جز در اينان نگاه

حق ست اين سخن، حق نشايد نهفت

كه حكمت روان باد و دولت قوي

به حسرت كند در توانگر نگاه

به لهو و لعب زندگاني برفت

كه سرمايه داران حسنند و زيب

بلورينم از خوبي اندام بود

كه مويم چو پنبه ست و دوكم بدن

قبا در بر از نازكي تنگ بود

چو د يواري از خشت سيمين به پاي

بيفتاده يك يك چو سور كهن

كه عمر تلف كرده ياد آورم

به پايان رسد ناگه اين روز نيز

بگفت اين كزين به محال ست گفت

كزين خوب تر لفظ و معني مخواه

كه داند بدين شاهدي عذر خواست

به گفتار خصمش بيازردمي

به دندان برد پشت دست ريغ

كه گر كار بندي پشيمان شوي

بيفروزد و ،‌بدگوي را گوشمال

به نيكي بشد نام در كشورش

برفت و نكونامي از وي بماند

به بازوي دين گوي دولت برند

وگر هست بوبكر سعدست و بس

كه افكنده اي سايه يكساله راه

كه بال هماي افكند بر سرم

گر اقبال خواهي درين سايه آي

كه اين سايه بر خلق گسترده اي

خدايا تو اين سايه پاينده دار

كه نتوان سركشته پيوند كرد

ز غوغاي مردم نگردد ستوده

حرامش بود تاج شاهنشهي

چو خشم آيدت عقل بر جاي دار

نه عقلي كه خشمش كند زبردست

نه انصاف ماند نه تقوي نه دين

كه از وي گريزند چندين ملك

وگر خون به فتوي بريزي رواست

الا تا نداري ز كشتنش باك

بريشان ببخشاي و راحت سان

چه تاوان زن و طفل بيچاره را؟

وليكن در اقليم دشمن مران

رسد كشوري بي گنه را گزند

كه ممكن بود بي گنه در ميان

به مالش خساست بود دستبرد

به هم باز گويند خويش و تبار

متاعي كزو ماند ظالم ببرد

وز آه دل دردمندش حذر

كه يك نام زشتش كند پايمال

تطاول نكردند بر مال عام

چو مال از توانگر ستاند گداست

ز پهلوي مسكين شكم پر نكرد

قبا داشتي هر دو روي آستر ز ديباي چيني قبايي بدوز

وزين بگذري زيب و آرايش ست

كه زينت كنم بر خود و تخت و تاج

بمردي كجا دفع دشمن كنم؟

وليكن خزينه نه تنها مراست

نه از بهر آذين و زيور بود

ندارد حدود ولايت نگاه

ملك باج و ده يك چرا مي خورد؟

چه اقبال ماند در آن تخت و تاج؟

به كام دل و دوستان برخوري

كه نادان كند حيف بر خويشتن

برد مرغ دونه دانه از پيش مور

كه بر زيردستان نگيرند سخت

حذر كن ز ناليدنش بر خداي

به پيكار خون از مشامي ميار

نيرزد كه خوني چكد بر زمين

به سرچشمه اي بر به سنگي نوشت

برفتند چون چشم بر هم زدند

وليكن نبرديم با خود به گور

مرنجانش كو را همين غصه بس

به از خون او كشته در گردنت

 

«حكايت»

شنيدم كه داراي فرخ تبار

دوان آمدش گله باني به پيش

مگر دشمنست اينكه آمد به جنگ

كمان كياني به زه راست كرد

بگفت اي خداوند ايران و تور

من آنم كه اسبان شه پرورم

ملك را دل رفته آمد به جاي

ترا ياوري كرد فرخ سروش

نگهبان مرعي بخنديد و گفت

نه تدبير محمود راي نكوست

چنان ست در مهتري شرط زيست

مرا بارها در حضر ديده اي

كنونت به مهر آمدم پيشباز

توانم من اي نامور شهريار

مرا گله باني به عقل ست و راي

در آن تخت و ملك از خلل غم بود

تو كي بشنوي ناله ي دادخواه

چنان خسب كايد فغانت به گوش

كه نالد ز ظالم كه در دور تست

نه سگ دامن كارواني دريد

دلير آمدي سعديا در سخن

بگو آنچه داني كه حق گفته به

طمع بند ودفتر ز حكمت بشوي

خبر يافت گردنكشي در عراق

تو هم بر دري هستي اميدوار

نخواهي كه باشد دلت دردمند

پريشاني خاطر دادخواه

تو خفته خنك در حرم نيمروز

ستاننده ي داد آن كس خداست

         ز لشكر جدا ماند روز شكار

به دل گفت داراي فرخنده كيش

ز دورش بدوزم به تير خدنگ

به يك دم وجودش عدم خواست كرد

كه چشم بد از روزگار تو دور

به خدمت بدين مرغزار اندرم

بخنديد و گفت اي نكوهيده راي

و گرنه زه آورده بوديم به گوش

نصيحت ز منعم نبايد نهفت

كه دشمن نداند شهنشه ز دوست

كه هر كهتري را بداني كه كيست

ز خيل و چراگاه پرسيده اي

نمي دانيم از بد انديش باز؟

كه اسبي برون آرم از صد هزار

تو هم گله ي خويش باري بپاي

كه تدبير شاه از شبان كم بود

به كيوان برت كله ي خوابگاه؟

اگر دادخواهي برآرد خروش

كه هر جور كو مي كند جور تست

كه دهقان نادان كه سگ پروريد

چو تيغت به دست ست فتحي بكن

نه رشوت ستاني و نه عشوه ده

طمع بگسل و هر چه داي بگوي

كه مي گفت مسكيني از زير طاق

پس اميد بر درنشينان برآر

دل دردمندان برآور ز بند

بر اندازه از مملكت پادشاه

غريب از برون گو به گرما بسوز

كه نتواند از پادشه داد خواست

 

«حكايت»

يكي بزرگان اهل تميز

كه بودش نگيني در انگشتري

به شب گفتي از جرم گيتي فروز

قضا را درآمد يكي خشك سال

چو در مردم آرام و قوت نديد

چو بيند كسي زهر در كام خلق

بفرمود و ، بفروختندش به سيم

به يك هفته نقدش به تاراج داد

فتادند در وي ملامت كنان

شنيدم كه مي گفت و باران دمع

كه زشت ست پيرايه بر شهريار

مرا شايد انگشتري بي نگين

خنك آنكه آسايش مرد و زن

نكردند رغبت هنر پروران

اگر خوش بخسبد ملك بر سرير

وگر زنده دارد شب ديرباز

بحمدالله اين سيرت و راه راست

كس از فتنه در پارس ديگر نشان

يكي پنج بيتم خوش آمد به گوش

مرا راحت از زندگي دوش بود

مرو را چو ديدم سر از خواب مست

دمي نرگس از خواب نوشين بشوي

چه مي خسبي اي فتنه ي روزگار؟

نگه كرد شوريده از خواب و گفت

در ايام سلطان روشن نفس

   

 

 

 

 

 

 

***

    حكايت كند ز ابن عبدالعزيز

فرومانده در قيمتش جوهري

دري بود از روشنايي چو روز

كه شد بدر سيماي مردم هلال

خود آسوده بودن مروت نديد

كيش بگذرد آب نوشين به حلق؟

كه رحم آمدش بر غريب و يتيم

به درويش و مسكين و محتاج داد

كه ديگر به دستت نيايد چنان

فرو مي دويدش به عارض چو شمع

دل شهري از ناتواني فكار

نشايد دل خلقي اندوهگين

گزيند بر آرايش خويشتن

به شادي خويش از غم ديگران

نپندارم آسوده خ سبد فقير

بخسبند مردم به آرام و ناز

اتابك ابوبكربن سعد راست

نبيند مگر قامت مهوشان

كه در مجلسي مي سرودند دوش

كه آن ماهرويم در آغوش بود

بدو گفتم اي سرو پيش تو پست

چو گلبن بخند و چو بلبل بگوي

بيا و مي لعل نوشين بيار

مرا فتنه خواني و گويي مخفت

نبيند دگر فتنه بيدار كس

 

«حكايت»

در اخبار شاهلان پيشينه هست

به دورانش از كس نيازرد كس

چنين گفت يكره به صاحبدلي

بخواهم به كنج عبادت نشست

چو مي بگذرد جاه و ملك و سرير

چو بشنيد داناي روشن نفس

طريقت به جز خدمت خلق نيست

تو بر تخت سلطاني خويش باش

به صدق و ارادت ميان بسته دار

قدم بايد اندر طريقت نه دم

بزرگان كه نقد صفا داشتند

         كه چون تكله بر تخت رنگي نشست

سبق برد اگر خود ، همين بود و بس

كه عمرم به سر رفت بي حاصلي

كه دريابم اين پنج روزي كه هست

نبرد از جهان دولت الا فقير

به تندي بر آشفت كاي تكله بس

به تسبيح و سجاده و دلق نيست

به اخلاق پاكيزه درويش باش

ز طامات و دعوي زبان بسته دار

كه اصلي ندارد دم بي قدم

چنين خرقه زير قبا داشتند

 

«حكايت»

شنيدم كه بگريست سلطان روم

كه پايانم از دست دشمن نماند

بسي جهد كردم از فرزند من

كنون دشمن بد گهر دست يافت

چه تدبير سازم چه درمان كنم؟

بگفت اي برادر غم خويش خور

ترا اين قدر تا بماني بس ست

اگر هوشمندست و گر بي خرد

مشتق نيرزد جهان داشتن

بدين پنج روزه اقامت مناز

كرا داني از خسروان عجم

كه بر تخت و ملكش نيامد زوال؟

كه را جاودان مانده اميد ماند

كه را سيم و زر ماند و گنج و مال

وز آنكس كه خيري بماند روان

بزرگي كزو نام نيكو نماند

الا تا درخت كرم پروري

كرم كن كه فردا كه ديوان نهند

يكي را كه سعي قدم پيشرو

يكي باز پس خائن و شرمسار

بهل تا به دندان گزد پشت دست

بداني گه غله برداشت

         بر نيك مردي ز اهل علوم

جز اين قلعه و شهر با من نماند

پس از من بود سرور انجمن

سر دست مردي و جهدم بتافت

كه از غم بفرسود جان در تنم

كه از عمر بهتر شد و بيشتر

چو رفتي جهان جاي ديگر كس ست

غم او مخور كو غم خود خورد

گرفتن به شمشير و بگذاشتن

به انديشه تدبير رفتن بساز

ز عهد فريدون و ضحاك و جم

نماند به جز ملك ايزد تعال

چو كس را نبيني كه جاويد ماند

پس از وي به چندي شود پايمال

دمادم رسد رحمتش بر روان

توان گفت با اهل دل كو نماند

گر اميدواري كزو برخموري

منازل به مقدار احسان دهند

به درگاه حق منزلت بيشتر

بترسد همي مرد ناكرده كار

تنوري چنين گرم و ناني نبست

كه سستي بود تخم ناكاشتن

 

«حكايت»

خردمند مردي در اقصاي شام

به صبرش در آن كنج تاريك جاي

شنيدم كه نامش خدا دوست بود

بزرگان نهادند سر بر درش

تمنا كند عارف پاكباز

چو هر ساعتش نفس گويد بده

در آن مرز كاين پير هشيار بود

كه هر ناتوان را كه دريافتي

جهانسوز و بي رحمت و خيره كش

گروهي برفتند از آن ظلم و عار

گروهي بماندند مسكين و ريش

يد ظطلم جايي كه گردد دراز

به ديدار شيخ آمدي گاهگاه

ملك نوبتي گفتش اي نيك بخت

مكرا با تو داني سر دوستي ست

گرفتم كه سالار كشور نيم

نگويم فضيلت نهم بر كسي

شنيد اين سخن عابد هوشيار

وجودت پريشاني خلق ازوست

تو با آنكه من دوستم دشمني

چرا دوست دارم به باطل منت

مده بوسه بر دست من دوستوار

خدا دوست را گر بدرند پوست

عجب دارم از خواب آن سنگدل

مها زورمندي مكن با  كهان

سر پنجه ي ناتوان بر مپيچ

عدو را به كوچك نبايد شمرد

نبيني كه چون با هم آيند مور

نه موري كه مويي كز آن كمترست

مبر گفتمت پاي مردم ز جاي

دل دوستان جمع بهتر كه گنج

مينداز در پاي كار كسي

تحمل كن اي ناتوان از قوي

به همت برآر از ستيهنده شور

لب خشك مظلوم را گو بخند

به بانگ دهل خواجه بيدار گشت

خورد كارواني غم بار خويش

گرفتم كز افتادگان نيستي

برينت بگويم يكي سرگذشت

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

***

 

 

 

 

***

 

    گرفت از جهان كنج غاري مقام

به گنج قناعت فرو رفته پاي

ملك سيرتي آدمي پوست بود

كه در مي نيامدد به درها سرش

به دريوزه از خويشتن ترك آز

به خواري بگرداندش ده بده

يكي مرزبان ستمكار بود

به سر پنجگي پنجه بر تافتي

ز تلخيش روي جهاني ترش

ببردند نام بدش در ديار

پس چرخه نفرين گرفتند پيش

نبيني لب مردم از خنده باز

خدا دوست در وي نكردي نگاه

به نفرت ز من درمكش روي سخت

ترا دشمني با من از بهر چيست؟

به عزت ز درويش كمتر نيم

چنان باش با من كه با هر كسي

بر آشفت و گفت اي ملك هوش دار

ندارم پريشاني خلق دوست

نپندارمت دوستدار مني

چو دانم كه دارد خدا دشمنت

برو دوستداران من دوست دار

نخواهد شدن دشمن دوست دوست

كه خلقي بخسبند ازو تنگدل

كه بر يك نمط مي نماند جهان

كه گر دست يابد بر آيي به هيچ

كه كوه كلان ديدم از سنگ خرد

ز شيران جنگي بر آرند شور

چو پر شد ز زنجير محكمترست

كه عاجز شوي گر در آيي ز پاي

خزينه تهي به كه مردم به رنج

كه افتد كه در پايش افتي بسي

كه روزي تواناتر از وي شوي

كه بازوي همت به از دست زور

كه دندان ظالم بخواهند كند

چه داند شب پاسبان چون گذشت

نسوزد دلش بر خر پشت ريش

چو افتاده بيني چرا نيستي

كه سستي بود زين سخن درگذشت

 

«حكايت»

چنان قحط سالي شد اندر دمشق

چنان آسمان بر زمين شد بخيل

بخوشيد سرچشمه هاي قديم

نبودي به جز آه بيوه زني

چو درويش بي رنگ ديدم درخت

نه  در كوه سبزي نه در باغ شيخ

در آن حال پيش آمدم دوستي

وگر چه به مكنت قوي حال بود

بدو گفتم اي يار پاكيزه خوي

بغريد بر من كه عقلت كجاست؟

نبيني كه سختي به غايت رسيد

نه باران همي آيد از آسمان

بدو گفتم آخر ترا باك نيست

گر از نيستي ديگري شد هلاك

نگه كرد رنجيده در من فقير

كه مرد ارچه بر ساحل ست اي رفيق

من از بينوايي نيم روي زرد

نخواهد كه بيند خردمند ريش

يكي اول از تندرستان منم

منغص بود عيش آن تندرست

چو بينم كه درويش مسكين نخورد

يكي را به زندان درش دوستان

         كه ياران فراموش كردند عشق

كه لب تر نكردند زرع و نخيل

نماند آب جز آب چشم يتيم

اگر بر شدي دودي از روزني

قوي بازوان سست و درمانده سخت

ملخ بوستان خورده مردم ملخ

ازو مانده بر استخوان پوستي

خداوند جاه و زر و مال بود

چه درماندگي پيشت آمد بگوي

چو داني و پرسي سوالت خطاست

مشتق به حد نهايت رسيد

نه بر مي رود دود فرياد خوان

كشد زهر جايي كه ترياك نيست

ترا هست، بط را ز طوفان چه باك

نگه كردن عالم اندر سفيه

نياسايد و دوستانش غريق

غم بي نوايان رخم زرد كرد

نه بر عضو مردم نه برعضو خويش

كه ريشي ببيم بلرزد تنم

كه باشد به پهلوي بيمار سست

به كام اندرم لقمه زهرست و درد

كجا ماندش عيش در بوستان

 

«حكايت»

شبي دود خلق آتشي بر فروخت

يكي شكر گفت اندر آن خاك و دود

جهانديده اي گفتش اي بوالهوس

پسندي كه شهري بسوزد به نار

به جز سنگدل ناكند معده تنگ

توانگر خود آن لقمه چون مي خورد

مگو تندرست ست رنجور دار

تنكدل چو ياران به منزل رسند

دل پادشاهان شود باركش

اگر در سراي سعادت كس ست

همينت بسندست اگربشنوي

خبر داري از خسروان عجم

نه آن شوكت و پادشايي بماند

خطا بين كه بر دست ظالم برفت

خنك روز محشر تن دادگر

به قومي كه نيكي پسندد خداي

چو خواهد كه ويران شود عالمي

سگالند ازو نيك مردان حذر

بزرگي ازو دان و منت شناس

اگر شكر كردي برين ملك و مال

وگر جوئر در پادشايي كني

حرام ست بر پادشه خواب خوش

ميازار عامي به يك خرد له

چو پرخاش بينند و بيداد ازو

بدانجام رفت و بد انديشه كرد

به سختي و سستي بر اين بگذرد

نخواهي كه نفرين كنند از پست

         شنيدم كه بغداد نيمي بسوخت

كه دكان ما را گزندي نبود

ترا خود غم خويشتن بودو بس

اگر چه سرايت بود بر كنار

چو بيند كسان بر شكم بسته سنگ

چو بيند كه درويش خون مي خورد

كه مي پيچد از غصه و رنجور وار

نخسبد كه واماندگان از پسند

چو بينند در گل خر خاركش

ز گفتار سعديش حرفي بس ست

كه گر خار كاري سمن ندروي

كه كردند بر زيردستان ستم

نه آن  ظلم بر روستايي بماند

جهان ماند و او با مظالم برفت

كه در سايه ي عرش دارد مقر

دهد خسروي عادل و نيك راي

كند ملك در پنجه ي ظالمي

كه خشم خداي ست بيدادگر

كه زايل شود نعمت ناسپاس

به مالي و ملكي رسي بي زوال

پس از پادشايي گدايي كني

چو باشد ضعيف از قوي باركش

كه سلطان شبان ست و عامي گله

شبان نيست گرگ ست فرياد ازو

كه با زيردستان جفا پيشه كرد

بماند برو سالها نام بد

نكو باش تا بد نگويد كست

 

«حكايت»

شنيدم كه در مرزي از باختر

سپهدار و گردنكش و پيلتن

پدر هر دو را سهمگين مرد يافت

برفت آن زمين را دو قسمت نهاد

مبادا كه بر يكدگر سركشند

پدر بعد از آن روزگاري شمرد

اجل بگسلاندش طناب امل

مقرر شد آن مملكت بر دو شاه

به حكم نظر در به افتاد خويش

يكي عدل تا نام نيكو برد

يكي عاطفت سيرت خويش كرد

بنا كرد و نان دادو لشكر نواخت

خزاين تهي كرد و پر كرد جيش

بر آمد همي بانگ شادي چو رعد

خديو خردمند فرخ نهاد

حكايت شنو كان گو نامجوي

ملازم به دلد اري خاص و عام

در آن ملك قارون برفتي دلير

نيامد در ايام او بر دلي

سرآمد به تاييد ملك از سران

دگر خواست كافزون كند تخت و تاج

طمع كرد در مال بازارگان

به اميد بيشي نداد و نخورد

كه تا جمع كرد آن زر از گربزي

شنيدند بازارگانان خبر

بريدند از آنجا خريد و فروخت

چو اقبالش از دوستي سر بتافت

ستيز فكل بيخ و بارش بكند

وفا در كه جويد چو پيمان گسيخت

چه نيكي طمع دارد آن بي صفا

چو بختش نگون بود در كاف كن

چه گفتند نيكان بدان نيك مرد

گمانش خطا بود و تدبير سست

يكي بر سر شاخ بن مي بريد

بگفتا گر اين مرد بد مي كند

نصحيت به جاي ست اگر بشنوي

كه فردا به داور بود خسروي

چو خواهي كه فردا بوي مهتري

كه چون بگذرد بر تو اين سلطنت

مكن ،‌پنجه از ناتوانان بدار

كه زشت ست در چشم آزادگان

بزرگان روشندل نيك بخت

به دنباله ي راستان كج مرو

مگو جاهي از سلطنت بيش نيست

سبكبار مردم سبكتر روند

تهيدست تشويق ناني خورد

گدا را چو حاصل شود نان شام

غم و شادماني به سر مي رود

چه آن را كه بر سر نهادند تاج

اگر سر فرازي به كيوان برست

چو خيل اجل بر سر هر دو تاخت

شنيدم كه يكبار در حله اي

كه من فر فرماندهي داشتم

سپهرم مدد كرد و نصرت وفاق

طمع كرده بودم كه كرمان خورم

بكن پنجه ي غفلت از گوش هوش

نكوكار مردم نباشد بدش

شرانگيز هم بر سر شر شود

اگر نفع كس در نهاد تو نيست

غلط گفتم اي يار شايسته خوي

چنين آدمي مرده به ننگ را

نه هر آدميزاده از دد به ست

به ست از دد انسان صاحب خرد

چو انسان نداند به جز خورد وخواب

سوار نگون بخت بي راهرو

كسي دانه ي نيك مردي نكاشت

نه هرگز شنيديم در عمر خويش

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

***

 

 

 

 

***

 

 

***

    برادر دو بودند از يك پدر

نكوروي و دانا و شمشير زن

طلبكار جولان و ناورد يافت

به هر يك پسر ز آن نصيبي بدد

به پيكار شمشير كين بركشند

به جان آفرين جان شيرين سپرد

وفاتش فروبست دست عمل

كه بي حد و مر بود گنج و سپاه

گرفتند هر يك يكي راه پيش

يكي ظلم تا مال گرد آورد

درم داد و تيمار درويش خورد

شب از بهر درويش شب‌خانه ساخت

چنان كز خلايق به هنگام عيش

چو شيراز در عهد بوبكر سعد

كه شاخ اميدش برومند باد

پسنديده پي بود و فرخنده خوي

ثناگوي حق بامدادان و شام

كه شه دادگر بود و درويش سير

نگويم كه خاري كه برگ گلي

نهادند سر بر خطش سروران

بيفزود بر مرد دهقان خراج

بلا ريخت بر جان بيچارگان

خردمند داند كه ناخوب كرد

پراكنده شد لشكر از عاجزي

كه ظلم ست در بوم آن بي هنر

زراعت نيامد رعيت بسوخت

به ناكام دشمن برو دست يافت

سم اسب دشمن ديارش بكند

خراج از كه خواهد چو دهقان گريخت

كه باشد دعاي بدش در قفا

نكرد آنچه نيكانش گفتند كن

تو بر خور كه بيدادگر بر نخورد

كه در عدل بود آنچه در ظلم جست

خداوند بستان نگه كرد و ديد

نه با من كه با نفس خود مي كند

ضعيفان ميفكن به كتف قوي

گدايي كه پيشت نيرزد جوي

مكن دشمن خويشتن كهتري

بگيرد به قهر آن گدا دامنت

كه گر بفكنندت شوي شرمسار

بيفتادن از دست افتادگان

به فرزانگي تاج بردند و تخت

وگر راست خواهي ز سعدي شنو

كه ايمن تر از ملك درويش نيست

حق اين ست و صاحب دلان بشنوند

جانبان به قدر جهاني خورد

چنان خوش بخسبد كه سلطان شام

به مرگ اين دو از سر به در مي رود

چه آن را كه بر گردن آمد خراج

وگر تنگدستي به زندان درست

نمي شايد از يكدگر شان شناخت

سخن گفت با عابدي كله اي

به سر بر كلاه مهي داشتم

گرفتم به بازوي دولت عراق

كه ناگه بخوردند كرمان سرم

كه از مردگان پندت آيد به گوش

نورزد كسي بد كه نيك افتدش

چو كژدم كه با خانه كمتر شود

چنين گوهر و سنگ خارا يكي ست

كه نفع ست در آهن و سنگ و روي

كه بروي فضيلت بود سنگ را

كه دد ز آدميزاده ي بد به ست

نه انسان كه در مردم افتد چو دد

كدامش فضيلت بود بر دواب

پياده برد زو برفت گرو

كزو خرمن كام دل برنداشت

كه بد مرد را نيكي آمد به پيش

 

«حكايت»

گزيري به چاهي در افتاده بود

بدانديش مردم به جز بد نديد

همه شب ز فرياد و زاري خفت

تو هرگز رسيدي به فرياد كس

همه تخم نامردي كاشتي

كه بر جان ريشت نهد مرهمي؟

تو ما را همي چاه كندي به راه

دو كس چه كنند از پي خاص و عام

يكي تشنه را تا كند تازه حلق

اگر بد كني چشم نيكي مدار

نپندارم اي در خزان كشته جو

درخت زَقوم از به جان پروري

رطب ناورد چوب خرزهره بار

         كه از هول او شير نر ماده بود

بيفتاد و عاجز تر از خود نديد

يكي بر سرش كوفت سنگي و گفت

كه مي خواهي امروز فرياد رس

ببين لاچرم بر كه برداشتي

كه دلها ز ريشت بنالد همي

به سر لاجرم در فتادي به چاه

يكي نيك محضر دگر زشت نام

دگر تا بگردن در افتند خلق

كه هرگز نيارد گز انگور بار

كه گندم ستاني به وقت درو

مپندار هرگز كزو برخوري

چو تخم افكني بر همان چشم دار

 

«حكايت»

حكايت كنند از يكي نيك مرد

به سرهنگ ديوان نگه كرد تيز

چو حجت نمامند جفا جوي را

بخنديد و بگريست مرد خداي

چو ديدش كه خنديد و ديگر گريست

بگفتا همي گريم از روزگار

همي خندم از لطف يزدان پاك

پسر گفتش اي نامور شهريار

كه خلقي برو روي دارند و پشت

بزرگي و عفو و كرم پيشه كن

شيدم كه نشنيد و خونش بريخت

بزرگي در آن فكرت آن شب بخفت

دمي بيش برم سياست نراند

نخفت ست مظلوم از آهش بترس

نترسي كه پاك اندروني شبي

نه ابليس بد كرد و نيكي نديد؟

مدر پرده ي كس به هنگام جنگ

مزن بانگ بر شير مردان درشت

يكي پند مي داد فرزند را

مكن جور بر خردكان اي پسر

نمي ترسم اي گرگك كم خرد

به خردي درم زور سرپنجه بود

بخوردم يكي مشت زور آوران

الا تا به غفلت نخفتي كه نوم

غم زير دستان بخور زينهار

نصيحت كه خالي بود از غرض

   

 

 

 

 

 

 

 

***

 

 

 

***

    كه اكرام حجاج يوسف نكرد

كه نطعش بينداز و خونش بريز

به پرخاش درهم كشد روي را

عجب داشت سنگين دل تيره راي

بپرسيد كاين خنده و گريه چيست

كه طفلان بيچاره دارم چهار

كه مظلوم رفتم نه ظالم به خاك

يكي دست ازين مرد صوفي بدار

نه راي ست خلقي به يكبار كشت

ز خردان اطفالش انديشه كن

ز رمان داور كه داند گريخت

به خواب اندرش ديد و پرسيدو گفت

عقوبت برو تا قيامت بماند

ز دود دل صبحگاهش بترس

برآرد ز سوز جگر ياربي؟

بر پاك نمايد ز تخم پليد

كه باشد ترا نيز در پرده ننگ

چو با كودكان بر نيايي به مشت

نگه دار پند خردمند را

كه يك روزت افتد بزرگي به سر

كه روزي پلنگيت بر هم درد

دل زير دستان ز من رنجه بود

نكردم دگر زور بر لاغران

حرام است بر چشم سالار قوم

بترس از زبردستي روزگار

چو داروي تلخ ست دفع مرض

 

«حكايت»

يكي را حكايت كنند از ملوك

چنانش در انداخت ضعف جسد

كه شاه ارچه بر عرصه نام آورست

نديمي زمين ملك بوسه داد

درين شهر مردي مبارك دم ست

نرفت ست هرگز ره ناصواب

نبردند پيشش مهمات كس

بخوان تا بخواند دعايي برين

بفرمود تا مهتران خدم

برفتند و گفتند و آمد فقير

بگفتا دعايي كن اي هوشمند

شنيد اين سخن پير خم بوده پشت

كه حق مهربان ست بر دادگر

دعاي منت كي شود سودمند

تو ناكرده بر خلق بخشايشي

ببايدت عذر خطا خواستن

كجا دست گيرد دعاي ويت

شنيد اين سخن شهريار عجم

برنجيد و پس با دل خويش گفت

بفرمود تا هر كه دربند بود

جهانديده بعد از دو ركعت نماز

كه اي بر فرازنده ي آسمان

ولي همچنان بر دعا داشت دست

تو گفتي ز شادي بخواهد پريد

بفرمود گنجينه ي گوهرش

حق از بهر باطل نشايد نهفت

مرو با سر رشته بار دگر

چو باري فتادن نگهدار پاي

ز سعدي شنو كاين سخن راست‌ست

جهان اي پسر ملك جاويد نيست

نه بر باد رفتي سحرگاه و شام؟

به آخر نديدي كه بر باد رفت

كسي زين ميان گوي دولت ربود

به كارآمد آنها كه برداشتند

شنيدم كه در مصر ميري اجل

جمالش برفت از رخ دلفروز

گزيدند فرزانگان دست فوت

همه تخت و ملكي پذيرد زوال

چو نزديك شد روز عمرش به شب

كه در مصر چون من عزيزي نبود

جهان گرد كردم نخورد برش

پنسديده رايي كه بخشيد و  خورد

درين كوش تا با تو ماند مقيم

كند خواجه بر بستر جانگداز

در آن دم ترا مي نمايد به دست

كه دستي به جود و كرم كن دراز

كنونت كه دست ست خاري بكن

بتابد بسي ماه و پروين و هور

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

***

 

 

***

 

 

 

 

 

 

    كه بيماري رشته كردش چو دوك

كه مي برد بر زيردستان حسد

چو ضعف آمد از بيدقي كمترست

كه ملك خداوند جاويد باد

كه در پارسايي چنويي كم ست

دلي روشن و دعوتي مستجاب

كه مقصود حاصل نشد در نفس

كه رحمت رسد ز آسمان برين

بخواندند پير مبارك قدم

تني محتشم در لباسي حقير

كه در رشته چون سوزنم پاي بند

به تندي برآورد بانگي درشت

ببخشاي و بخشايش حق نگر

اسيران محتاج در چاه و بند؟

كجا بيني از دولت آسايشي

پس از شيخ صالح دعا خواستن

دعاي ستمديدگان در پيت؟

ز خشم و خجالت برآمد به هم

چه رنجم حق‌ست اينكه درويش‌گفت

به فرمانش آزاد كردند زود

به داور برآورد دست نياز

به جنگش گرفتي به صلحش بمان

كه شه سر برآورد و بر پاي جست

چو طاوس چون رشته در پا نديد

فشاندند در پاي و زر بر سرش

از آن جمله دامن بيفشاند و گفت

مبادا كه ديگر كند رشته سر

كه يكبار ديگر بلغزد ز جاي

نه هر باري افتاده برخاست ست

ز دنيا وفاداري اميد نيست

سرير سليمان عليه السلام

خنك آنكه با دانش و داد رفت

كه در بند آسايش خلق بود

نه گرد آوريدند و بگذاشتند

سپه تاخت بر روزگارش اجل

چو خور زرد شد بس نماند ز روز

كه در طب نديدند داروي موت

به جز ملك فرمانده لايزال

شنيدند مي گفت در زير لب

چو حاصل همين بود چيزي نبود

برفتم چو بيچارگان از سرش

جهان از پي خويشتن گرد كرد

كه هر چه از تو ماند دريغ‌ست و بيم

يكي دست كوتاه و ديگر دراز

كه دهشت زبانش ز گفتن ببست

دگر دست كوته كن از ظلم و آز

دگر كي برآري تو دست از كفن؟

كه سر برنداري زبالين گور

 

«حكايت»

قزل ارسلان قلعه اي سخت داشت

نه انديشه از كس نه حاجت به هيچ

چنان نادر افتاده در روضه اي

شنيدم كه مردي مبارك حضور

حقايق شناسي جهان ديده اي

بزرگي زبان آوري كاردان

قزل گفت چندين كه گرديده اي

بخنديد كاين قلعه اي خرم ست

نه پيش از تو گردنكشان داشتند

نه بعد از تو شاهان ديگر برند

ز دورا ملك پدر ياد كن

چنان روزگارش به كنجي نشاند

چو نوميد ماند از همه چيز و كس

بر مرد هشيار دنيا خس ست

چنين گفت شوريده اي در عجم

اگر ملك بر جم بماندي و بخت

اگر گنج قارون به دست آوري

چو الب‌ارسلان جان به‌جان بخش داد

به تربت سپردندش از تاجگاه

چنين گفت ديوانه ي هوشيار

زهري ملك و دران سر در نشيب

چنين ست گرديدن روزگار

چو ديرينه روزي سرآورد عهد

منه بر جهان دل كه بيگانه اي ست

نه لايق بود عيش با دلبري

نكويي كن امسال چون ده تراست

   

 

 

 

 

 

 

 

 

*** كه گردن به الوند بر مي فراشت

چو زلف عروسان رهش پيچ پيچ

كه بر لاجوردي طبق بيضه اي

به نزديك شاه آمد از راه دور

هنرمندي آفاق گرديده اي

حكيمي سخنگوي بسيار دان

چنين جاي محكم دگر ديده اي؟

وليكن نپندارمش محكم ست

دمي چند بودند و بگذاشتند

درخت اميد ترا برخورند

دل از بند انديشه آزاد كن

كه بر يك پشيزش تصرف نماند

اميدش به فضل خدا ماند و بس

كه هر مدتي جاي ديگر كس ست

به كسري كه اي وارث ملك جم

ترا كي ميسر شدي تاج و تخت؟

نماند مگر آنچه بخشي بري

پسر تاج شاهي به سر برنهاد

نه جاي نشستن بد آماجگاه

چو ديدش پسر روز ديگر سوار

پدر رفت و پاي پسر در ركيب

سبك سير و بدعهد و ناپايدار

جوان دولتي سر برآرد ز مهد

چو مطرب كه هر روز درخانه‌اي‌ست

كه هر بامدادش بود شوهري

كه سال دگر ديگري دهخداست

 

«حكايت»

شنيدم كه از پادشاهان غور

خران زير بار گران بي علف

جو منعم كند سفله را روزگار

چو بام بلندش بود خود پرست

شنيدم كه باري به عزم شكار

تكاور به دنبال صيدي براند

به تنها نداست روي و رهي

يكي پيرمرد اندر آن ده مقيم

پسر را همي گفت كاي شادبهر

كه اين ناجوانمرد برگشته بخت

كمر بسته دارد به فرمان ديو

درين كشور آسايش و خرمي

مگر كاين سيه امه ي بي صفا

پسر گفت راه درازست و سخت

طريقي بينديش و رايي بزن

پدر گفت اگر پند من بشنوي

زدن بر خر نامور چند بار

مگر كان فرومايه ي زشت كيش

چو خضر پيمبر كه كشتي شكست

به سالي كه در بحر كشتي گرفت

تفو بر چنان ملك و دولت كه راند

پسر چون شنيد اين حديث از پدر

فرو كوفت بيچاره خر را به سنگ

پدر گفتش اكنون سر خويش گير

پسر در پي كاروان اوفتاد

وز آن سو پدر روي در آستان

كه چندان امانم ده از روزگار

اگر من نبينم مر او را هلاك

گر مار زايد زن باردار

زن از مرد موذي به بسيار برد

مخنث كه بيداد بر خود كند

شه اين جمله بشنيد و چيزي نگفت

همه شب به بيداري اختر شمرد

چو آواز مرغ سخر گوش كرد

سواران همه شب همي تاختند

بر آن عرصه بر اسب ديدند شاه

به خدمت نهادند سر بر زمين

يكي گفتش از دوستان قديم

رعيت چه نزلت نهادند دوش

شهنشه نيارست كردن حديث

هم آهسته سر برد پيش سرش

كسم پاي مرغي نياورد پيش

بزرگان نشستند و خوان خواستند

چو شور و طرب در نهاد آمدش

بفرمود و جستند و بستند سخت

سيه دل بر آهخت شمشير تيز

سر نا اميدي بر آورد و گفت

نه تنها منت گفتم اي شهريار

چرا خشم بر من گرفتي و بس

چو بيداد كردي توقع مدار

ور ايدون كه دشوارت آمد سخ

ترا چاره از ظلم برگشتن ست

مرا پنج روز دگر مانده گير

نماند ستمكار بدروزگار

ترا نيك پندست اگر بشنوي

بدان كي ستوده شود پادشاه

چه سود آفرين بر سر  انجمن

همي گفت و شمشير بالاي سر

نبيني كه چون كارد بر سر بود

شه از مستي غفلت آمد به هوش

كزين پير دست عقوبت بدار

زماني سر اندر گريبان بماند

به دستان خود بند ازو برگرفت

بزرگيش بخشيد و فرماندهي

به گيتي حكايت شد اين داستان

بياموزي از عاقلان حسن خوي

ز دشمن شنو سيرت خود،كه دوست

وبال ست دادن به رنجور قند

ترشروي بهتر كند سرزنش

ازين به نصحيت نگويد كست

         يكي پادشه خر گرفتي به زور

به روزي دو مسكين شدندي تلف

نهد بر دل تگ درويش بار

كند بول و خاشاك بر بام پست

برون رفت بيدادگر شهريار

شبش درگرفت از حشم بازماند

بينداخت ناكام شب در دهي

ز پيران مردم شناس قديم

خرت را مبر بامدادان به شهر

كه تابوت بينمش بر جاي تخت

به گردون بر از دست جورش عريو

نديد و نبيند به چشم آدمي

به دوزخ برد لعنت اندر قفا

پياده نيارم شد اي نيك بخت

كه راي تو روشن تر از راي من

يكي سنگ برداشت بايد قوي

سر و دست و پهلوش كردن فكار

به كارش نيايد خر پشت ريش

وزو دست جبار ظالم ببست

بسي سالها نام زشتي گرفت

كه شنعت برو تا قيامت بماند

سر از خط فرمان نبردش به در

خر از دست عاجز شد از پاي لنگ

هر آن ره كه مي بايدت پيش گير

ز دشنام چندانكه دانست داد

كه يارب به سجاده ي راستان

كزين نحس ظالم برآيد دمار

شب گور چشمم نخسبد به خاك

به از آدميزاده ي ديوسار

سگ از مردم مردم آزار به

از آ» به كه با ديگري بد كند

ببست اسب و سر بر نمد زين بخفت

ز سودا و انديشه خوابش نبرد

پريشاني شب فراموش كرد

سحرگه پي اسب بشناختند

پياده دويدند يك سر سپاه

چو دريا شد از موج لشكر زمين

كه شب حاجبش بود و روزش نديم

كه ما را نه چشم آرميد و نه گوش

كه بر وي چه آمد ز خبث خبيث

فرو گفت پنهان به گوش اندرش

ولي دست خر رفت از اندازه بيش

بخوردند و مجلس بياراستند

ز دهقان دو شينه ياد آمدش

به خواري فكندند رد پاي تخت

ندانست بيچاره راه گريز

نشايد شب گور در خانه خفت

كه برگشته بختي و بد روزگار

منت پيش گفتم همه خلق پس

كه نامت به نيكي رود در ديار

دگر هر چه دشوارت آيد مكن

نه بيچاره ي بي گنه كشتن ست

دو روز دگر عيش خوش رانده گير

بماند بر او لعنت پايدار

وگر نشنوي خود پشيمان شوي

كه خلقش ستايند در بارگاه؟

پس چرخه نفرين كنان پير زن؟

سپر كرده جان پيش تير قدر

قلم را زبانش روانتر بود

به گوشش فروگفت فرخ سروش

يكي كشته گير از هزاران هزار

پس آنگه به عفو آستين برفشاند

سرش را ببوسيد و در بر گرفت

ز شاخ اميدش برآمد بهي

رود نيك بخت از پي راستان

نه چندانكه از غافل عيب جوي

هرآنچ از تو آيد به چشمش نكوست

كه داروي تلخش بود سودمند

كه ياران خوش طبع شيرين منش

اگر عاقلي يك اشارت بست

 

«حكايت»

چو دور خلافت به مامون رسيد

بر چهر آفتابي ، به تن گلبني

به خون عزيزان فروبرده چنگ

بر ابروي عابد فريبش خضاب

شب خلوت آن لعبت حورزاد

گرفت آتش خشم در وي عظيم

بگفتا سر اينك به شمشير تيز

بگفت از چه بر دل گزند آمدت

بگفت ار كشي ور شكافي سرم

كشد تير پيكار و تيغ ستم

شنيد اين سخن سرور نيك بخت

همه شب درين فكر بود و نخفت

طبيعت شناسان هر كشوري

دلش گرچه در حال ازو رنجه شد

پريچهره را هعمنشين كرد و دوست

به نزد من آن كس نكوخواه توست

به گمراه گفتن نكو مي روي

هر آنگه كه عيبت نگويند پيش

مگو شهد شيرين شكر فايق ست

چه خوش گفت يك روز دارو فروش

اگر شربتي بايدت سودمند

به پرويزن معرفت بيخته

         يكي ماه پيكر كنيزك خريد

به عقل خردمند بازي كني

سرانگشتها كرده عناب رنگ

چو قوس قزح بود بر آفتاب

مگر تن در آغوش مامون نداد

سرش خواست كردن چوجوزا دونيم

بينداز وبا من مكن خفت و خيز

چه خصلت ز من ناپسند آمدت؟

ز بوي دهانت به رنج اندرم

به يكبار و ، بوي دهن دم به دم

برآشفت تند و برنجيد سخت

دگر روز با هوشمندان بگفت

سخن گفت با هر يك از هر دري

دوا كرد و خوشبوي چون غنچه شد

كه اين عيب من گفت ، يار من اوست

كه گويد فلا خار در راه توست

جفايي تمام ست و جوري قوي

هنر داني از جاهلي عيب خويش

كسي را كه سمقونيا لايق ست

شفا بايد داروي تلخ نوش

ز سعدي ستان تلخ داروي پند

به شهد ظرافت برآميخته

 

«حكايت»

شنيدم كه از نيك مردي فقير

مگر بر زبانش حقي رفته بود

به زندان فرستادش از بارگاه

ز ياران كسي گفتش اندر نهفت

رسانيدن امر حق طاعت ست

همان دم كه در خفيه اين راز رفت

بخنديد كو ظن بيهوده برد

غلامي به درويش برد اين پيام

مرا بار غم بر دل ريش نيست

نه گر دستگيري كني خرمم

تو گر كامراني به فرمان و گنج

به دروازه ي مرگ چون در شويم

منه دل برين دولت پنج روز

نه پيش از تو بيش از تو اندوختند؟

چنان زي كه ذكرت به تحسين كنند

نبايد به رسم بد آيين نهاد

وگر بر سر‌ آيد خداوند زور

بفرمود دلتنگ روي از جفا

چنين گفت مرد حقايق شناس

من از بي زباني ندارم غمي

اگر بينوايي برم ور ستم

عروسي بود نوبت ماتمت

         دل آزرده شد پادشاهي كبير

ز گردنكشي بر وي آشفته بود

كه زور آزمايي ست بازوي جاه

مصالح نبود اين سخن گفت ، گفت

ز زندان نترسم كه يك ساعت ست

حكايت به گوش ملك باز رفت

نداند كه خواهد درين حبس مرد

بگفتا به خسرو بگو اي غلام

كه دنيا همين ساعتي بيش نيست

نه گر سر بري بر دل آيد غمم

دگر كس فرومانده در ضعف و رنج

به يك هفته با هم برابر شويم

به دود دل خلق خود را مسوز

به بيداد كردن جهان سوختند

چو مُردي ،‌نه بر گور نفرين كنند

كه گويند لعنت بر آن كاين نهاد

نه زيرش كند عاقبت خاك گور

كه بيرون كنندش زبان از قفا

كزين هم كه گفتي ندارم هراس

كه دانم كه ناگفته داند همي

گرم عاقبت خير باشد چه غم

گرت نيك روزي بود خاتمت

 

«حكايت»

يكي مشت زن بخت و روزي نداشت

ز جور شكم گل كشيدي به پشت

مدام از پريشاني روزگار

گهش جنگ با عالم خيره كش

گه از ديدن عيش شيرين خلق

گه از كار آشفته بگريستي

كسان شهد نوشند و مرغ و بره

گر انصاف پرسي نه نيكوست اين

چه بودي كه پايم درين كار گل

مگر روزگاري هوس راندمي

شنيدم كه روزي زمين مي شكافت

به خاك اندرش عقد بگسيخته

دهان بي زبان پند مي گفت و راز

نه اين ست حال ذهن زير گل

غم از گردش روزگاران مدار

همان لحظه كاين خاطرش روي داد

كه اي نفس بي راي و تدبير و هش

اگر بنده اي بار بر سر برد

در آن دم كه حالش دگرگون شود

غم و شادماني نماند وليك

كرم پاي دارد ،‌نه ديهيم و تخت

مكن تكيه بر ملك و جاه و حشم

خداوند دولت غم دين خورد

نخواهي كه ملكت برآيد به هم

زر افشان ، چو دنيا بخواهي گذاشت

         نه اسباب شامش مهيا نه چاشت

كه روزي محال ست خوردن به‌مشت

دلش حسرت آورد و تن سوكوار

گه از بخت شوريده رويش ترش

فرو مي شدي آب تلخش به حلق

كه كس ديد ازي تلخ تر زيستي؟

مرا روي نان مي نبيند تره

برهنه من و گربه را پوستين

به گنجي فرورفتي از كام دل

ز خود گرد محنت بيفشاندمي

عظام زنخدان پوسيده يافت

گهرهاي دندان فروريخته

كه اي خواجه با بينوايي بساز

شكر خورده انگار يا خون دل

كه بي ما بگردد بسي روزگار

غم از خاطرش رخت يكسو نهاد

بكش بار تيمار و خود را مكش

وگر سر به اوج فلك بر برد

به مرگ از سرش هر دو بيرون شود

جزاي عمل ماند و نام نيك

بده كز تو اين ماند اي نيك بخت

كه پيش از تو بودست وبعد ازتو هم

كه دنيا به هر حال مي بگذرد

غم ملك و دين هر دو بايد به هم

كه سعدي در افشاند اگر زر نداشت

 

«حكايت»

حكايت كننداز جفاگستري

در ايام او روز مردم چو شام

همه روز نيكان ازو در بلا

گروهي بر شيخ آن روزگار

كه اي پير داناي فرخنده راي

بگفتا دريغ آيدم نام دوست

كسي را كه بيني ز حق بر كران

دريغ است با سفله گفت از علوم

چو در وي نگريد عدو داندت

ترا عادت – اي پادشه-حق روي ست

نگين خصلتي دارد اي نيك بخت

عجب نيست گر ظالم از من به جان

تو هم پاسباني به انصاف و داد

ترا نيست منت ز روي قياس

كه در كار خيرت به خدمت بداشت

همه كس به ميدان كوشش درند

تو حاصل نكردي به كوشش بهشت

دلت روشن و وقت مجموع باد

حياتت خوش و رفتنت به صواب

همي تا بر آيد به تدبير كار

چو نتوان عدو را به قوت شكست

گر انديشه باشد ز خصمت گزند

عدو را به جاي خسك زر بريز

چو دستي نشايد گزيدن ببوس

به تدبير رستم در آيد ببند

عدو را به فرصت توان كمند پوست

حذر كن ز پيكار كمتر كسي

مزن تا تواني بر ابرو گره

بود دشمنش تازه و دوست ريش

مزن با سپاهي ز خود بيشتر

وگر زو تواناتري در نبرد

اگر پيل زوري و گر شير چنگ

چو دست از همه حيلتي در گسست

اگر صلح خواهد عدو سر مپيچ

كه گر وي ببندد در كارزار

ورو پاي جنگ آورد در ركاب

تو هم جنگ راباش چون‌كينه‌خواست

چو با سفله گويي به لطف و خوشي

به اسبان تازي و مردان مرد

وگر مي بر آيد به نرمي و هوش

چو دشمن به عجز اندر آمد ز در

چو زنهار خواهد كرم پيشه كن

ز تدبير پير مكهن بر مگرد

در آرند بنياد رويين ز پاي

بينديش در قلب هيجا مفر

چو بيني كه لشر ز هم دست داد

اگر بر كناري به رفتن بكوش

وگر خود هزاري و دشمن دويست

شب تيره پنچه سوار از كمين

چو خواهي بريدن به شب راهها

ميان دو لشكر چو يك روز راه

گر او پيش دستي كند غم مدار

نداني كه لشكر چو يك روزه راند

تو آسوده بر لشكر مانده زن

چو دشمن شكستي بيفكن علم

بسي در قفاي هزيمت مران

هوا بيني از گرد هيجا چو ميغ

به دنبال غارت نراند سپاه

سپه را نگهباني شهريار

دلاور كه باري تهور نمود

كه بار دگر دل نهد بر هلاك

سپاهي در آسودگي خوش بدار

سپاهي كه مكارش نباشد به برگ

كنون دست مردان جنگي ببوس

نواحي ملك از كف بدسگال

ملك را بود بر عدو دست چير

بهاي سر خويشتن مي خورد

چو دارند گنج از سپاهي دريغ

چه مردي كند در صف كارزار

به پيكار دشمن دليران فرست

براي جهانديدگان كار كن

مترس از جوانان شمشير زن

جوانان پيل افكن شير گير

خردمند باشد جهانديده مرد

جوانان شايسته ي بخت ور

گرت مملكت بايد آراسته

سپه را مكن پيشرو جز كسي

به خردان مفرماي كار درشت

رعيت نوازي و سرلشكري

نخواهي كه ضايع شود روزگار

نتابد سگ صيد روي از پلنگ

چو پرورده باشد پسر در شكار

به شكتي و زنخجير و آماج و گوي

به گرمابه پرورده و عيش و ناز

دو مردش نشانند بر پشت زين

يكي را كه ديدي تو در جنگ پشت

مخنث به از مرد شمشير زن

چه‌خوش‌گفت گرگين به‌فرزندخويش

اگر چون زنان جست خواهي گريز

سواري كه در جنگ بنمود پشت

شجاعت نيايد مگر ز آن دو يار

دو هم جنس هم سفره هم زبان

كه ننگ آيدش رفتن از پيش تير

چو بيني كه ياران نباشند يار

دو تن پرور اي شاه كشور گشاي

ز نام آوران گوي دولت برند

هر آنكو قلم را نورزيد و تيغ

قلم زن نكو دار و شمشير زن

نه مردي ست دشمن در اسباب جنگ

بسا اهل دولت به بازي نشست

نگويم ز جنگ بد انديش ترس

بسا كس به روز آيت صلح خواند

زره پوش خسبند مرد اوژنان

به خيمه درون مرد شمشير زن

ببايد نهان جنگ را ساختن

حذر ، كار مردان كار آگه ست

ميان دو بدخواه كوتاه دست

كه گر هر دو با هم سگالند راز

يكي را به نيرنگ مشغول دار

اگر دشمني پيش گيرد ستيز

برو دوستي گير با دشمنش

چو در لشكر دشمن افتد خلاف

چو گرگان پسندند بر هم گزند

چو دشمن به دشمن بود مشتغل

چو شمشير پيكار برداشتي

كه لشكر شكوفان مغفر شكاف

دل مرد ميدان نهاني بجوي

چو سالاري از دشمن افتد به چنگ

كه افتد كزين نيمه هم سروري

اگر كشتي اين بندي ريش را

نترسد كه دورانش بندي كند

كسي بنديان را بود دستگير

اگر سر نهد بر خطت سروري

اگر خفيه ده دل به دست آوري

گرت خويش دشمن شود دوستدار

كه گردد درونش به كين تو ريش

بد انديش را لفظ شيرين مبين

كسي جان از آسيب دشمن ببرد

نگه دارد آن شوخ در كيس در

سپاهي كه عاصي شود در امير

نداست سالار خود را سپاس

به سوگند و عهد استوارش مدار

نوآموز را ريسمان كن دراز

چو اقليم دشمن به جنگ و حصار

كه بندي چو دندان به خون در برد

چو بركندي از دست دشمن ديار

كه گر باز كوبد در كارزار

وگر شهريان را رساني گزند

مگو دشمن تيغ زن بر درست

به تدبير جنگ بد انديش كوش

منه در ميان راز با هر كسي

سكندر كه با شرقيان حرب داشت

چو بهمن به زاولستان خواست شد

اگر جز تو داند كه عزم تو چيست

كرم كن نه پرخاش و كين آوري

چو كاري بر آيد به لطف و خوشي

نخواهي كه باشد دلت دردمند

به بازو توانا نباشد سپاه

دعاي ضعيفان اميدوار

هر آنك استعانت به درويش برد

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

***

    كه فرماندهي داشت بر كشوري

شب از بيم او خواب مردم حرام

به شب دست پاكان ازو بر دعا

ز دست ستمگر گرستنئد زار

بگو اين جوان را بترس از خداي

كه هر كس نه در خورد پيغام اوست

منه با وي اي خواجه حق در ميان

كه ضايع شود تخم در شوره بوم

برنجد به جان و برنجاندت

دل مر حقگوي ازينجا قوي ست

كه در موم گيرد نه در سنگ سخت

برنجد كه دزدست و من پاسبان

كه حفظ خدا پاسبان تو باد

خداوند را من و فضل و سپاس

نه چون ديگرانت معطل گذاشت

ولي گوي بخشش نه هر كس برند

خدا در تو خوي بهشتي بهشت

قدم ثابت و پايه مرفوع باد

عبادت قبول و دعا مستجاب

مداراي دشمن به از كارزار

به نعمت ببايد در فتنه بست

بتعويذ احسان زبانش ببند

كه احسان كند كند دندان تيز

كه با غالبان چاره زرق ست و لوس

كه اسفنديارش نجست از كمند

پس او را مدارا چنان كن كه دوست

كه از قطره سيلاب ديدم بسي

كه دشمن اگر چه زبون دوست به

كسي كش بود دشمن از دوست بيش

كه نتوان زد انگشت بر نيشتر

نه مردي ست بر ناتوان زور كرد

به نزديك من صلح بهتر كه جنگ

حلال ست بردن به شمشير دست

وگر جنگ جويد عنان بر مپيچ

ترا قدر و هيبت شود يك هزار

نخواهد به حشر از تو داور حساب

كه با كينه ور مهرباني خطاست

فزون گرددش كبر و گردنكشي

بر آر از نهاد بد انديش گرد

به تندي و خشم و درشتي مكوش

نبايد كه پرخاش جويي دگر

ببخشاي و از مكرش انديشه كن

كه كار آزموده بود سالخورد

جوانان به نيروي و پيران به راي

چه داني كه زان كه باشد ظفر

به تنها مده جان شيرين به باد

وگر در ميان لبس دشمن بپوش

چو شب شد در اقليم دشمن مايست

چو پانصد به هيبت بدرد زمين

حذر كن نخست از كمين گاهها

بماند،بزن خيمه بر جايگاه

ور افراسياب ست مغزش برآر

سرپنجه ي زورمندش نماند

كه نادان ستم كرد بر خويشتم

كه بازش يايد جراحت به  هم

نبايد كه دور افتي از ياوران

بگيرند گردت به زوبين و تيغ

كه خالي بماند پس پشت شاه

به از جنگ در حلقه ي كارزار

ببايد به مقدارش اندر فزود

ندارد ز پيكار ياجوج باك

كه در حالت سختي آيد به كار

چرا دل نهد روز هيجا به مرگ

نه آنگه كه دشمن فرو كوفت كوس

به لشكر نگهدار و لشكر به مال

چو لشكر دل آسوده باشند و سير

نه انصاف باشد كه سختي برد

دريغ آيدش دست بردن به تيغ

كه دستش تهي باشد و كار ، زار

هژبران بناورد شيران فرست

كه صيد آزمودست گرگ كهن

حذر كن ز پيران بسيار فن

ندانند دستان روباه پير

كه بسيار گرم آزمودست و سرد

زگفتار پيران نپيچند سر

مده كار معظم به نوخاسته

كه در جنگها بوده باشد بسي

كه نسدان نشايد شكستن به مشت

نه كاريست بازيچه و سرسري

به ناكار ديده مفرماي كار

ز روبه رمد شير ناديده جنگ

نترسد چو پيش آيدش كارزار

دلاور شود مرد پرخاشجوي

برنجد چو بيند در جنگ باز

بود كش زند كودكي بر زمين

بكش گر عدو در مصافش نكشت

كه روز وغا سربتابد چو زن

چه قربان پيكار بربست و كيش

مرو آب مردان جنگي مريز

نه خود را كه نام آوران را بكشت

كه افتند در حلقه ي كارزار

بكوشند در قلب هيجا به جان

برادر به چنگال دشمن اسير

هزيمت ز ميدان غنيمت شمار

يكي اهل رزم و دگر اهل راي

كه دانا و شمشير زن پرورند

برو گر بميرد مگو اي دريغ

نه مطرب كه مردي نبايد ز زن

تو مدهوش ساقي و آواز چنگ

كه دولت برفتش به بازي ز دست

در آوازه ي صلح ازو بيش ترس

چو شب شد سپه بر سر خفته راند

كه بستر بود خوابگاه زانن

برهنه نخسبد چو در خانه زن

كه دشمن نهان آورد تاختن

يزك ،‌سد رويين لشكر گه ست

نه فرزانگي باشد ايمن نشست

شود دست كوتاه ايشان دراز

دگر بر آور ز هستي دمار

به شمشير تدبير خونش بريز

كه زندان شود پيرهن بر تنش

تو بگذار شمشير خود در غلاف

بر آسايد اندر ميان گوسفند

تو با دوست بنشين به آرام دل

نگه دار پنهان ره آشتي

نهان صلح جستند و پيدا مصاف

كه باشد كه در پايت افتد چو گوي

به كشتن درش كرد بايد درنگ

بماند گرفتار در چنبري

نبيني دگر بندي خويش را

كه بر بنديان زورمندي كند

كه خود بوده باشد به بندي اسير

چو نيكش بداري ،‌نهد ديگري

از آن به كه صد ره شبيخون بري

ز تلبيسش ايمن مشو زينهار

چو ياد آيدش مهر پيوند خويش

كه ممكن بود زهر در انگبين

كه مر دوستان را به دشمن شمرد

كه بيند همه خلق را كيسه بر

ورا تا تواني به خدمت مگير

ترا هم ندارد ، ز عذرش هراس

نگهبان پنهان برو بر گمار

نه بگسل كه ديگر نبينيش باز

گرفتي به زندانيانش سپار

ز حلقوم بيدادگر خون خورد

رعيت به سامانتر از وي بدار

بر آرند عام از دماغش دمار

در شهر بر روي دشمن مبند

كه انبار دشمن به شهر اندرست

مصالح بينديش و نيت بپوش

كه جاسوس هم كاسه ديدم بسي

در خيمه گويند در غرب داشت

چپ آوازه فاكند و از راست شد

بر آن راي و دانش ببايد گريست

كه عالم به زير نگين آوري

چه حاجت به تندي و گردنكشي

دل دردمندان بر آور ز بند

برو همت از ناتوان بخواه

ز بازوي مردي به آيد به كار

اگر بر فريدون زد از پيش برد

 

 

«حكايت»

اگر هوشمندي به معني گراي

كه را دانش وجود و تقوي نبود

كسي خسبد آسوده در زير گل

غم‌خويش در زندگي خور كه خويش

نخواهي كه باشي پراكنده دل

پريشان كن امروز گنجينه ، چيست

تو با خود ببر توشه ي خويشتن

كسي گوي دولت ز دنيا برد

به غمخوارگي چون سرانگشت من

مكن ، بر كف دست نه هر چه هست

به پوشيدن ستر درويش كوش

مگردان غريب از درت بي نصيب

بزرگي رساند به محتاج خير

به حال دل خستگان در نگر

درون فروماندگان شاد كن

نه خواهنده ي بر در ديگران ؟

پدر مرده را سايه بر سر فكن

نداني چه بودش فرومانده سخت

چو بيني يتيمي سرافكنده پيش

يتيم ار بگيرد كه نازش خرد؟

الا تا نگيرد ، كه عرش عظيم

به رحمت بكن آبش از ديده پاك

اگر سايه اي خود برفت از سرش

من آنگه سر تا جور داشتم

اگر بر وجودم نشستي مگس

كنون دشمنان گر برندم اسير

مرا باشد از درد طفلان خبر

يكي خار پاي يتيمي بكند

همي گفت و در روضه ها مي چميد

مشو تا تواني ز رحمت بري

چو انعام كردي مشو خود پرست

اگر تيغ دورانش انداخت ست

چو بيني دعاگوي دولت هزار

كه چشم از تو دارند مردم بسي

كرم خوانده ام سيرت سروران

   

 

 

 

 

 

 

 

***

 

 

 

 

 

 

***

    كه معني بماند از صورت به جاي

به صورت درش هيچ معني نبود

كه خسبند ازو مردم آسوده دل

به مرده نپردازد از حرص خويش

پراكندگان را از خاطر مهل

كه فرداكليدش نه در دست توست

كه شفقت نيايد ز فرزند و زن

كه با خود نصيبي به عقبي برد

نخارد كس اندر جهان پشت من

كه فردا به ددان بري پشت دست

كه ستر خدايت بود پرده پوش

مبادا كه گردي به درها غريب

كه ترسد كه محتاج گردد به غير

كه روزي تو دل خسته باشي مگر

ز روز فروماندگي ياد كن

به شكرانه خواهنده از در مران

غبارش بيفشان وخارش بكن

بود تازه بي بيخ هرگز درخت؟

مده بوسه بر روي فرزند خويش

وگر خشم گيرد كه بارش برد؟

بلرزد همي چون بگريد يتيم

به شفقت بيفشانش از چهره خاك

تو در سايه ي خويشتن پرورش

كه سر بر كنار پدر داشتم

پريشان شدي خاطر چند كس

نباشد كس از دوستانم نصير

كه در طفلي از سر برفتم پدر

به خواب اندرش ديد صدر خجند

كز آن خار بر من چه گلها دميد

كه رحمت برندت چو رحمت بري

كه من سرورم ديگران زير دست

نه شمشير دوران هنوز آخته ست؟

خداوند را شكر نعمت گزار

نه تو چشم داري به دست كسي

غلط گفتم ، اخلاق پيغمبران

 

«حكايت»

شنيدم كه يك هفته ابن السبيل

ز فرخنده خوبي نخوردي به گاه

برون رفت و هر جايي بنگريد

به تنها يكي در بيابان چو بيد

به دلداريش مرحبايي بگفت

كه اي چشمهاي مرا مردمك

نعم گفت و بر جست و برداشت گام

رقيبان مهمانسراي خليل

بفرمود و ، ترتيب كردند خوان

چو بسم الله آغاز كردند جمع

چنين گفتش اي پير ديرينه روز

نه شرط است وقتي كه روزي‌خوري

بگفتا نگيرم طريقي به دست

بداست پيغمبر نيك فال

به خواري براندش چو بيگانه ديد

سروش آمد از كردگار جليل

منش داده صد سال روزي و جان

گر او مي برد پيش آتش سجود

گره بر سر بند احسان مزن

زيان مي كند مرد تفسير دان

كجا عقل ، يا شرع ،‌ فتوي دهد

وليكن تو بستان كه صاحب خرد

   

 

 

 

 

 

 

 

 

***

    نيامد به مهمانسراي خليل

مگر بينوايي در آيد ز راه

بر اطراف وادي نگه كرد و ديد

سر و مويش از گرد پيري سپيد

به رسم كريمان صلايي بگفت

يكي مردي كن به نان و نمك

كه دانست خلقش ، عليه السلام

به عزت نشاندند پير ذليل

نشستند بر هر طرف همگنان

نيامد پيرش حديثي به سمع

چو پيران نمي بينمت صدق و سوز

كه نام خداوند روزي بري

كه نشنيدم از پير آذر پرست

كه گبرست پير تبه بوده حال

كه منكر بود پيش پاكان پليد

به هيبت ملامت كنان كاي خليل

تو را نفرت آمد ازو يك زمان

تو واپس چرا مي بري دست جود؟

كه اين زرق و شيدست وآن مكر وفن

كه علم و ادب مي فروشد به نان

كه اهل خرد دين به دنيا دهد

ز ارزان فروشان به رغبت خرد

 

«حكايت»

زبان داني آمد به صاحب دلي

يكي سفله ر ا ده درم بر من ست

همه شب پريشان ازو حال من

بكرد از سخن هاي خاطر پريش

خدايش مگر تا ز مادر بزاد

ندانسته از دفتر دين الف

خور از كوه يك روز سر بر نزد

در انديشه ام تا كدامم كريم

شنيد اين سخن پير فرخ نهاد

زر افتاد در دست افسانه گوي

يكي گفت شيخ اين نداني كه كيست

گدايي كه بر شير نر زين نهد

بر آشفت عابد كه خاموش باش

اگر راست بود آنچه پنداشتم

وگر شوخ چشمي و سالوس كرد

كه خود را نگه داشتم آبروي

بد و نيك را بذل كن سيم و زر

خنك آنكه در صحبت عاقلان

گرت عقل و راي‌ست و تدبير وهوش

كه اغلب درين شيوه دارد مقال

   

 

 

 

 

 

 

 

 

    كه محكم فرومانده ام در گلي

كمه دانگي ازو بر دلم ده من ست

همه روز چون سايه دنبال من

درون دلذم چون در خانه ريش

جز اين ده درم چيز ديگر نداد

نخوانده به جز باب لاينصرف

كه آن قلتبان حلقه بر در نزد

از آن سنگدل دست گيرد بسيم

درستي ، دو در آستينش نهاد

برون رفت از آنجا چو زر تازه روي

بر او گر بميرد نبايد گريست

ابوزيد را اسب و فرزين نهد

تو مرد زبان نيست ،‌گوش باش

ز خلق آبرويش نگه داشتم

الا تا نپنداري افسوس كرد

ز دست چنان گر بزي ياوه گوي

كه اين كسب خيرست ، و آن دفع شر

بياموزد اخلاق صاحب دلان

به عزت كني پند سعدي به گوش

نه در چشم و زلف و بناگوش و خال

 

«حكايت»

يكي رفقت و دينار ازو صد هزار

نه چون ممسكان دست بر زر گرفت

ز درويش خالي نبودي درش

دل خويش و بيگانه خرسند كرد

ملامت كني گفتش اي باد دست

به سالي توان خرمن اندوختن

چو در تنگدستي نداري شكيب

به دختر چه خوش گفت بانوي ده

همه وقت بردار مشك و سبوي

به دنيا توان آخرت يافتن

به يكبار بر دوستان زر مپاش

اگر تنگدستي مرو پيش يار

اگر روي بر خاك پايش نهي

خداوند زر بركند چشم ديو

تهي دست ، در خوبرويان مپيچ

به دست تهي بر نيايد اميد

وگر هر چه يابي به كف بر نهي

گدايان به سعي تو هرگز قوي

چو مناع خير اين حكايت بگفت

پراكنده دل گشت از آن عيب جوي

مرا دستگاهي كه پيرامن ست

نه ايشان به خست نگه داشتند

به دستم نيفتاد مال پدر

همان به كه امروز مردم خورند

خور وپوش و بخشاي وراحت رسان

برند از جهان با خود اصحاب راي

زر و نعمت اكنون بده كان توست

به دنيا تواني كه عقبي خري

   

 

 

 

 

 

 

 

 

    خلف برد صاحب دلي هوشيار

چو آزادگان دست ازو برگرفت

مسافر به مهمانسراي اندرش

نه همچون پدر سيم و زر بند كرد

به يك ره پريشان مكن هر چه هست

به يك دم نه مردي بود سوختن

نگه دار وقت فراخي حساب

كه روز نوا برگ سختي بنه

كه پوسته در ده روان نيست جوي

به زر ، پنجه ي شير برتافتن

وز آسيب دشمن به انديشه باش

وگر سيم داري بيا و بيار

جوابت نگويد به دست تهي

به دام آورد صخر جني به ريو

كه بي سيم مردم نيرزند هيچ

به زر بركني چشم ديو سفيد

كفت وقت حاجت بماند تهي

نگردند ، ترسم تو لاغر شوي

ز غيرت حوانمرد را رگ نخفت

بر آشفت و گفت اي پراكنده گوي

پدر گفت ميراث جد من ست

به حسرت بمردند و بگذاشتند ؟

كه بعد از من افتد به دست پسر

كه فردا پس از من به يغما برند

نگه مي چه داري ز بهر كسان

فرومايه ماند به حسرت به جاي

كه بعد از تو بيرون ز فرمان توست

بخر جان من ورنه حسرت بري

 

«حكايت»

بزاريد وقتي زني پيش شوي

به بازار گندم فروشان گراي

نه از مشتري كز زحام مگس

به دلداري آن مرد صاحب نياز

به اميد ما كلبه اينجا گرفت

ره نيك مردان آزاده گير

ببخشاي كانان كه مرد حقند

جوانمرد اگر راست خواهي ولي ست

   

 

 

 

    كه ديگر مخر نان ز بقال كوي

كه اين جو فروشي ست گندم نماي

به يك هفته رويش نديدست كس

به زن گفت كاي روشنايي بساز

نه مردي بود نفع ازو واگرفت

چو استاده اي دست افتاده گير

خريدار دكان بي رونقند

كرم پيشه ي شاه مردان علي ست

 

«حكايت»

شنيدم كه پيري به راه حجاز

چنان گرم رو در طريق خداي

به آخر ز وسواس خاطر پريش

به تلبيس ابليس در چاه رفت

گرش رحمت حق نه دريافتي

يكي هاتف از غيبش آواز داد

مپندار اگر طاعتي كرده اي

به احساني آسوده كردن دلي

   

 

 

    به هر خطوه كردي دو ركعت نماز

كه خار مغيلا نكندي ز پاي

پند آمدش در نظر كار خويش

كه نتوان ازين خوبتر راه رفت

غرورش سر از جاده برتافتي

كه اي نيك بخت مبارك نهاد

كه نزلي بدين حضرت آورده اي

به از الف ركعت به هر منزلي

 

«حكايت»

به سرهنگ سلطان چنين گفت زن

برو تا ز خوانت نصيبي دهند

بگفتا بود مطبخ امروز سرد

زن از نااميدي سر انداخت پيش

كه‌ سلطان ازين روزه‌گويي چه‌خواست؟

خورنده كه خيرش بر آيد ز دست

مسلم كسي را بود روزه داشت

وگر نه چه لازم كه سعيي برد

   

 

 

    كه خيز اي مبارك در رزق زن

كه فرزندكانت نظر بررمند

كه سلطان به شب نيت روزه كرد

همي گفت با خود دل از فاقه ريش

كه افطار او عيد طفلان ماست

به از صايم الدهر دنيا پرست

كه درمانده اي را دهد نان چاشت

ز خود بازگيري و هم خود خوري

 

«حكايت»

يكي را كرم بود و قوت نبود

كه سفله خداوند هستي مباد

كسي را كه همت بلند اوفتد

چو سيلاب ريزان كه در كوهسار

نه در خورد سرمايه كردي كرم

برش تنگدستي دو حرفي نوشت

يكي دست گيرم به چندين درم

به چشم اندرش قدر چيزي نبود

به خصمان بندي فرستاد مرد

بداريد چندي كف از دامنش

وز آنجا به زنداني آمد كه خيز

چو گنجشك در بازديد از قفس

چو باد صبا زان ميان سير كرد

گرفتند ، حالي ،‌جوانمرد را

به بيچارگي راه زندان گرفت

شنيدم كه در حبس چندي بماند

زمانها نياسود و شبها نخفت

نپندارمت مال مردم خوري

بگفت اي جليس مبارك نفس

يكي ناتوان ديدم از بند ريش

نديدم به نزديك رايم پسند

بمرد آخر و نيك نامي ببرد

تني زنده دل ، خفته در زير گل

دل زنده هرگز نگردد هلاك

   

 

 

 

 

 

 

 

 

    كفافش به قدر مروت نبود

جوانمرد را تنگ دست مباد

مرادش كم اندر كمند اوفتد

نگيرد همي بر بلندي قرار

تنگ مايه بودي ازين لاجرم

كه اي خوب فرجام نيكو سرشت

كه چندي ست تا من به زندان درم

وليكن به دستش پشيزي نبود

كه اي نيك نامان آ‍اد مرد

وگر مي گريزد ضمان بر منش

وزين شهر تا پاي داري گريز

قرارش نماند اندر آن يك نفس

نه سيري كه بادش رسيدي به گرد

كه حاصل كني سيم يا مرد را؟

كه مرغ از قفس رفته نتوان گرفت

نه شكوت نوشت ونه فرياد خواند

برو پارسايي گذر كرد و گفت

چه پيش آمدت تا به زندان دري؟

نخوردم به حيلت گري مال كس

خلاصش نديدم به جز بند خويش

من آسوده و ديگري پاي بند

زهي زندگاني كه نامش نبرد

به از عالمي زنده ي مرده دل

تن زنده دل گر بميرد چه باك

 

«حكايت»

يكي در بيابان سگي تشنه يافت

كله دلو كرد آن پسنديده كيش

به خدمت ميان بست و بازو گشاد

خبر داد پيغمبر از حال مرد

الا گر جفاكاري انديش هكن

كسي با سگي نيكويي گم نكرد

كرم كن چنان كت بر آيد ز دست

به قنطار زر بخش كردن ز گنج

برد هر كسي بار در خورد زور

تو با خلق سهلي كن اي نيك بخت

گر از پا درآيد ، نماند اسير

به آزار ، فرمان مده بر رهي

چو تمكين و جاهت بود بر دوام

كه افتد كه با جاه و تمكين شود

نصيحت شنو مردم دوربين

خداوند خرمن زيان مي كند

نترسد كه نعمت به مسكين دهند

با زورمنداكه افتاد سخت

دل زير دستان نبايد شكست

   

 

 

 

 

***

 

 

 

 

    برون از رمق در حياتش نيافت

چو حبل اندرآن بست دستار خويش

سگ ناتوان را دمي آب داد

كه داور گناهان ازو عفو كرد

وفا پيش گير و كرم پيشه كن

كجا گم شود خير با نيك مرد

جهانبان در خير بر ك س نبست

نباشد چو قيراطي از دسترنج

گران ست پاي ملخ پيش مور

كه فردا نگيرد خدا با تو سخت

كه افتادگان را بود تسگير

كه باشد كه افتد به فرماندهي

مكن زور بر ضعف درويش عام

چو بيدق كه ناگاه فرزين شود

نپاشند در هيچ دل تخم كين

كه بر خوشه چين سر گران مي كند

وز آن بار غم بر دل اين نهند

بس افتاده را ياوري كرد بخت

مبادا كه روزي شوي زيردست

 

«حكايت»

بناليد درويشي از ضعف حال

نه دينار دادش سيه دل نه دانگ

دل سايل از جور او خون گرفت

توانگر ترشروي ، باري چراست؟

بفرمود كوته نظر تا غلام

به ناكردن شكر پروردگار

بزرگيش سر در تباهي نهاد

شقاوت برهنه نشاندش چو سير

فشاندش قضا بر سر از فاقه خاك

سراپاي حالش دگرگونه گشت

غلامش به دست كريمي فتاد

به ديدار مسكين آشفته حال

شبانگه يكي بر درش لقمه جست

بفرمود صاحب نظر بنده را

چو نزديك بردش ز خوان بهره اي

شكست دل آمد بر خواجه باز

بپرسيد سالار فرخنده خوي

بگفت اندرونم بشوريد سخت

كه مملوك وي بودم اندر قديم

چو كوتاه شد دستش از عز و ناز

بخنديد وگفت اي پسر جور نيست

نه آن تندروي ست بازارگان

من آنم كه آن روزم از در براند

نگه كرد باز آسمان سوي من

خداي ار به حكمت ببندد دري

بسا مفلس بينوا سير شد

   

 

 

 

 

 

 

 

 

    بر تندرويي خداوند مال

بر او زد به سرباري از طيره بانگ

سر از غم برآورد و گفت اي شگفت

مگر مي نترسد ز تخلي خواست؟

براندش به خواري و زجر تمام

شنيدم كه برگشت ازو روزگار

عطارد قلم در سياهي نهاد

نه بارش رها كرد و نه بارگير

مشعبد صفت كيسه و دست پاك

بر اين ماجرا مدتي برگذشت

توانگر دل و دست و روشن نهاد

چنان شاد بودي كه مسكي به مال

ز سختي كشيدن قدمهاش سست

كه خشنود كن مرد درمنده را

برآورد بي خويشتن نعره اي

عيان كرده اشكش به ديباچه راز

كه اشكت ز جور كه آمد به روي؟

بر احوال اين پير شوريده بخت

خداونداملاك و اسباب و سيم

كند دست خواهش به درها دراز

ستم بر كس از گزدش دور نيست

كه بردي سر از كبر بر آسمان

به روز منش دور گيتي نشاند

فروشست گرد غم از روي من

گشايد به فضل و كرم ديگري

بسا كار منعم زبر زير شد

 

«حكايت»

يكي سيرت نيك مردان شنو

كه شبلي ز حانوت گندم فروش

نگه كرد و موري در آن غله ديد

ز رحمت بر او شب نيارست خفت

مروت نباشد كه اين مور ريش

درون پراكندگان جمع دار

چه خوش گفت فردوسي پاكزاد

ميازار موري كه دانه كش ست

سياه اندرون باشد و سنگدل

مزن بر سر ناتوان دست زور

درون فروماندگان شاد كن

نبخشود بر حال پروانه شمع

گرفتم ز تو ناتوان تر بسي ست

ببخش اي پسر كادميزاده صيد

عدو را به الطاف گردن ببند

چو دشمن بيند و لطف و جود

مكن بد كه بد بيني از يار نيك

چو با دوست دشخوار گيري و تنگ

وگر خواجه با دشمنان نيك خوست

   

 

 

 

 

 

 

 

 

    اگر نيك بختي و مردانه رو

به ده برد انبان گندم به درويش

كه سرگشته هر گوشه اي مي دويد

به ماواي خود بازش آورد و گفت

پراكنده گردانم از جاي خويش

كه جمعيتت باشد از روزگار

كه رحمت بر آن تربت پاك باد

كه‌جان داردو جان شيرين خوش‌ست

كه خواهد كه موري شود تنگدل

كه روزي به پايش در افتي چو مور

ز روز فروماندگي ياد كن

نگه‌كن كه چون سوخت درپيش جمع

تواناتر از تو هم آخر كسي ست

به احسان توان كرد و،وحشي به قيد

كه نتوان بريدن به تيغ اين كمند

نيايد دگر خبث ازو در وجود

نرويد ز تخم بدي بار نيك

نخواهد كه بيند ترا نقش و رنگ

بسي بر نيايد كه گردند دوست

 

«حكايت»

به ره بر يكي پيشم آمد جوان

بدو گفتم اين ريسمان ست و بند

سبك طوق و زنجير از او باز كرد

هنوز از پيش تازيان مي دويد

چو باز آمداز غيش و شادي به جاي

نه اين ريسمان مي برد با منش

به لطفي كه ديدست پيل دمان

بدان را نوازش كن اي نيك مرد

بر آن مرد كندست دندان يوز

   

 

 

 

    به تك در پيش گوسفندي روان

كه مي آرد اندر پيت گوسفند

چپ و راست پوييدن آغاز كرد

كه جو خورده بود ازكف مردو خويد

مرا ديد و گفت اي خداوند راي

كه احسان كمندي ست در گردنش

يارد همي حمله بر پيلبان

كه سگ پاس دارد چونان تو خورد

كه مالد زبان بر پنيرش دو روز

 

«حكايت»

يكي روبهدي ديد بي دست و پاي

كه چون زندگاني به سر مي برد

درين بود درويش شوريده رنگ

شغال نگون بخت را سير خورد

دگر روز باز اتفاق اوفتاد

يقين مرد را ديده بيننده كرد

كزين پس به كنجي نشينم چو مور

زنخدان فرو برد چندي به جيب

نه بيگانه تيمار خوردش نه دوست

چوصبرش نماند از ضعيفي و هوش

برو شير درنده باش اي دغل

چنان سعي كن كز تو ماند چو شير

چو شير آنكه را گردني فربه ست

نه چنگ آر و با ديگران نوش كن

بخور تا تواي به بازوي خويش

چو مردان ببر رنجو راحت رسان

بگير اي جوان دست درويش پير

خدا را بر آن بنده بخشايش ست

كرم ورزد آن سر كه مغزي دروست

كسي نيك بيند به هر دو سراي

   

 

 

 

 

    فروماند در لطف و صنع و خداي

بدين سدت و پاي از كجا مي خورد

كه شيري درآمد شغالي به چنگ

بماند آنچه ، روباه از آن سير خورد

كه روزي رسان قوت روزش بداد

شد و تكيه بر آفريننده كرد

كه روزي خوردند پيلا به زور

كه بخشنده روزي فرستد ز غيب

چوچنگش رگ واستخوان ماند و پوست

ز ديوار محرابش آمد به گوش

مينداز خود را چو روباه شل

چه باشي چو روبه به وامانده سير؟

گر افتد چو روبه سگ از وي به ست

نه بر فضله ي ديگران گوش كن

كه سعيت بود در ترازوي خويش

مخنث خورد دسترنج كسان

نه خود را بيفكن كه دستم بگير

كه خلق از وجودش در آسايش ست

كه دون همتانند بي مغز و پوست

كه نيكي رساند به خلق خداي

 

«حكايت»

شنيدم كه مردي ست پاكيزه بوم

من و چند سياح صحرا نورد

سر و چشم هر يك ببوسيد و دست

زرش ديدم و زرع و شاگرد و رخت

به لطف و سخن گرمرو مرد بود

همه شب نبودش قرار و هجوع

سحرگه ميان بست و در باز كرد

يكي بد كه شيرين و خوش طبع بود

مرا بوسه گفتا به تصحيف ده

به خدمت منه دست بر كفش من

به ايثار مردان سبق برده اند

همين ديدم از پاسبان تتار

كرامت جوانمردي و نان دهي ست

قيامت كسي بيني اندر بهشت

به معني توان كرد دعوي درست

   

 

 

 

 

 

 

    شناسا و رهرو در اقصاي روم

برفتيم قاصد به ديدار مرد

به تمكين و عزت نشاند و شست

ولي بي مروت چو بي بر درخت

ولي ديكدانش عجب سرد بود

ز تسبيح و تهليل و ما را ز جوع

همان لطف و پرسيدن آغاز كرد

كه با ما مسافر در آن ربع بود

كه درويش را توشه از بوسه به

مرا نان ده و كفش بر سر بزن

نه شب زنده داران دل مرده اند

دل مرد ه و چشم شب زنده دار

مقالات بيهوده طبل تهي ست

كه معني طلب كرد و دعوي بهشت

دم بي قدم تكيه گاهي ست سست

 

«حكايت»

شنيدم در ايام حاتم كه بود

صبا سرعتي رعد باگ ادهمي

به تكم ژاله مي‌ريخت بركوه و دشت

يكي سيل رفتار هامون نورد

ز اوصاف حاتم به هر مرز و بوم

كه همتاي او در كرم مرد نيست

بيابان وردي چو كشتي بر آب

به دستور دانا چنين گفت شاه

من از حاتم ، آن اسب تازي نژاد

بدانم كه در وي شكوه مهي ست

رسولي هنرمند عالم ، بطي

زمين مرده و ابر گريان برو

به منزلگه حاتم آمد فرود

سماطي بيفكند و اسبي بكشت

شب آنجا ببودند و روز دگر

همي گفت حاتم پريشان چو مست

كه اي بهره ور موبد نيك نام

من آن باد رفتار دلدل شتاب

كه دانستم از هول باران و سيل

به نوعي دگر روي و راهم نبود

مروت نديدم در آيين خويش

مرا نام بايد در اقليم فاش

كسان را درم داد و تشريف و اسب

خبر شد به روم از جوانمرد طي

ز حاتم بدين نكته راضي مشو

   

 

 

 

 

 

 

 

 

    به خيل اندرش باد پايي چو دود

كه بر برق پيشي گرفتي همي

تو گفتي مگر ابر نيسان گذشت

كه باد از پيش بازماندي چو گرد

بگفتند برخي به سلاطن روم

چو اسبش به جولان و ناورد نيست

كه بالاي سيرش نپرد عقاب

كه دعوي خجالت بود بي گواه

بخواهم ، گر او مكرمت كرد و داد

وگر رد كند بانگ طبل تهي ست

روان كردو ده مرد همراه وي

صبا كرده بار دگر جان درو

بر آسود چون تشنه بر زنده رود

به دامن شكر دادشان زر به مشت

بگفت آنچه دانست صاحب خبر

به دندان ز حسرت همي كند دست

چرا پيش از اينم نگفتي پيام؟

ز بهر شما دوش كردم كباب

نشايد شدن در چراگاه خيل

جز او بر در بارگاهي نبود

كه مهما بخسبد دل از فاقه ريش

دگر مركب نامور گو مباش

طبيعي ست اخلاق نيكو نه كسب

هزار آفرين گفت بر طبع وي

ازين خوبتر ماجرايي شنو

 

«حكايت»

ندانم كه گفت اين حكايت به من

ز نام آوران گوي دولت ربود

توان گفت او را سحاب كرم

كسي نام حاتم نبردي برش

كه چند از مقالات آن باد سنج

شنيدم كه جشني ملوكانه ساخت

در ذكر حاتم  كسي باز كرد

حسد مرد را بر سر كينه داشت

كه تا هست حاتم در ايام من

بلاجوي راه بني طي گرفت

جواني به ره پيشباز آمدش

نكوروي و داناو شيرين زبان

كرم كرد و غم خورد و پوزش نمود

نهادش سحر بوسه بر دست و پاي

بگفتا نيارم شد اينجا مقيم

بگفت ار نهي با من اندر ميان

به من دار گفت اي جوانمرد گوش

در اين بوم حاتم شناسي مگر؟

سرش پادشاه يمن خواست ست

گرم ره نمايي بدانجا كه اوست

بخنديد برنا كه حاتم منم

نبايد كه چون صبح گردد سفيد

چو حاتم به آزادگي سر نهاد

به خاك اندر افتادو بر پاي جست

بينداخت شمشير و تركش نهاد

كه من گر گلي بر وجودت زنم

دو چشمش ببوسيد و در بر گرفت

ملك در ميان دو ابروي مرد

بگفتا بيا تا چه داري خبر؟

مگر بر تو نام آوري حمله كرد

حوانمرد شاطر زمين بوسه داد

كه دريافتم حاتم نامجوي

جوانمرد و صاحب خرد ديدمش

مرا با لطفش دو تا كرد پشت

بگفت آنچه ديد از كرمهاي وي

فرستاده را داد مهري درم

مرو را سزد گر گواهي دهند

   

 

 

 

 

 

 

 

 

    كه بودست فرماندهي در يمن

كه در گنج بخشي ، نظيرش نبود

كه دستش چو باران فشاندي درم

كه سودا نرفتي ازو بر سرش

كه نه ملك دارد نه فرمان نه گنج

چو چنگ اندر آن بزم خلقي نواخت

دگر كس ثنا گفتن آغاز كرد

يكي را به خون خوردنش برگماشت

نخواهد به نييك شدن نام من

به كشتن جوانمرد را پي گرفت

كزو بوي انسي فراز آمدش

بر خويش برد آن شبش ميهمان

بد انيش را دل به نيكي ربود

كه نزديك ما چند روزي بپاي

كه در پيش دارم مهمي عظيم

چو ياران يكدل بكوشم به جان

كه دانم جوانمرد را پرده پوش

كه فرخنده راي ست و نيكو سير

ندانم چه كين در ميان خاست ست؟

همين چشم دارم ز لطف تو دوست

سر اينك جدا كن به تيغ از تنم

گزندت رسد يات شوي نااميد

جوان را برآمد خروش از نهاد

گهش خاك بوسيد و گه پاي و دست

چو بيچارگان دست بر كش نهاد

به نزديك مردان نه مردم زنم

وز آنجا طريق يمن برگرفت

بدانست حال كه كاري نكرد

چرا سر نبستي به فتراك بر؟

نياوردي از ضعف تا نبرد؟

ملك را ثنا گفت و تمكين نهاد

هنرمند و خوش منظر و خوبروي

به مردانگي فوق خود ديدمش

به شمشير احسان و فضلم بكشت

شهنشه ثنا گفت بر آل طي

كه مهر است بر نام حاتم كرم

كه معني و آوازه اش همرهند

 

«حكايت»

شنيدم كه طي در زمان رسول

فرستاد لشكر به شير نذير

بفرمود كشتن به شمشير كين

زني گفت من دختر حاتمم

كرم كن به جاي من اي محترم

به فرمان پيغمبر نيك راي

در آ قوم باقي نهادند تيغ

به زاري به شمشير زن گفت زن

مروت نبينم رهايي ز بند

همي گفت و گريان بر احوال طي

ببخشود آن قوم و ديگر عطا

   

 

 

 

 

    نكردند منشور ايمان قبول

گرفتند از ايشان گروهي اسير

كه ناپاك بودند و ناپاك دين

بخواهيد ازين نامور حاكمم

كه مولاي من بود از اهل كرم

گشادند زنجيرش از دست و پاي

كه رانند سيلاب خون بي دريغ

مرا نيز با جمله گردن بزن

به تنها و ، يارانم اندر كمند

به سمع رسول آمد آواز وي

كه هرگز نكر اصل و گوهر خطا

 

«حكايت»

ز بنگاه حاتم يكي پيرمرد

ز راوي چنان ياد دارم خبر

زن از خيمه گفت اين چه تدبير بود؟

شنيد اين سخن نامبردار طي

گر او درخور حاجت‌‌ خويش خواست

چو حاتم به آزادمردي دگر

ابوبكر سعد آنكه دست نوال

رعيت پناها دلت شاد باد

سرافرازد اين خاك فرخنده بوم

چو حاتم اگر نيستي كام وي

ثنا ماند از آن نامور در كتاب

كه حاتم بدان نام و آوازه خواست

تكلف بر مرد درويش نيست

كه چندانكه جهدت بود خير كن

   

 

 

*** طلب ده درم سنگ فانيد كرد

كه پيشش فرستاد تنگي شكر

همان ده درم حاجت پير بود

بخنديد و گفت اي دلارام حي

جوانمردي آل حاتم كجاست؟

ز دوران گيتي نيامد مگر

نهد همتش بر دهان سوال

به سعيت مسلماني آباد باد

ز عدلت بر اقليم يونان و روم

نبردي كس اندر جهان نام طي

ترا هم ثنا ماند و هم ثواب

ترا سعي و جهد از براي خداست

وصيت همين يك سخن بيش نيست

ز تو خير ماند ز سعدي سخن

 

«حكايت»

يكي را خري در گل افتاده بود

بيابان و باران و سرما و سيل

همه شب درين غصه تا بامداد

نه دشمن برست از زبانش نه دوست

قضا را خداوند آن پهن دشت

شنيد اين سخنهاي دور از صواب

ملك شرمگين در حشم بنگريست

يكي گفت شاها به تيغش بزن

نگه كرد سلطان عالي محل

ببخشود بر حال مسكين مرد

زرش داد و اسب و قبا پوستين

يكي گفتش اي پير بي عقل و خوش

اگر من بناليدم از درد خويش

بدي را بدي سهل باشد جزا

   

 

 

 

 

 

    ز سوداش خون در دل افتاده بود

فروهشته ظلمت بر آفاق ذيل

سقط گفت و نفرين و دشنام داد

نه سلطان كه اين بوم و بر زان اوست

در آن حال منكر بر او برگذشت

نه صبر شنيدن نه روي جواب

كه سوداي اين بر من از بهر چيست

كه نگذاشت كس را نه دختر نه زن

خودش در بلا ديد و خر در وحل

فرو خورد خشم سخنهاي سرد

چه نيكو بود مهر در وقت كين

عجب رستي از قتل، گفتا خموش

وي انعام فرمود در خورد خويش

اگر مردي ، احسن الي من اسا

 

«حكايت»

شنيدم كه مغروري از كبر مست

به كنجي فرومانده بنشست مرد

شنيدش يكي مرد پوشيده چشم

فرو گفت و بگريست بر خاك كوي

بگفت اي فلان ترك آزار كن

به خلق و فريبش گريبان كشيد

بر آسود درويش روشن نهاد

شب از نرگسش قطره چندي چكيد

حكايت به شهر اندر افتاد و جوش

شنيد اين سخن خواجه ي سنگدل

بگفتا حكايت كن اي نيك بخت

كه بركردت اين شمع گيتي فروز؟

تو كوته نظر بودي و سست راي

به روي من اين در كسي كرد باز

اگر بوسه بر خاك مردان زني

كساني كه پوشيده چشم دلند

چو برگشته دولت ملامت شنيد

كه شهباز من صيد دام تو شد

كسي چون به دست آورد جره باز

الا گر طلبكار اهل دلي

خورش ده به گنجشك و كبك وحمام

چو هر گوشه تير نياز افكني

دري هم برآيد ز چندين صدف

يكي را پسر گم شد از راحله

ز هر خيمه پرسيد و هر سو شتافت

چو آمد بر مردم كاروان

نداني كه چون راه بردم به دوست

از آن اهل دل در پي هر كسند

برند از براي دلي بارها

ز تاج ملك زاده اي در مناخ

پدر گفتش اندر شب تيره رنگ

همه سنگها پاس دار اي پسر

در اوباش ، پاكان شوريده رنگ

چو پاكيزه نفسان و صاحب دلان

به رغبت بكش بار هر جاهلي

كسي را كه با دوستي سرخوش ست

بدرد چو گل جامه از دست خار

غم جمله خور در هواي يكي

گرت خاكپايان شوريده سر

به مردي كزيشان به در نيست آن

تو هرگز مبينشان به چشم پسند

كسي را كه نزديك ظطنت بد اوست

در معرفت بر كساني ست باز

بسا تلخ عيشان تلخي چشان

ببوسي گ رت عقل و تدبير هست

كه روزي برون آيد از شهر بند

مسوزان درخت گل اندر خريف

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

***

 

 

***

 

 

 

***

 

 

 

 

 

 

*** در خانه بر روي سائل ببست

جگر گرم و آه از تف سينه كرد

بپرسيدش از موجب كين و خشم

جفايي كز آن شخصش آمد بروي

يك امشب به نزد من افطار كن

به خانه در آوردش و خوان كشيد

بگفت ايزدت روشنايي دهاد

سحر ديده بركرد و دنيا بديد

كه آن بي بصر ديده بر كرد دوش

كه برگشت درويش ازو تنگدل

كه چون سهل شد بر تواين كار سخت؟

بگفت اي ستمكار آشفته روز

كه مشغول گشتي به جغد از هماي

كه كردي تو بر روي وي در فراز

به مردي كه پيش آيدت روشني

همانا كزين توتيا غافلند

سرانگشت حيرتا به دندان گزيد

مرا بود دولت به نام تو شد

فرو برده چون موش دندان آز؟

ز خدمت مكن يك زمان غافلي

كه يك روزت افتد همايي به دام

اميدست ناگه كه صيدي زني

ز صد چوبه آيد يكي بر هدف

شبانگه بگرديد در قافله

به تاريكي آن روشنايي بيافت

شنيدم كه مي گفت با ساروان

هر آنكس كه پيش آمدم گفتم  اوست

كه باشد كه روزي به مردي رسند

خورند از براي گلي خارها

شبي لعلي افتاد در سنگلاخ

چه داني كه گوهر كدام ست و سنگ؟

كه لعل از ميانش نباشد به در

همان جاي تاريك و لعلند و سنگ

برآميختستند با جاهلان

كه افتي به سر وقت صاحب دلي

نبيني كه چون بار دشمن كش ست

كه خون در دل افتاده خندد چو نار

مراعات صد كن براي يكي

حقير و فقير آمد اندر نظر

به خدمت كمربندشان بر ميان

كه ايشان پسنديده ي حق بسند

چه‌داني كه صاحب ولايت خود اوست؟

كه درهاست بر روي ايشان فراز

كه آيند در حله دامن كشان

ملك زاده را در نواخانه دست

بلنديت بخشد چو گردد بلند

كه در نوبهارت نمايد ظريف

 

«حكايت»

يكي زهره ي خرج كردن نداشت

نه خوردي ،‌كه خاطر بر آسايدش

شب و روز در بند زر بود و سيم

بدانست روزي پسر در كمين

ز خاكش برآورد و بر باد داد

جوانمرد را زر بقايي نكرد

كزين كمزني بود ناپاك رو

نهاده پدر چنگ در ناي خويش

پدر زار و گريان همه شب نخفت

زر از بهر خوردن بود اي پدر

زر از سنگ خارا برون آورند

زر اندر كف مرد دنيا پرست

چو در زندگاني بدي با عيال

چو چشمار و آنگه خورند از تو سير

بخيل توانگر به دينار و سيم

از آن سالها مي بماند زرش

به سنگ اجل ناگهش بشكنند

پس از بردن و گرد كردن چو مور

سخنهاي سعدي مثال ست و پند

دريغ ست ازين روي برتافتن

جواني به دانگي كرم كرده بود

به جرمي گرفت آسمان ناگهش

تكاپوي تركان و غوغاي عام

چو ديد اندر آشوب درويش پير

دلش بر جوانمرد مسكين بخست

برآورد زاري كه سلطان بمرد

به هم بر همي سود دست دريغ

به فرياد از ايشان برآمد خروش

پياده به سر تا در بارگاه

جوان از ميان رفت و بردند پير

به هولش بپرسيد و هيبت نمود

چو نيك ست خوي من و راستي

بر آورد پير دلاور زبان

به قول دروغي كه سلطان بمرد

ملك زين حكايت چنان برشكفت

وزينجانب افتان و خيزان جوان

يكي گفتش از چارسوي قصاص

به گوشش فرو گفت كاي هوشمند

يكي تخم در خاك از آن مي نهد

جوي بازدارد بلايي درشت

حديث درست آخر از مصطفي است

عدو را نبيني درين بقعه پاي

بگير اي جهاني به روي تو شاد

كس از كس به دور تو باري نبرد

تويي سايه ي لطف حق بر زمين

ترا قدر اگر كس نداند چه غم

   

 

 

 

 

 

 

 

 

    زرش بود و ياراي خوردن نداشت

نه دادي ، كه فردا به كار آيدش

زر و سيم در بند مرد لئيم

كه ممسك كجا كرد زر در زمين

شنيدم كه سنگي در آنجا نهاد

به يك دستش آمد به ديگر بخورد

كلاهش به بازار و ميزر گرو

پسر چنگي و نائي آورده پيش

پسر بامدادان بخنديد وگفت

ز بهر نهادن چه سنگ و چه زر؟

كه با دوستان و عزيزان خورند

هنوز اي برادر به سنگ اندرست

گرت مرگ خواهند از ايشان منال

كه از بام پنجه گز افتي به زير

طلسمي ست بالاي گنجي مقيم

كه گردد طلسمي چنين بر سرش

به آسودگي گنج قسمت كنند

بخور پيش از آن كت خورد كرم گور

به كار آيدت گر شوي كار بند

كزين روي دولت توان يافتن

تمناي پيري برآورده بود

فرستاد سلطان به كشتن گهش

تماشا كنان بر در و كوي و بام

جوان را به دست خلايق اسير

كه باري دل آورده بودش به دست

جهان ماند و خوي پسنديده برد

شنيدند تركان آهخته تيغ

تپانچه زنان بر سر و روي و دوش

دويدند و بر تخت ديدند شاه

به گردن به تخت سلطان اسير

كه مرگ منت خواستن بر چه بود؟

بد مردم آخر چرا خواستي؟

كه اي حلقه در گوش حكمت جهان

نمردي و ، بيچاره اي جان ببرد

كه چيزش ببخشود و چيزي نگفت

همي رفت بي چاره هر سو دوان

چه كردي كه آمد به جات خلاص؟

به جاني و دانگي رهيدم ز بند

كه روز فروماندگي بر دهد

عصايي شنيدي كه عوجي بكشت

كه بخشايش و خير دفع بلاس

كه بوبكر سعدست كشور خداي

جهاني ، كه شادي به روي تو باد

گلي در چمن جور خاري نبرد

پيمبر صفت رحمه العالمين

شب قدر را مي ندانند هم

 

«حكايت»

كسي ديد صحراي محشر به خواب

همي بر فلك شد ز مردم خروش

يكي شخص ازين جمله در سايه اي

بپرسيد كاي مجلس آراي مرد

رزي داشتم بر در خانه گفت

درين وقت نوميدي آن مرد راست

كه يار ببرين بنده بخشايشي

چه گفتم چو حل كردم اين راز را

كه جمهور در سايه ي همتش

درختي ست مرد كرم باردار

حطب را اگر تيشه بر پي زنند

بسي پاي دار اي درخت هنر

بگفتيم در باب احسان بسي

بخور مردم آزار را خون و مال

يكي را كه با خواجه ي توست جنگ

برانداز بيخي كه خار آورد

كسي را بده پايه ي مهتران

مبخشاي بر هر كجا ظالمي ست

جهانسوز را كشته بهتر چراغ

هر آكس كه بر دزد رحمت كند

جفا پيشگان را بده سر به باد

   

 

 

 

 

 

***

 

 

 

    مس تفته روي زمين ز آفتاب

دماغ از تبش مي بر آمد به جوش

به گردن بر از خلد پيرايه اي

كه بود اندرين مجلست پايمرد؟

به سايه درش نيك مردي بخفت

گناهم ز دادار داور بخواست

كزو ديده ام وقتي آسايشي

بشارت خداوند شيراز را

مقيمند و بر سفره ي نعمتش

وزو بگذري هيزم كوهسار

درخت برومند را كي زنند؟

كه هم ميوه داري و هم سايه ور

وليكن نه شرط ست با هر كسي

كه از مرغ بد كند به ، پرو بال

به دستش چرامي‌دهي چوب وسنگ؟

درختي بپرور كه بار آورد

كه بر كهتران سر ندارد گران

كه رحمت برو جور بر عالمي ست

يكي به در آتش كه خلقي به داغ

به بازوي خود كاروان مي زند

ستم بر ستم پيشه عدل ست و داد

 

«حكايت»

شنيدم كه مردي غم خانه خورد

زنش گفت از اينان چه خواهي مكن

بشد مرد نادان پس كار خويش

زن بي خرد بر در و بام و كوي

مكن روي بر مردم اي زن ، ترش

كسي با بدان نيكويي چون كند

چو اندر سري بيني آزار خلق

سگ آخر كه باشد كه خوانش نهند؟

چه نيكو زده است اين مثل پير ده

اگر نيك مردي نمايد عسس

ني نيزه در حلقه ي كارزار

نه هر كس سزاوار باشد به مال

چو گربه نوازي كبوتر برد

بنايي كه محكم ندارد اساس

چه خوش گفت بهرام صحرانشين

دگر اسبي از گله بايد گرفت

ببند اي پسر دجله در آب كاست

چو گرگ خبيث آمدت در كمند

از ابليس هرگز نيايد سجود

بدانديش را جاه و فرصت مده

مگو شايد اين مار كشتن به چوب

قلمزن كه بد كرد با زيردست

مدبر كه قانون بد مي نهد

مگو ملك را اين مدبر بس ست

سعيد آورد قول سعدي به جاي

   

 

 

 

 

 

 

***

 

    كه زنبور بر سقف او لانه كرد

كه مسكين پريشان شوند از وطن

گرفتند يك روز زن را به نيش

همي كرد فرياد و مي گفت شوي

تو گفتي كه زنبور مسكين مكش

بدان را تحمل بد افزون كند

به شمشير تيزش بيازار حلق

بفرماي تا استخوانش دهند

ستور لگد زن گرانبار به

نيارد به شب خفتن از دزد كس

به قيمت تر از نيشكر صد هزار

يكي مال خواهد يكي گوشمال

چو فربه كني گرگ ، يوسف درد

بلندش مكن ور كني زو هراس

چو يكران توسن زدش بر زمين

كه گر سركشد باز شايد گرفت

كه سودي ندارد چو سيلاب خاست

بكش ، ورنه دل بر كن از گوسفند

نه از بدگهر نيكويي در وجود

عدو در چه و ديو در شيشه به

چو سر زير سنگ تو دارد بكوب

قلم بهتر او را به شمشير دست

ترا مي برد تا به دوزخ دهد

مدبر مخوانش كه مدبر كس ست

كه ترتيب ملك ست و تدبير راي

 

 

باب سوم

در عشق و مستي و شور

خوشا وقت شوريدگان غمش

گداياني از پادشاهي نفور

دمادم شراب الم در كشند

بلاي خمارست در عيش مل

نه تلخ ست صبري كه بر ياد اوست

ملامت كشانند مستان يار

اسيرش نخواهد رهايي ز بند

سلاطين عزلت گدايان حي

به سروقتشان خلق ره كي برند

چو بيت المقدس درون پر قباب

چو پروانه آتش به خود در زنند

دلارام در بر دلارام جوي

نگويم كه بر آب قادر نيند

ترا عشق همچون خودي ز آب و گل

به بيداريش فتنه بر خد و خال

به صدقش چنان سر نهي در قدم

چو در چشم شاهد نيايد زرت

دگر باكست برنيايد نفس

تو گويي به چشم اندرش منزل ست

نه انديشه از كس كه رسوا شوي

گرت جان بخواهد به لب برنهي

چو عشقي كه بنياد آن بر هواست

عجب داري از سالكان طريق

به سوداي جانان ز جان مشتعل

به ياد حق از خلق بگريخته

نشايد به دارو دوا كردشان

الست از ازل همچنانشان به گوش

گروهي عمل دار عزلت نشين

به يك نعره كوهي ز جا بركنند

چو بادند پنهان و چالاك پوي

سحرها بگريند چندانكه آب

فرس كشته از بس كه شب رانده اند

شب و روز در بحر سودا و سوز

چنان فتنه بر حسن صورت نگار

ندادند صاحب دلان دل به پوست

مي صرف وحدت كسي نوش كرد

   

 

 

 

 

 

 

***

 

 

    اگر زخم بينند وگر مرهمش

به اميدش اندر گدايي صبور

وگر تخل بينند دم در كشند

سلحدار خارست با شاه گل

كه تلخي شكر باشد از دست دوست

سبكتر برد اشتر مست بار

شكارش نجوي خلاص از كمند

منازل شناسان گم كرده پي

كه چون آب حيوان به ظلمت درند

رها كرده ديوار بيرون خراب

نه چون كرم پيله به خود بر تنند

لب از تشنگي خشك بر طرف جوي

كه بر شاطي نيل مستسقيند

ربايد همي صبر و آرام دل

به خواب اندرش پاي بند خيال

كه بيني جهان با وجودش عدم

زر و خاك يكسان نمايد برت

كه با او نماند دگر جان كس

وگر ديده بر هم نهي در دل ست

نه قوت كه يك دم شكيبا شوي

ورت تيغ بر سر نهد سر نهي

چنين فتنه انگيز و فرمانرواست

كه باشند در بحر معني غريق

به ذكر حبيب از جهان مشتغل

چنان مست ساقي كه مي ريخته

كه كس مطلع نيست بر درشان

به فرياد قالوا بلي در خروش

قدمهاي خاكي دم آتشين

به يك ناله شهري به هم بركنند

چو سنگند خاموش تسبيح گوي

فرو شويند از ديده شان كحل خواب

سحرگه خروشان كه وامانده اند

ندانند ز آشفتگي شب ز روز

كه با حسن صورت ندارند كار

وگر ابلهي داد بي مغز كوست

كه دنيا و عقبي فراموش كرد

 

«حكايت»

شنيدم كه وقتي گدازاده اي

همي رفت و مي پخت سوداي خام

ز ميدانش خالي نبود چو ميل

دلش خون شد و راز در دل بماند

رقيبان خبر يافتندش ز درد

دمي رفت و ياد آمدش روي دوست

غلامي شكستن سر و دست و پاي

وگر رفت و صبر و قرارش نبود

مگس وارش از پيش شكر به جور

كسي گفتش اي شوخ ديوانه رنگ

بگفت اين جفا بر من از دست اوست

من اينك دم دوستي مي زنم

ز من صبر بي او توقع مدار

نه نيروي صبرم نه جاي ستيز

مگو زين در بارگه سربتاب

نه پروانه جان داده در پاي دوست

بگفت از خوري زخم چوگان اوي؟

بگفتا سرت گر ببرد به تيغ؟

مرا خود ز سر ينست چندان خبر

مكن با من ناشكيبا عتيب

چو يعقوبم ار ديده گردد سپيد

يكي را كه سرخوش بود با يكي

ركابش ببوسيد روزي جوان

بخنديد و گفتا عنان بر مپيچ

مرا با وجود تو هستي نماند

گرم جرم بيني مكن عيب من

بدان زهره دستت زدم در ركاب

كشيدم قلم بر سر نام خويش

مرا خود كشد تير آن چشم مست

تو آتش به ني در زن و درگذر

شنيدم كه بر لحن خنياگري

ز دلهاي شوريده پيرامنش

پراكنده خاطر شد و خشمناك

ترا آتش اي دوست دامن بسوخت

اگر ياري از خويشتن دم مزن

چنين دارم از پير داننده ياد

پدر در فراقش نخورد و نخفت

از آنگه كه يارم كس خويش خواند

به حقش كه تا حق جمالم نمود

نشد گم كه روي از خلايق بتافت

پراكندگانند زير فلك

ز ياد ملك چون ملك نارمند

قوي بازوانند كوتاه دست

گه آسوده در گوشه ي خرقه دوز

نه سوداي خودشان نه پرواي كس

پريشيده عقل و پراكنده هوش

به دريا نخواهد شدن بط غريق

تهيدست مردان پر حوصله

عزيزان پوشيده از چشم خلق

ندارند چشم از خلايق پسند

پر از ميوه و سايه ور چون رزند

به خود سر فروبرده همچون صدف

نه مردم همين استخوانند و پوست

نه سلطان خريدار هر بنده اي ست

اگر ژاله هر قطره ي در شدي

چو غازي به خود بر نبندند پاي

حريفان خلوت سراي الست

به تيغ از غرض برنگيرند چنگ

   

 

 

 

 

 

 

 

 

    نظر داشت با پادشاه زاده اي

خيالش فروبرده دندان به كام

همه وقت پهلوي اسبش چو پيل

ولي پايش از گريه در گل بماند

دگرباره گفتندش اينجا مگرد

دگر خيمه زد بر سر كوي دوست

كه باري نگفتيمت ايدر مپاي

شكيبايي از روي يارش نبود

براندندي و بازگشتي به فور

عجب صبر داري تو بر چوب و سنگ

نه‌شرطي‌ست ناليدن ازدست‌دوست؟

گر او دوست دارد وگر دشمنم

كه با او هم امكان ندارد قرار

نه امكان بودن نه پاي گريز

وگر سر چو ميخم نهد در طناب

به از زنده در كنج تاريك اوست؟

بگفتا به پايش درافتم چو گوي

بگفت ايندقر بود از وي دريغ

كه تاج ست بر تاركم يا تبر

كه در عشق صورت نبندد شكيب

نبرم ز ديدار يوسف اميد

نيازارد از وي به هر اندكي

بر آشفت و برتافت از وي عنان

كه سلطان عنان بر نپيچد ز هيچ

به ياد توام خود پرستي نماند

تويي سر برآورده از جيب من

كه خود را نياوردم اندر حساب

نهادم قدم بر سر كام خويش

چه حاجت كه آري به شمشير دست؟

كه نه خشك در بيشه ماند نه تر

به رقص اندر آمد پري پيكري

گرفت آتش شمع در دامشن

يكي گفتش از دوستداران چه باك؟

مرا خود به يكبار خرمن بسوخت

كه شرك ست با يار و با خويشتن

كه شوريده اي سر به صحرا نهاد

پسر را ملامت بكردند و گفت

دگر با كسم آشنايي نماند

دگر هر چه ديدم خيالم نمود

كه گم كرده ي خويش را بازيافت

كه هم دد توان خواندشان هم ملك

شب و روز چون دد ز مردم رمند

خردمند شيدا و هوشيار مست

گه آشفته در مجلسي خرقه سوز

نه در كنج توحيدشان جاي كس

ز قول نصيحتگر آكنده گوش

سمندر چه داند عذاب حريق

بيابان نوردان بي غافله

نه زنارداران پوشيده دلق

كه ايشان پسنديده ي حق بسند

نه چون ما سيه كار و ارزق رزند

نه مانند دريا برآورده كف

نه هر صورتي جان معي دروست

نه در زير هر ژنده ي زنده اي ست

چو خرمهرم بازار ازو پر شدي

كه محكم رود پاي چوبين ز جاي

به يك جرعه تا نفخه ي صور مست

كه پرهيز وعشق آبگينه‌ست و سنگ

 

«حكايت»

يكي شاهدي در سمرقند داشت

جمالي گرو برده از آفتاب

تعالي الله از حسن تاغايتي

همي رفت و ديده ها در پيش

نظر كردي اين دوست در وي نهفت

كه اي خيره سر چند پويي پيم

گرت بار ديگر ببينم ، به تيغ

كسي گفتش اكنون سر خويش گير

نپندارم اين كام حاصل كني

چو مفتون صادق ملامت شنيد

كه بگذار تا زخم تيغ هلاك

مگر پيش دشمن بگويند و دوست

نمي بينم از خاك كويش گريز

مرا توبه فرمايي اي خودپرست

ببخشاي بر من كه هرچ او كند

بسوزاندم هر شبي آتشش

اگر ميم امروز در كوي دوست

مده تا تواني درين جنگ پشت

يكي تشنه مي گفت و جان مي سپرد

بدو گفت نابالغي كاي عجب

بگفتا نه آخر دهان تر كنم

فتد تشنه در آبدان عميق

اگر عاشقي دامن او بگير

بهشت تن آساني آنگه خوري

دل تخم كاران بود رنج كش

درين مجلس آن كس به كامي رسيد

   

 

 

 

 

 

 

 

 

*** كه گفتي به جاي سمر ، قند داشت

ز شوخيش بنياد تقوي خراب

كه پندراي از رحمت ست آيتي

دل دوستان كرده جان بر خيش

نگه كرد باري به تندي و گفت

نداني كه من مرغ دامت نيم؟

چو دشمن ببرم سرت بي دريغ

از اين سهل تر مطلبي پيش گير

مبادا كه جان در سر دل كني

به درد از درون ناله اي بركشيد

بغلتاندم لاشه در خون و خاك

كه‌اين كشته‌ي دست وشمشيراوست

به بيداد گو آبرويم بريز

ترا توبه زين گفتن اوليترست

وگر قصد خون ست نيكو كند

سحر زنده گردم به بوي خوشش

قيامت زنم خيمه پهلوي دوست

كه‌زنده‌است سعدي كه‌عشقش‌بكشت

خنك نيك بختي كه در آب مرد

چو مردي چه سيراب وچه خشك لب

كه تا جان شيرينش در سر كنم؟

كه داند كه سيراب ميرد غريق

وگر گويدت جان بده گو بگير

كه بر دوزخ نيستي بگذري

چو خرمن بر آيد بخسبند خوش

كه در دور آخر به جامي رسيد

 

«حكايت»

چنين نقل دارم ز مردان راه

كه پيري بدريوزه شد بامداد

يكي گفتش اين خانه ي خلق نيست

بدو گفت كاين خانه ي كيست پس

بگفتا خموش اين چه لفظ خطاست

نگه كرد و قنديل و محراب ديد

كه حيف ست از اينجا فراتر شدن

نرفتم به محرومي از هيچ كوي

هم اينجا كنم دست خواهش دراز

شنيدم كه سالي مجاور نشست

شبي پاي عمرش فروشد به گل

سحر برد شخصي چراغش به سر

همي گفت غلغل كنان از فرح

طلبكار بايد صبور و حمول

چه زرها به خاك سيه در كنند

زر از بهر چيزي خريدن نكوست

گر از دلبري دل به تنگ آيدت

مبر تلخ عيشي ز روي ترش

ولي گر به خوبي ندارد نظير

توان از كسي دل بپرداختن

   

 

 

 

 

 

 

 

 

    فقيران منعم ،‌گدايان شاه

در مسجدي ديد و آواز داد

كه چيزي دهندت، به شوخي مايست

كه بخشايشش نيست بر حال كس

خداوند خانه خداوند ماست

بسوز از جگر نعره اي بر كشيد

دريغ ست محروم ازين در شدن

چرا از در حق شوم زرد روي

كه دانم نگردم تهيدست باز

چو فرياد خواهان برآورده دست

طپيدن گرفت از ضعيفش دل

رمق ديد ازو چون چراغ سحر

و من دق باب الكريم انفتح

كه نشنيده ام كيمياگر ملول

كه باشدذ كه روزي مسي زر كنند

نخواهي خريدن به از ناز دوست

دگر غمگساري به چنگ آيدت

به آب دگرآتشش باز كش

به اندك دل آزار تركش مگير

كه داني كه بي او توان ساختن

 

«حكايت»

شنيدم كه پيري شبي زنده داشت

يكي هاتف انداخت در گوش پير

برين در دعاي تو مقبول نيست

شب ديگر از ذكر و طاعت نخفت

چو ديدي كز آن روي بست ست در

به ديباچه بر اشك ياقوت فام

به نوميدي آنگه بگر ديدمي

مپندار گر وي عنان برشكست

چو خواهنده محروم گشت از دري

شنيدم كه راهم درين كوي نيست

درين بود سر بر زمين فدا

قبول ست اگر چه هنر نيستش

يكي در نشابور داني چه گفت

توقع مدار اي پسر گر كسي

سميلان چو بر مي نگيرد قدم

طمع دار سود و بترس از زيان

   

 

 

 

 

 

 

 

    سحر دست حاجت به حق برفراشت

كه بي حاصلي رو سر خويش گير

به خ واري برو يا به زاري بايست

مريدي ز حالش خبر يافت گفت

به بي حاصلي سعي چندين مبر

به حسرت بباريد و گفت اي غلام

ازين ره ، كه راهي دگر ديدمي

كه من بازدارم ز فتراك دست

چه غم گر شانسد در ديگري؟

ولي هيچ راه دگر روي نيست

كه گفتند در گوش جانش ندا

كه جز ما پناهي دگر نيستش

چو فرزندش از فرض خفتن بخفت؟

كه بي سعي هرگز به جايي رسي

وجودي ست بي منفعت چون عدم

كه بي بهره باشند فارغ زيان

 

«حكايت»

شكايت كند نوعروسي جوان

كه مپسند چندين كه با اين پسر

كساني كه با ما درين منزلند

زن و مرد با هم چنان دوستند

نديدم در اين مدت از شوي من

شيد اين سخن پير فرخنده فال

يكي پاسخش داد شيرين و خوش

دريغ ست روي از كسي تافتن

چرا سركشي ز آن كه گر سركشد

يكم روز بر بنده ي دل بسوخت

ترا بنده از من به افتد بسي

   

 

 

 

 

    به پيري ز داماد نامهربان

به تلخي رود روزگارم به سر

نبينم كه چون من پريشان دلند

كه گويي دو مغز و يكي پوستند

كه باري بخنديد در روي من

سخندان بود مرد ديرينه سال

كه گر خوبروي ست بارش بكش

كه ديگر نشايد چنو يافتن

به حرف وجودت قلم در كشد

كه مي گفت و فرماندهش مي فروخت

مرا چون تو ديگر نيفتد كسي

 

«حكايت»

طبيبي پريچهره در مرو بود

نه از درد دلهاي ريشش خبر

حكايت كند دردمندي غريب

نمي خواستم تندرستي خويش

بسا عقل زور آور چيردست

چو سودا خرد را بماليد گوش

   

 

    كه در باغ دل قامتش سرو بود

نه از چشم بيمار خويشش خبر

كه خوش بود چندي سرم با طبيب

كه ديگر نيايد طبيبم به پيش

كه سوداي عشقش كند زيردست

نيارد دگر سر برآورد هوش

 

«حكايت»

يكي پنجه ي آهنين راست كرد

چوشيرين به سرپنجه درخود كشيد

يكي گفتش آخر چه خسبي چو زن؟

شنيدم كه مسكين در آن زير گفت

چو بر عقل دانا شود عشق چير

تو در پنجه ي شير مرد اوژني

چه عشق آمد از عقل ديگر مگوي

   

 

 

    كه با شير زور آوري خواست كرد

دگر زور در پنجه ي خود نديد

به سرپنجه ي آهنينش بزن

نشايد بدين پنجه با شير گفت

همان پنجه ي آهنين ست و شير

چه سودت كند پنجه ي آهني؟

كه در دست چوگان اسيرت گوي

 

«حكايت»

ميان دو عمزاده وصلت فتاد

يكي را به غايت خوش افتاده بود

يكي خلق و لطف پريوار داشت

يكي خويشتن را بياراستي

پسر را نشاندند پيران ده

بخنديد و گفتا به صد گوسفند

به ناخحن پريچهره مي كند پوست

نه صد گوسفند م كه سيصد هزار

ترا هر چه مشغول دارد ز دوست

يكي پيش شوريده حالي نبشت

بگفتا مپرس از من اين ماجرا

   

 

 

 

 

***

    دو خورشيد سيماي مهتر نژاد

دگر نا فرو سركش افتاده بود

يكي روي در روي ديوار داشت

دگر مرگ خويش از خدا خواستي

كه مهرت برو نيست مهرش بده

تغابن نباشد رهايي ز بند

كه هرگز بدين كي شكيبم ز دوست؟

نبايد به ناديدن روي يار

اگر راست خواهي دلارامت اوست

كه دوزخ تمنا كني يا بهشت؟

پسنديدم آنچ او پسندد مرا

 

«حكايت»

به مجنون كسي گفت كاي نيك پي

مگر در سرت شور ليلي نماند؟

چو بشنيد بيچاره بگريست زار

مرا خود دلي دردمندست ريش

نه دوري دليل صبوري بود

بگفت اي وفادار فرخنده خوي

بگفتا مبر نام من پيش دوست

   

 

 

    چه بودت كه ديگر نيايي به حي؟

خيالت دگر گشت و ميلي نماند؟

كه اي خواجه دستم ز دامن بدار

تو نيزم نمك بر جراحت مريش

كه بسيار دوري ضروري بود

پيامي كه داري به ليلي بگو

كه حيف ست نام من آنجا كه اوست

 

«حكايت»

يكي خرده بر شاه غزنين گرفت

گلي را كه نه رنگ باشد نه بوي

به محمود گفت اين حكايت كسي

كه‌عشق من اي خواجه برخوي‌اوست

شنيدم كه در تنگنايي شتر

به يغما ملك آستين برفشاند

سواران پي در و مرجان شدند

نماند از وشاقان گردن فراز

نگه كرد كاي دلبر پيچ پيچ

من اندر قفاي تو مي تاختم

گرت قربتي هست در بارگاه

خلاف طريقت بود كاوليا

گر ازدوست چشمت براحسان اوست

ترا تا دهن باشد از حرص باز

حقيقت سرايي ست آراسته

نبيني كه جايي كه برخاست گرد

   

 

 

 

 

 

 

    كه حسني ندارد اياز اي شگفت

غريب ست سوداي بلبل بر اوي

بپيچيد از انديشه بر خود بسي

نه بر قد و بالاي نيكوي اوست

بيفتاد و بشكست صندوق در

وز آنجا به تعجيل مركب براند

ز سلطان به يغما پريشان شدند

كسي در قفاي ملك جز اياز

ز يغما چه آورده اي ؟ گفت هيچ

ز خدمت به نعمت نپرداختم

به خلغت مشو غافل از پادشاه

تمنا كنند از خدا جز خدا

تو د ر بند خويشي نه در بند دوست

نيايد به گوش دل از غيب راز

هوا و هوس گرد برخاسته

نبيند نظر گر چه بيناست مرد

 

«حكايت»

قضا را من و پيري از فارياب

مرا يك درم بود برداشتند

سياهان براندند كشتي چو دود

مرا گريه آمد ز تيمار جفت

مخور غم براي من اي پرخرد

بگسترد سجاده بر روي آب

ز مدهوشيم ديده آن شب نخفت

تو لنگي به چوب آمدي من به پاي

چرا اهل معني بدين نگروند

نه طفلي كز آتش ندارد خبر

پس آنان كه در وجد مستغرقند

نگه دارد از تاب آتش خليل

چو كودك به دست شناور برست

تو بر زني دريا قدم چون زني

ره عقل جز پيچ بر پيچ نيست

توان گفتن اين با حقايق شناس

كه پس آسمان و زمين چيستند

پسنديده پرسيدي اي هوشمند

كه هامون و دريا و كوه و فلك

همه هر چه هستند از آن كمترند

عظيم ست پيش تو دريا به موج

ولي اهل صورت كجا پي برند

كه گر آفتاب ست يك ذره نيست

جو سلطان عزت علم بر كشد

   

 

 

 

 

 

 

***

 

    رسيديم در خاك مغرب به آب

به كشتي و درويش بگذاشتند

كه آن ناخدا ناخداترس بود

بر آن گريه قهقه بخنديد و گفت

مرا آنكس آرد كه كشتي برد

خيال ست پنداشتم يا به خواب

نگه بامدادان به من كرد و گفت

ترا كشتي آورد و مارا خداي

كه ابدال در آب و آتش روند

نگه داردش مادر مهرور؟

شب و روز در غين حفظ حقند

چو تابوت موسي ز غرقاب نيل

نترسد وگر دجله پهناورست

چو مردان ، كه بر خشك تردامني

بر عارفان جز خدا هيچ نيست

ولي خرده گيرند اهل قياس

بني آدم و دام و دد كيستند؟

بگويم گر آيد جوابت پسند

پري و آدميزاد و ديو و ملك

كه با هستيش نام هستي برند

بلندست خورشيد تابان به اوج

كه ارباب معني به ملكي درند

وگر هفت درياست يك قطره نيست

جهان سر به جيب عدم دركشد

«حكايت»

رييس دهي با پسر در رهي

پسر چاوشان ديد و تيغ و تبر

يلان كماندار نخجيرزن

يكي در برش پر نياني قباه

پسر كانهمه شوكت و پايه ديد

كه حالش بگرديد و رنگش بريخت

پسر گفتش آخر بزرگ دهي

چه بودت كه ببريدي از جان اميد؟

بلي ،‌گفت سالار و فرماندهم

بزرگان از آن دهشت آلوده اند

تو اي بيخبر همچنان در دهي

نگفتند حرفي زبان آوران

مگر ديده باشي كه در باغ و راغ

يكي گفتش اي كرمك شب فروز

ببين كاتشي كرمك خاكزاد

كه من روز و شب جز به صحرا نيم

   

 

 

 

 

 

***

 

    گذشتند بر قلب شاهنشهي

قباهان اطلس ، كمرهاي زر

غلامان تركش كش تيرزن

يكي بر سرش خسرواني كلاه

پدر را به غايت فرومايه ديد

ز هيبت به پيغوله اي درگريخت

به سرداري از سر بزرگان مهمي

بلرزيدي از باد هيبت چو بيد

ولي عزتم هست تا در دهم

كه در بارگاه ملك بوده اند

كه بر خويشتن منصبي مي نهي

كه سعدي نگويد مثالي بر آن

بتابد به شب كرمكي چون چراغ

چو بودت كه بيرون نيايي به روز؟

جواب از سر روشنايي چه داد

ولي پيش خورشيد پيدا نيم

 

«حكايت»

ثنا گفت بر سعد زنگي كسي

درم داد و تشريف و بنواختش

چو الله و بس ديد بر نقش زر

ز سوزش چنان شعله در جان گرفت

يكي گفتش از همنشينان دشت

تو اول زمين بوسه دادي به جاي

بخنديد كاول ز بيم و اميد

به آخر ز تمكين الله و بس

   

 

 

    كه بر تربتش باد رحمت بسي

به مقدار خود منزلت ساختش

بشوريد و بركند خلعت بر

كه برجست و راه بيابان گرفت

چه ديدي كه حالت دگرگونه گشت؟

نبايستي آخر زدن پشت پاي

همي لرزه بر تن فتادم چو بيد

نه چيزم به چشم اندر آمد نه كس

 

«حكايت»

به شهري در از شام غوغا فتاد

هنوزآن حديثم به گوش اندرست

كه گفت ارنه سلطان اشارت كند

بيايد چنين دشمني دوست داشت

اگز عز و جا هست وگر ذل و قيد

ز علت مدار – اي خردمند-بيم

بخور هر چه آيد ز دست حبيب

   

 

 

    گرفتند پيري مبارك نهاد

چو قيدش نهادند بر پاي و دست

كرا زهره باشد كه غارت كند؟

كه ميدانمش دوست بر من گماشت

من از حق شناسم ، نه از عمر و زيد

چو داروي تلخت فرستد حكيم

نه بيمار داناترست از طبيب

 

«حكايت»

يكي را چو من دل به دست كسي

پس از هوشمندي و فرزانگي

ز دشمن جفا بردي از بهر دوست

قفا خوردي از دست ياران خويش

خيالش چنان بر سر آشوب كرد

بودش ز تشنيع ياران خبر

كراپاي خاطر بر آمد به سنگ

شبي ديو خود را پري چهره ساخت

سحرگه مجال نمازش نبود

به آبي فرو رفت نزديك بام

نصيحتگري لومش آغاز كرد

ز برناي منصف برآمد خروش

مرا پنج روز اين پسر دل فريفت

نپرسيد باري به خلق خوشم

پس آن را كه شخصم ز خاك آفريد

عجب داري ار بار امرش برم

اگر مرد عشقي كه خ ويش گير

مترس از محبت كه خاكت كند

نرويد نبات از حبوب درست

تو را با حق آن آشنايي دهد

كه تا با خودي در خودت راه نيست

نه مطرب كه آواز پاي ستور

مگس پيش شوريده دل پر نزد

نه بم داند آشفته سامان نه زير

سراينده خود مي نگردد خموش

چو شوريدگان مي پرستي كنند

به چرخ اندر آيند دلاب دار

به تسليم سر در گريبان برند

مكن عيب درويش مدهوش مست

نگويم سماع اي برادر كه چيست

گر از برج معني پرد طير او

وگر مرد لهوست و بازي و لاغ

چو مرد سماع ست شهوت پرست

پريشان شود گل به باد سحر

جهان پر سماع ست و مستي و شور

نبيني شتر بر نواي عرب

شتر را چو شور و طرب در سرست   

 

 

 

 

 

 

 

***

    گرو بود و مي برد خواري بسي

به دف برزدندش به ديوانگي

كه ترياك اكبر بود زهر دوست

چو مسمار پيشاني آ‌ورده پيش

كه بغام دماغش لگدكوب كرد

كه غرقه ندارد ز باران خبر

نينديشد از شيشه ي نام و ننگ

در آغوش آن مرد و بر وي بتاخت

ز ياران كس آگه ز رازش نبود

برو بسته سرما دري از رخام

كه خود را بشكتي درين آب سرد

كه اي يار چند از ملامت؟خموش

ز مهرش چنانم كه نتوان شكيفت

ببين تا چه بارش به جان مي كشم

به قدرت درو جان پاك آفريد

كه دايم به احسان و فضلش درم

وگر نه ره عافيت پيش گير

كه باقي شوي گر هلاكت كند

مگر حال بر وي بگردد نخست

كه از دست خويشت رهايي دهد

وزين نكته جز بي خود آگاه نيست

سماع ست اگر عشق داري و شور

كه او چون مگس دست بر سر نزد

به آواز مرغي بنالد فقير

وليكن نه هر وقت بازست گوش

به آواز دولاب مستي كنند

چو دولاب بر خود بگيرند زار

چو طاقت نماند گريبان درند

كه غرق ست از آن مي زند پا ودست

مگر مستمع را بدانم كه كيست

فرشته فروماند از سير او

قويتر شود ديوش اندر دماغ

به آواز خوش خفته خيزد ، نه مست

نه هيزم كه نشكافدش جز تبر

وليكن چه بيند درآيينه كور؟

كه چونش به رقص اندر آرد طرب

اگر آدمي را نباشد خرست

 

«حكايت»

شكرلب جواني ني آموخيت

پدر بارها بانگ بر وي زدي

شبي بر اداي پسر گوش كرد

همي گفت و بر چهره افكنده خوي

نداني كه شوريده حالا مست

گشايد دري بر دل از واردات

حلالش بود رقص بر ياد دوست

گرفتم كه مردانه اي در شنا

بكن خرقه نام و ناموس و زرق

تعلق حجاب ست و بي حاصلي

   

 

 

    كه دلها در آتش چو ني سوختي

به تندي و آتش در آن ني زدي

سماعش پريشان و مدهوش كرد

كه آتش به من در زد اين بار ني

چرا برفشانند در رقص دست

فشاند سر دست بر كاينات

كه هر آستينش جاني دروست

برهنه تواني زدن دست و پا

كه عاجز بود  مرد با جامه غرق

چو پيوندها بگسلي و اصلي

 

«حكايت»

كسي گفت پروانه را كاي حقير

رهي رو كه بيني طريق رجا

سمندر ه اي گرد آتش مگرد

ز خورشيد پنهان شود موش كور

كسي را كه داني خصم تو اوست

ترا كس نگويد نكو مي كني

گدايي كه از پادشه خواست دخت

كجا در حساب آرد او چون تودوست

مپندار كو در چنان مجلسي

وگر با همه خلق نرمي كند

نگه كن كه پروانه ي سوزناك

مرا چون خليل آتشي در دلس ست

نه دل دامن دلستان مي كشد

نه خود را بر آتش به خود مي زنم

مرا همچنان دور بودم كه سوخت

نه آن مي كند يار در شاهدي

كه عيبم كند بر تولاي دوست؟

مرا بر تلف حرص داني چراست؟

بسوزم كه يار پسنديده اوست

مرا چند گويي كه در خورد خويش

بدان ماند اندرز شوريده حال

كسي را نصيحت مگو اي شگفت

ز كف رفت بيچاره اي را لگام

چه نغز آمد اين نكته در سندباد

به باد آتش تيز برتر شود

چو نيكت بديدم بدي مي كني

ز خود بهتري جوي و فرصت شمار

پي چون خودي خودپرستان روند

من اول كه اين كار سر داشتم

سرانداز در عاشقي صادق ست

اجل ناگهان در كمينم كشد

چو بي شك نبشت ست بر سر هلاك

نه روزي به بيچارگي جان دهي؟

   

 

 

 

 

 

 

 

 

    برو دوستي در خور خويش گير

تو و مهر شمع از كجا تا كجا؟

كه مردانگي بايد آنگه نبرد

كه جهل ست با آهنين پنجه ،‌زور

نه از عقل باشد گرفتن به دوست

كه جان در سر كار او مي كني

قفا خورد و سوداي بيهوده پخت

كه روي ملوك و سلاطين دروست

مدارا كند با چو تو مفلسي

تو بيچاره اي با تو گرمي كند

چه گفت،اي‌عجب گربسوزم چه باك؟

كه پنداري اين شعله بر من گل ست

كه مهرش گريبان جان مي كشد

كه زنجير شوق ست در گردنم

نه اين دم كه آتش به من در فروخت

كه با او توان گفتن از زاهدي

كه من راضيم كشته در پاي دوست

چو او هست اگر من نباشم رواست

كهخ در وي سرايت كند سوز دوست

حريفي به دست آر همدرد خويش

كه جگويي به كژدم گزيده منال

كه داني كه در وي نخواهد گرفت

نگويند كاهسته ران اي غلام

كه عشق آتش‌ست– اي پسر-پند باد

پلنگ از زدن كينه ورتر شود

كه رويم فرا چون خودي مي كني

كه با چون خودي گم كني روزگار

به كوي خطرناك مستان روند

دل از سر به يكبار برداشتم

كه بد زهره بر خويشتن عاشق ست

همان به كه آن نازنينم كشد

به دست دلارام خوشتر هلاك

همان به كه در پاي جانان دهي

 

«حكايت»

شبي ياد دارم كه چشمم نخفت

كه من عاشقم گر بسوزم رواست

بگفت اي هوادار مسكين من

چو شيريني از من به در مي رود

همي گفت و هر لحظه سيلاب درد

كه اي مدعي عشق كار تو نيست

تو بگريزي از پيش يك شعله خام

ترا آتش عشق اگر پر بسوخت

همه شب درين گفتگو بود شمع

نرفته ز شب همچنان بهره اي

همي گفت و مي رفت ودودش به سر

اگر عاشقي خواهي آموختن

مكن گريه بر گور مقتول دوست

اگر عاشقي سر مشوي از مرض

فدايي ندارد ز مقصود چنگ

به دريا مرو گفتمت زينهار

   

 

 

 

 

 

 

    شنيدم كه پروانه با شمع گفتن

ترا گريه و سوز و باري چراست؟

برفت انگبين يار شيرين من

چو فرهادم آتش به سر مي رود

فرو مي دويدش به رخسار زرد

كه نه صبر داري نه ياراي ايست

من استاده ام تا بسوزم تمام

مرا بين كه از پاي تا سر بسوخت

به ديدار او وقت اصحاب جمع

كه ناگه بكشتش پريچهره اي

كه اين ست پايان عشق اي پسر

به كشتن فرج يابي از سوختن

برو خرمي كن كه مقبول اوست

چو سعدي فرو شوي دست از غرض

وگر بر سرش تير بارند و سنگ

وگر مي روي تن به طوفان سپار

 

 

باب چهارم

در تواضع

ز خاك آفريدت خداوند پاك

حريص و جهانسوز و سركش مباش

چو گردن كشيد آتش هولناك

چو آن سرفرازي نمود ، اين كمي

يكي قطره باران ز ابري چكيد

كه جايي كه درياست من كيستم؟

چو خود را به چشم حقارت بديد

سپهرش به جايي رسانيد كار

بلندي از آن يافت كو پست شد

تواضع كند هوشمند گزين

   

 

***

 

    پس اي بنده افتادگي كن چو خاك

ز خاك آفريدندت آتش مباش

به بيچارگي تن بينداخت خاك

از آن ديو كردند ازين آدمي

خجل شد چو پهاي دريا بديد

گر او هست حقا كه من نيستم

صدف در كنارش به جان پروريد

كه شد نامور لولو شاهوار

در نيستي كوفت تا هست شد

نهد شاخ پر ميوه سر بر زمين

 

«حكايت»

جواني خردمند پاكيزه بوم

درو فضل ديدند و فقر و تميز

سر صالحان گفت روزي به مرد

همان كاين سخن مرد رهرو شنيد

بر آن حمل كردند ياران و پير

دگر روز خادم گرفتش به راه

ندانستي اي كودك خود پسند

گرستن گرفت از سر صدق و سوز

نه گرد اندر آن بقعه ديدم نه خاك

گرفتم قدم لاجرم باز پس

طريقت جز اين نيست درويش را

بلنديت بايد تواضع گزين

   

    ز دريا برآمد به دربند روم

نهادند رختش به جايي عزيز

كه خاشاك مسجد بيفشان و گرد

برون رفت و بازش كس آنجا نديد

كه پرواي خدمت نبودش فقير

كه ناخوب كردي به راي تباه

كه مردان ز خدئمت به جايي رسند

كه اي يار جان پرور دلفروز

من آلوده بودم در آن جاي پاك

كه پاكيزه به مسجد از خاك و خس

كه افكنده دارد تن خويش را

كه آن بام را نيست سلم جز اين

 

«حكايت»

شنيدم كه وقتي سحرگاه عيد

يكي طشت خاكسترش بي خبر

همي گفت شوليده دستار و موي

كه اي نفس من در خور آتشم

بزرگان نكردند در خود نگاه

بزرگي به ناموس و گفتار نيست

تواضع سر رفعت افرازدت

به گردن فتد سركش تند خوي

ز مغرور دنيا ره دين مجوي

گرت جاه بايد مكن چون خسان

گمان كي برد مردم هوشمند

ازين نامورتر محلي مجوي

نه گر چون تويي بر تو كبر آورد

تو نيز ار تكبر كني همچنان

چو استاده اي بر مقامي بلند

بسا ايستاده در آمد ز پاي

گرفتم كه خود هستي از عيب پاك

يكي حلقه ي كعبه دارد به دست

گر آن را بخواند ، كه نگذاردش؟

نه مستظهرست آن به اعمال خويش

   

 

***

 

 

 

 

 

 

    ز گرماوه آمد برون بايزيد

فروريختند از سرايي به سر

كف دست شكرانه مالان به روي

به خاكستري روي درهم كشم؟

خدا بيني از خويشتن بين مخواه

بلندي به دعوي و پندار نيست

تكبر به خاك اندر اندازدت

بلنديت بايد بلندي مجوي

خدابيني از خويشتن بين مجوي

به چشم حقارت نگه در كسان

كه در سرگراني ست قدر بلند

كه خوانند خلقت پسنديده خوي

بزرگش نبيني به چشم خرد؟

نمايي ، كه پيشت تكبركنان

برفتاده گر هوشمندي مخند

كه افتادگانش گرفتند جاي

تعنت مكن بر من عيبناك

يكي در خراباتي افتاده مست

ور اين را براند ، كه باز آردش؟

نه اين را در توبه بست ست پيش

 

«حكايت»

شنيدستم از راويان كلام

يكي زندگاني تلف كرده بود

دليري سيه نامه ي سخت دل

به سر برده ايام بي حاصلي

سرش خالي از عقل و از احتشام

به ناراستي دامن آلوده اي

نه چشمي چو بينندگان راست رو

چو سال بد از وي خلايق نفور

هوا و هوس خرمنش سوخته

سيه نامه چندان تنعم براند

گنهكار و خودراي و شهوت پرست

شنيدم كه عيسي درآمد ز دشت

به زير آمد از غرفه خلوت نشين

گنهكار برگشته اختر ز دور

تامل به حسرت كنان شرمسار

خجل زير لب عذرخواهان بسوز

سرشك غم از ديده باران چو ميغ

برانداختم نقد عمر عزيز

چو من زنده هرگز مبادا كسي

برست آنكه در عهد طفلي بمرد

گناهم ببخش اي جهان آفرين

نگون مانده از شرمساري سرش

درين گوشه نالان گنهكار پير

وزان نيمه عابد سري پر غرور

كه اين مدبر تندر پي ما چراست

به گردن در آتش در افتاده اي

چه خير آمد از نفس تر دامنش

چه بودي كه زحمت ببردي ز پيش

همي رنجم از طلعت ناخوشش

به محشر كه حاضر شوند انجمن

درين بودو وحي از جليل الصفات

كه گر عالم ست اين وگر وي جهول

تبه ك رده ايام برگشته روز

به بيچارگي هر كه آمد برم

عفو كردم از وي عملهاي زشت

وگر عار دارد  عبادت پرست

بگو ننگ ازو در قيامت مدار

كه آن را جگر خون شد از سوز ودرد

ندانست در بارگاه غني

كرا جامه پاك ست و سيرت پليد

برين آستان عجز و مسكينيت

چو خود را ز نيكان شمردي بدي

اگر مردي از مردي خود مگوي

پياز آمد آن بي هنر جمله پوست

ازين نوع طاعت نيايد به كار

چه رند پريشان شوريده بخت

به زهد و ورع كوش و صدق و صفا

نخورد از عبادت بر آن بي خرد

سخن ماند از عاقلان يادگار

گنهكار انديشناك از خداي

   

 

 

 

 

 

 

 

 

    كه در عهد عيسي عليه السلام

به جهل و ضلالت سر آورده بود

ز ناپاكي ابليس در وي خجل

نياسوده تا بوده از وي دلي

شكم فربه از لقمه هاي حرام

به ناداشتي دوده اندوده اي

نه گوشي چو مردم نصيحت شنو

نمايان به هم چون مه نو ز دور

جوي نيكنامي نيندوخته

كه در نامه جاي نبشتن نماند

به غفلت شب و روز مخمور و مست

به مقصوره ي عابدي برگذشت

به پايش در افتاد سر بر زمين

چو پروانه حيران در ايشان ز نور

چو درويش در دست سرمايه دار

ز شبهاي در غفلت آورده روز

گه عمرم به غفلت گشت اي دريغ

به دست از نكويي نياورده چيز

كه مرگش به از زندگاني بسي

كه پيرانه سر شرمساري نبرد

كه گر با من آيد فبئس القرين

روان آب حسرت به شيب و برش

كه فرياد حالم رس اي دستگير

ترش كرده بر فاسق ابرو ز دور

نگونبخت جاهل چه در خورد ماست

به باد هوا عمر برداده اي

كه صحبت بود با مسيح و منش؟

به دوزخ برفتي پس كار خويش

مبادا كه در من فتد آتشش

خدايا تو با او مكن حشر من

درآمد به عيسي عليه الصلوه

مرا دعوت هر دو آمد قبول

بناليد بر من به زاري و سوز

نيندازمش ز آستان كرم

به انعام خويش آرمش در بهشت

كه در خلد با وي بود هم نشست

كه آن را به جنت برند اين به نار

گر اين تكيه بر طاعت خويش كرد

كه بيچارگي به ز كبر و مني

در دوزخش را نبايد كليد

به از طاعت و خويشتن بينيت

نمي گنجد اندر خدايي خودي

نه هر شهسواري به در برد گوي

كه‌پيداست‌ چون‌پسته مغزي‌دروست

برو عذر تقصير طاعت بيار

چه زاهد كه بر خود كند كار سخت

وليكن ميفزاي بر مصطفي

كه با حق نكو بود و با خلق بد

ز سعدي همين يك سخن ياددار

به از پارساي عبادت نماي

 

«حكايت»

فقيهي كهن جامه ي تنگدست

نگه كرد قاضي در او تيز تيز

نداني كه برتر مقام تو نيست

نه هر كس سزاوار باشد به صدر

دگر ره چه حاجت بيند كست

به عزت هر آنكو فروتر نشست

به جاي بزرگان دليري مكن

چو ديد آن خردمند درويش رنگ

چو آتش برآورد بيچاره دود

فقيهان طريق جدل ساختند

گشادند بر هم در فتنه باز

تو گفتي خروسان شاطر به جنگ

يكي بي خود از خشمناكي چو مست

فتادند در عقده ي پيچ پيچ

كهن جامه در صف آخر ترين

بگفت اي صناديد شرع رسول

دلايل قوي بايد و معنوي

مرا نيز چوگان لعب ست و گوي

به كلك فصاحت بياني كه داشت

سر از كوي صورت به معني كشيد

بگفتندش از هر كنار آفرين

سمن سخن تا به جايي براند

برون آمد از طاق و دستار خويش

كه هيهات قدر تو نشناختم

دريغ آيدم با چنين مايه اي

معرف به دلداري آمد برش

به دست و زبان منع كردش كه دور

كه فردا شود بر كهن ميزران

چو مولام خوانند و صدر كبير

تفاوت كنتد هرگز آب زلال

خرد بايد ادر سر مرد و مغز

كس از سربزرگي نباشد به چيز

ميفراز گردن به دستار و ريش

به صورت كساني كه مردم وشند

به قدر هنر جست بايد محل

ني بوريا را بلندي نكوست

بدين عقل و همت نخوانم كست

چه خوش گفت خرمهره ي در گلي

مرا كس نخواهد خريدن به هيچ

خبزدو همان قدر دارد كه هست

نه منعم به مال از كسي بهترست

بدين شيوه مرد سخنگوي چست

دل آزرده را سخت باشد سخن

چو دستت رسد مغز دشمن برآر

چنان ماند قاضي به جورش اسير

به دندان گزيد از تعجب يدين

وز آنجا جوان روي همت بتافت

غريو از بزرگان مجلس بخاست

نقيب از پيش رفت و هرسو دويد

يكي گفت ازين نوع شيرين نفس

بر آن صد هزار آفرين كاين بگفت

   

 

 

 

 

 

 

 

 

    درايوان قاضي به صف برنشست

معرف گرفت آستينش كه خيز

فروتر نشين ، يا برو ، يا بايست

كرامت به جاه ست و منزل به قدر

همين شرمساري عقوبت بست

به خواري نيفتد ز بالا به پست

چو سرپنجه ات نيست شيري مكن

كه‌بنشست وبرخاست بختش به‌ جنگ

فروتر نشست از مقامي كه بود

لم ولا اسلم در انداختند

بلا و نعم كرده گردن دراز

فتادند درهم به منقار و چنگ

يكي بر زمين مي زند هر دو دوست

كه در حل آن ره نبردند هيچ

به غرش درآمد چو شير عرين

به ابلاغ تنزيل و فقه و اصول

نه رگهاي گردن به حجت قوي

بگفتند اگر نيك داني بگوي

به دلها چو نقش نگين برنگاشت

قلم بر سر حرف دعوي كشيد

كه بر عقل و طبعت هزار آفرين

كه قاضي چو خر در وحل بازماند

به اكرام و لطفش فرستاد پيش

به شكر قدومت نپرداختم

كه بينم ترا در چنين پايه اي

كه دستار قاضي نهد بر سرش

منه بر سرم پاي بند غرور

به دستار پنجه گزم سر گران

نمايند مردم به چشمم حقير

گرش كوزه زرين بود يا سفال؟

نبايد مرا چون تو دستار نغز

كدو سربزرگ ست و بي مغز نيز

كه دستار پنبه است وسبلت حشيش

چو صورت همان به كه دم دركشند

بلندي ونحسي مكن چون زحل

كه خاصيت نيشكر خود دروست

وگر مي رود صد غلام از پست

چو برداشتن پر طمع جاهلي

به ديوانگي در حريرم مپيچ

وگر در ميان شقايق نشست

خر ار جل اطلب بپوشد خرست

به آب سخن كينه از دل بشست

چو خصمت بيفتاد سستي مكن

كه فرصت فرو شويد از دل غبار

كه گفت ان هذا اليوم عسير

بماندش درو ديده چون فرقدين

برون رفت و بازش نشان كس نيافت

كه گويي چنين شوخ چشم ازكجاست

كه مردي بدين نعت‌وصورت‌كه ديد؟

در اين شهر سعدي شناسيم و بس

حق تلخ بين تا چه شيرين بگفت

 

«حكايت»

يكي پادشه زاده در گنجه بود

به مسجد درآمد سرايان و مست

به مقصوره در پارسايي مقيم

تني چند برگفت او مجتمع

چو بي عزتي پيشه كرد آن حرون

چو منكر بود پادشه را قدم

تحكم كند سير بر روي گل

گرت نهي منكر برآيد ز دست

وگر دست قدرت نداري ، بگوي

چو دست و زبان را نماند مجال

يكي پيش داناي خلوت نشين

كه باري برين رند ناپاك مست

دمي سوزناك از دلي با خبر

بر آورد مرد جهانديده دست

خوشست اين پسر وقتش از روزگار

كسي گفتش اي قدوه ي راستي

چو بدعهد را نيك خواهي ز بهر

چنين گفت بيننده ي تيزهوش

به طامات مجلس نياراستم

كه هر گه كه بازآيد از خوي زشت

همين پنج روزست عيش مدام

حديثي كه مرد سخن ساز گفت

ز وجد آب در چشمش آمد چو ميغ

به نيران شوق اندرونش بسوخت

بر نيك محضر فرستاد كس

قدم رنجه فرماي تا سر نهم

دورويه ستادند بر در سپاه

شكر ديد و عناب و شمع و شراب

يكي غايت از خود ، يكي نيم مست

ز سويي برآورده مطرب خروش

حريفان خراب از مي لعل رنگ

نبود از نديمان گردن فراز

دف و چنگ با يكدگر سازگار

بفرمودو درهم شكستند خرد

شكستند چنگ و گسستند رود

به ميخانه در سنگ بردن زدند

مي لاله گون از بط سرنگون

خم آبستن خمر نه ماهه بود

شكم تا به نافش دريدند مشك

بفرمود تا سنگ صحن سراي

كه گلگونه ي خمر ياقوت فام

عجب نيست بالوعه گر شد خراب

وگر هر كه بربط گرفتي به كف

وگر فاسقي چنگ بردي به دوش

جوان سر از كبر و پندار مست

پدر بارها گفته بودش به هول

جفاي پدر برد و زندان و بند

گرش سخت گفتي سخنگوي سهل

خيال و غرورش بر آن داشتي

سپر نفكند شير غران ز جنگ

به نرمي ز دشمن توان كرد دوست

چو سندان كسي سخت رويي نكرد

به گفتن درشتي مكن با امير

به اخلاق با هر كه بيني بساز

كه اين گردن از نازكي بركشد

به شيرين زباني توان برد گوي

تو شيرين زباني ز سعدي بگير

   

    كه دور از تو ناپاك و سرپنجه بود

مي اندر سر و ساتكيني به دست

زباني دل آويز و قلبي سليم

چو عالم نباشي كم از مستمع

شدند آن عزيزان خراب اندرون

كه يارد زد از امر معروف دم؟

فروماند آواز چنگ از دهل

نشايد چو بي دست و پايان نشست

كه پاكيزه گردد به اندرز خوي

به همت نمايند مردي رجال

بناليد و بگريست سر بر زمين

دعا كن كه ما بي زبانيم و دست

قويتر كه هفتاد تيغ و تبر

چه گفت اي خداوند بالا و پشت

خدايا همه وقت او خوش بدار

برين بد چرا نيكويي خواستي

چو بد خواستي بر سر خلق شهر؟

چو سر سخن در نيابي مجوش

ز داد آفرين توبه اش خواستم

به عيشي رسد جاودان در بهشت

به ترك اندرش عيشهاي مدام

كسي ز آن ميان با ملك بازگفت

بباريد بر چهره سيل دريغ

جحيا ديده بر پشت پايش بدوخت

در توبه كوبان كه فرياد رس

سر جهل و ناراستي بر نهم

سخن پرور آمد در ايوان شاه

ده از نعمت آباد و مردم خراب

يكي شعر گويان صراحي به دست

ز ديگر سو آواز ساقي كه نوش

سر چنگي از خواب در بر چو چنگ

به جز نرگس آنجا كسي ديده باز

برآورده زير از ميان ناله زار

مبدل شد آن عيش صافي به درد

به در كرد گوينده از سر سرود

كدو را نشاندند و گردن زدند

روان همچنان كز بط كشته ،‌خون

در آن فتنه دختر بينداخت زود

قدح را برو چشم خوني پراشك

بكندند و كردند نو باز جاي

بشستن نمي شد ز روي رخام

كه خورد اندر آن روز چندان شراب

قفا خوردي از دست مردم چو دف

بماليدي او را چو طنبور گوش

چو پيران به كنج عبادت نشست

كه شايسته رو باش و بايسته قول

چنان سودمندش نيامد كه پند

كه بيرون كن از سر جواني و جهل

كه درويش را زنده نگذاشتي

نينديشد از تيغ بران پلنگ

چوبادوست سختي‌كني‌دشمن اوست

كه خايسك تاديب بر سر نخورد

چو بيني كه سختي كند ،‌سست گير

اگر زير دستت اگر سرفراز

به گفتار خوش ، و آن سر اندر كشد

كه پيوسته تلخي برد تندخوي

ترشروي را گو به تلخي بمير

 

«حكايت»

شكر خنده ي انگبين مي فروخت

نباتي ميان بسته چون نيشكر

گر او زهر برداشتي في المثل

گراني نظر كرد در كار او

دگر روز شد گرد گيتي دوان

بسي گشت فرياد خوان پيش و پس

شبانگه چو نقدش نيامد به دست

چو عاصي ترش كرده روي از وعيد

زني گفت بازي كنان شوي را

به دوزخ برد مرد را خوي زشت

برو آب گرم از لب جوي خور

حرامت بود نان آنكس چشيد

مكن خواجه بر خويشتن كار سخت

گرفتم كه سيم و زرت چيز نيست

   

 

 

 

 

 

    كه دلها ز شيرينيش مي بسوخت

برو مشتري از مگس بيشتر

بخوردندي از دست او چون عسل

حسد برد بر گرم بازار او

عسل سر و سركه بر ابروان

كه ننشست بر انگبينش مگس

به دلتنگ رويي به كنجي نشست

چو ابروي زندانيان روز عيد

عسل تلخ باشد ترشروي را

كه اخلاق نيك آمدست از بهشت

نه جلاب سرد ترشروي خور

كه چون سفره ابرو به هم در كشيد

كه بدخوي باشد نگونساربخت

چو سعدي زبان خوشت نيز نيست؟

 

«حكايت»

شنيدم كه فرزانه اي حق پرست

از آن تيره دل ، مرد صافي درون

يكي گفتش آخر نه مردي تو نيز

شنيد اين سخن مرد پاكيزه خوي

درد مست نادان گريبان مرد

ز هشيار عاقل نزيبد كه دست

هنرور چنين زندگاني كند

   

 

    گريبان گرفتش يكي رند سست

قفا خورد وسر برنكرد از سكون

تحمل دريغ ست ازين بي تميز

بدو گفت ازين نوع با من مگوي

كه با شير جنگي سگالد نبرد

زند در گريبان نادان مست

جفا بيند و مهرباني كند

 

«حكايت»

سگي پاي صحرانشيني گزيد

شب از درد بيچاره خوابش نبرد

پدر را جفا كرد و تندي نمود

پس از گريه ، مرد پراكنده روز

مرا گر چه هم سلطنت بود و بيش

محال ست اگر تيغ بر سر خورم

توان كرد با ناكسان بدرگي

   

 

 

    به خشمي كه زهرش ز دندان چكيد

به خيل اندرش دختري بود خرد

كه آخر ترا نيز دندان نبود؟

بخنديد كاي بابك دلفروز

دريغ آمدم كام و دندان خويش

كه دندان به پاي سگ اندر برم

وليكن نيايد ز مردم سگي

 

«حكايت»

بزرگي هنرمند آفاق بود

ازين خفرگي موي كاليده اي

چو ثعبانش آسوده دندان به زهر

مدامش بر روي آب چشم سبل

گره وقت پختن بر ابرو زدي

دمادم به نان خوردنش هم نشست

نه گفت اندرو كار كردي نه چوب

گهي خار و خس در ره انداختي

ز سيماش وحشت فراز آمدي

كسي گفت ازين بنده ي بدخصال

نيرزد وجودي بدين ناخوشي

منت بندهبنده ي خوب و نيكو سير

وئگر يك پشير آورد سر مپيچ

شنيد اين سخن مرد نيكونهاد

بدست اين پسر طبع و خويش وليك

چو زو كرده باشم تحمل بسي

تحمل چو زهرت نمايد نخست

         غلامش نكوهيده اخلاق بود

بدي سركه در روي ماليده اي

گرو برده از زشت رويان شهر

دويدي ز بوي پياز بغل

چو پختند با خواجه زانو زدي

وگر مردي آبش ندادي به دست

شب و روز ازو  خانه در كند و كوب

گهي ماكيان در چه انداختي

نرفتي به كاري كه بازآمدي

چه خواهي ادب ، يا  هنر ، يا جمال؟

كه جورش پسندي و بارش كشي

به دست آرم ، اين را بنحاس بر

گران ست اگر راست خواهي به هيچ

بخنديد كاي يار فرخ نژاد

مرا زو طبيعت شود خوي نيك

توانم جفا بردن از هر كسي

ولي شهد گردد چو در طبع رست

 

«حكايت»

كسي راه معروف كرخي بجست

شنيدم كه مهمانش آمد يكي

سرش موي و رويش صفا ريخته

شب آنجا بيفكند و بالش نهاد

نه خوابش گرفتي شبان يك نفس

نهادي پريشان و طبعي درشت

ز فرياد و ناليدن و خفت و خيز

ز ديار مردم در آن بقعه كس

شنيدم كه شبها ز خدمت نخفت

شبي بر سرش لشكر آورد خواب

به يكدم كه چشمانش خفتن گرفت

كه لعت برين نسل ناپاك باد

پليد اعتقادان پاكيزه پوش

چه داند لت انباني از خواب مست

سخنهاي منكر به معروف گفت

فرو خورد شثيخ اين حديث از كرم

يكي گفت معروف را در نهفت

برو زين سپس گو سر خويش گير

نكويي و رحمت به جاي خودست

سر سفله را گردبالش منه

مكن با بدان نيكي اي نيك بخت

نگويم مراعات مردم مكن

به اخلاق نرمي مكن با درشت

گر انصاف خواهي سگ حق شناس

به برفاب ، رحمت مكن بر خسيس

نديدم چنين پيچ بر پيچ كس

بخنديد و گفت اي دلارام جفت

گر از ناخوشي كرد بر من خروش

جفاي چنين كس نبايد شنود

چو خود را قوي حال بيني و خوش

اگر خود همين صورتي چون طلسم

وگر پروراني درخت كرم

نبيني كه در كرخ تربت بسي ست

به دولت كساني سر افراختند

تكبر كند مرد حشمت پرست

         كه بنهاد معروفي از سر نخست

ز بيماريش تا به مرگ اندكي

به موييش جان در تن آويخته

روان دست در بانگ و نالش نهاد

نه از دست فرياد او خواب كس

نمي مرد خلقي به حجت بكشت

گرفتند ازو خلق راه گريز

همان ناتوان ماند و معروف و بس

چو مردن ميان بست وكرد آنچه گفت

كه چند آورد مرد ناخفته تاب؟

مسافر پراكنده گفتن گرفت

كه نامند و ناموس و زرقند و باد

فريبنده ي پارسايي فروش

كه بيچاره اي ديده برهم نبست؟

كه يكدم چرا غافل از وي بخفت

شنيدند پوشيدگان حرم

شنيدي كه درويش نالان چه گفت؟

گراني مكن جاي ديگر بمير

ولي با بدان نيك مردي بدست

سر مردم آزار بر سنگ به

كه در شوره نادان نشاند درخت

كرم پيش نامردمان گم مكن

كه سگ را نمالند چون گربه پشت

به سيرت به از مردم ناسپاس

چو كردي، مكافات بر يخ نويس

مكن هيچ رحمت برين هيچكس

پريشان مشو زين پريشان كه گفت

مرا ناخوش از وي خوش آمد به گوش

كه نتواند از بي قراري غنود

به شكرانه بار ضعيفان بكش

بميري و اسمت بميرد چو جسم

بر نيكنامي خوري لاجرم

به جز گور معروف معروف نيست

كه تاج تكبر بينداختند

نداند كه حشمت به حلم اندرست

 

«حكايت»

طمع برد شوخي به صاحب دلي

كمربند دستش تهي بود و پاك

برون تاخت خواهنده ي خيره روي

كه زنهار ازين كژدمان خموش

كه چون گربه زانو به دل برنهند

سوي مسجد آورده دكان شيد

ره كاروان شيرمردان زنند

سپيد و سيه پاره بردوخته

زهي جوفروشان گندم نماي

مبين در عبارت كه پينرد و سست

چرا كرد بايدنماز از نشست

عصاي كليمند بسيار خوار

نه پرهيزگار و نه دانشورند

عبايي بليلانه در تن كنند

ز سنت نبيني در ايشان اثر

شكم تا سر آكنده از لقمه تنگ

نخواهم درين وصف ازين بيش گفت

فرو گفت ازين شيوه ناديده گوي

يكي كرده بي آبرويي بس

مريدي به شيخ اين سخن نقل كرد

بدي در قفا عيب من كرد و خفت

يكي تيري افكند در ره فتاد

تو برداشتي و آمدي سوي من

بخنديد صاحب دلي نيك خوي

هنوز آنچه گفت از بدم اندكي ست

ز روي گمان بر من اينها كه بست

وي امسال پيوست با ما وصال

به از من كس اندر جهان عيب من

نديدم چنين نيك پندار كس

به محشر گواه گناهم گر اوست

گرم عيب گويد بد انديش من

كسان مرد راه خدا بوده اند

زبون باش چون پوستينت درند

گر از خاك مردان سبويي كنند

         نبود آن زمان درميان حاصلي

كه زر برفشاندي به رويش چو خاك

نكوهيدن آغاز كردش به كوي

پلنگان درنده ي صوف پوش

وگر صيدي افتد چو سگ در جهند

كه درخانه كمتر توان يافت صيد

ولي جامه ي مردم اينان كنند

به سالوس و ، پنهان زر اندوخته

جهانگرد شبكوك خرمن گداي

كه در رقص و حالت جوانند و چست

چو در رقص بر مي توانند جست؟

به ظاهر چنين زردروي و نزار

همين بس كه دنيا به دين مي خورند

به دخل حبش جامه ي زن كنند

مگر خواب پيشين و نان سحر

چو زنبيل دريوزه ،‌هفتاد رنگ

كه شنعت بود سيرت خويش گفت

نبيند هنر ديده ي عيبجوي

چه غم داردش ز آبروي كسي؟

گر انصاف پرسي ، نه از عقل كرد

بتر زو قريني كه آورد و گفت

وجودم نيازرد و رنجم نداد

همي در سپوزي به پهلوي من

كه سهل ست ازين صعبتر گو بگوي

از آنها كه من دانم از صد يكي ست

من ازخود يقين مي شناسم كه هست

كجا داندم عيب هفتاد سال؟

نداند ، به جز عالم الغيب من

كه پنداشت عيب من اين ست و بس

ز دوزخ نترسم كه كارم نكوست

بيا گو ببر نسخه از پيش من

كه برجاس تير بلا بوده اند

كه صاحب دلان بار شوخان برند

به سنگش ملامت كنان بشكنند

 

«حكايت»

ملك صالح از پادشاهان شام

بگشتي در اطراف بازار و كوي

كه صاحب نظر بود ودرويش‌دوست

دو درويش در مسجدي خفته يافت

شب سردشان ديده نابرده خواب

يكي زان دو مي گفت با ديگري

گر اين پادشاهان گردن فراز

درآيند با عاجزان در بهشت

بهشت برين ملك و ماواي ماست

همه عمر ازينان چه ديدي خوشي

اگر صالح آنجا به ديوار باغ

چو مرد اين سخن‌گفت وصالح شنيد

دمي رفت تا چشمه ي آفتاب

دوان هر دو كس را فرستاد و خواند

بر ايشان بباريد باران جود

پس از رنج سرما و باران و سيل

گدايان بي جامه شب كرده روز

يكي گفت ازينان ملك را نهان

پسنديدگان در بزرگي رسند

شهنشه ز شادي چو گل بر كشفت

من آنكس نيم كز غرور حشم

تو هم با من از سر بنه خوي زشت

من امروز كردم در صلح باز

چنين راه اگر مقبلي پيش گير

بر از شاخ طوبي كسي برنداشت

ارادت نداري سعادت مجوي

ترا كي بود چون چراغ التهاب

وجودي دهد روشنايي به جمع

         برون آمدي صبحدم با غلام

به رسم عرب نيمه بربسته روي

هر آنك اين دو دارد ملك صالح اوست

پريشان دل و خاطر آشفته يافت

چو حربا تامل كنان آفتاب

كه هم روز محشر بود داوري

كه در لهو و عيشند و با كام و ناز

من از گور سر برنگيرم ز خشت

كه بند غم امروز بر پاي ماست

كه در آخرت نيز رحمت كشي

برآيد ، بگفتش بدرم دماغ

دگر بودن آنجا مصالح نديد

ز چشم خلايق فروشست خواب

به هيبت نشست و به حرمت نشاند

فروشستشان گرد ذل از وجود

نشستند با نامداران خيل

معطر كنان جامه بر عود سوز

كه اي حلقه در گوش حكمت ، جهان

ز ما بندگانت چه آمد پسند؟

بخنديد در روي درويش و گفت

ز بيچارگان روي درهم كشم

كه ناسازگار كني در بهشت

تو فردا مكن در به رويم فراز

شرف بايدت دست رويش گير

كه امروز تخم ارادت نكاشت

به چوگان خدمت توان برد گوي

كه از خود پري همچون قنديل از آب

كه سوزيش در سينه باشد چو شمع

 

«حكايت»

يكي در نجوم اندكي دست داشت

بر كوشيار آمد از راه دور

خردمند ازو ديده بردوختي

چو بي بهره عزم سفر كرد باز

تو خود را گمان برده اي پر خرد

ز دعوي پري زان تهي مي روي

ز هستي در آفاق سعدي صفت

         ولي از تكبر سري مست داشت

دلي پر ارادت سري پر غرور

يكي حرف در وي نياموختي

بدو گفت داناي گردن فراز

انائي كه پر شد دگر چون برد؟

تهي آي تا پرمعاني شوي

تهي گرد و بازآي پر معرفت

 

«حكايت»

به خشم از ملك ، بنده اي سربتافت

چو بازآمد از راه خشم و ستيز

به خون تشنه جلاد نامهربان

شنيدم كه گفت از دل تنگ ريش

كه پيوسته در نعمت و ناز و نام

مبادا كه فردا به خون منش

ملك را چو گفت وي آمد به گوش

بسي بر سرش داد و برديده ، بوس

به رفق از چنان سهمگن جايگاه

غرض زين جديث آنكه گفتار نرم

تواضع كن اي دوست با خصم تند

نبيني كه در معرض تيغ و تير

         بفرمود جستن كسش در نيافت

به شمشير زن گفت خونش بريز

برون كرد چون تشنه دشنه زبان

خدايا بحل كردمش خون خويش

در اقبال او بوده ام دوستكام

بگيرند و خرم شود دشمنش

دگر ديگ خشمش نياورد جوش

خداوند رايت شد و طبل و كوس

رسانيد دهرش بدان پايگاه

چو آب ست بر آتش مرد گرم

كه نرمي كند تيغ برنده كند

بپوشند خفتان صدتو حرير

 

«حكايت»

ز ويرانه ي عارفي ژنده پوش

به دل گفت كوي سگ اينجا چراست؟

نشان سگ از پيش و از پس نديد

خجل بازگرديدن آغاز كرد

شنيد از درون عارف آواز پاي

مپندار اي ديده ي روشنم

چو ديدم كه بيچارگي مي خرد

چو سگ بر درش بانگ كردم بسي

چو خواهي كه در قدر والا رسي

درين حضرت آنان گرفتند صدر

چو سيل اندر آمد به هول و نهيب

چو شبنم بيفتاد مسكين و خرد

         يكي را نباح سگ آمد به گوش

درآمد كه درويش صالح كجاست؟

به جز عارف آنجا دگر كس نديد

كه شرم آمدش بحث اين راز كرد

هلا گفت بر در چه پايي درآي

كز ايدر سگ آواز كرد ، اين منم

نهادم ز سر كبر و راي و خرد

كه مسكين تر از سگ نديدم كسي

ز شيب تواضع به بالا رسي

كه خود را فروتر نهادند قدر

فتاد از بلندي به سر در نشيب

به مره آسمانش به عيوق برد

 

«حكايت»

گروهي برآنند از اهل سخن

برآمد طنين مگس بامداد

همه ضعف و خاموشيش كيد بود

نگه كرد شيخ از سر اعتبار

نه هر جا شكر باشد و شهد و قند

يكي گفت از آن حلقه ي اهل راي

مگش را تو چون فهم كردي خروش

تو كاگاه گردي به بانگ مگس

تبسم كنان گفتش اي تيز هوش

كساني كه با من به خلوت درند

چو پوشيده دارند اخلاق دون

فرا مي نمايم كه مي نشنوم

چو كاليو دانندم اهل نشست

اگر بدشنيدن نيايد خوشم

به حبل ستايش فراچه مشو

         كه حاتم اصم بود ، باور مكن

كه در چنبر عنكبوتي فتاد

مگس قند پنداشتش قيد بود

كه اي پاي بند طمع پاي دار

كه در گوشه ما داميارست و بند

عجب دارم اي مرد راه خداي

كه ما را به دشواري آمد به گوش؟

نشايد اصم خواندنت زين سپس

اصم به كه گفتار باطل نيوش

مرا عيب پوش و ثنا گسترند

كند هستيم زير و طبعم زبون

مگر كز تكلف مبرا شوم

بگويند نيك و بدم هر چه هست

ز كردار بد دامن اندر كشم

چو حاتم اصم باش و غيبت شنو

 

«حكايت»

عزيزي در اقصاي تبريز بود

شبي ديد جايي كه دزدي كمند

كسان را خبر كرد و آشوب خاست

چو نامردم آواز مردم شنيد

نهيبي از آن گير و دار آمدش

ز رحمت دل پارسا موم شد

به تاريكي از پي فراز آمدش

كه يارا مرو كاشناي توام

نديدم به مردانگي چون تو كس

يكي پيش خصم آمدن مردوار

برين هر دو خصلت غلام توام

گرت راي باشد به حكم كرم

سرايي ست كوتاه و دربسته سخت

كلوخي دو بالاي هم برنهيم

به چندانكه در دستت افتد بساز

به دلداري و چاپلوسي و فن

جوانمرد شبرو فروداشت دوش

بغلطان و دستار و رختي كه داشت

وزآنجا برآورد غوغا كه دزد

بدر جست از آشوب دزد و دغل

دل آسوده شد مرد نيك اعتقاد

خبيثي كه بر كس ترحم نكرد

عجب نايد از سيرت بخردان

در اقبال نيكان بدان مي زيند

         كه همواره بيدار و شب خيز بود

بپيچيد و بر طرف بامي فكند

ز هر جانبي مرد با چوب خاست

ميان خطر جاي بودن نديد

گريز به وقت اختيار آمدش

كه شب دزد بيچاره محروم شد

به راهي دگر پيشباز آمدش

به مردانگي خاك پاي توام

كه جنگ آوري بر دو نوع ست و بس

دوم جان بدر بردن از كارزار

چه نامي كه مولاي نام توام؟

به جايي كه مي دانمت ره برم

نپندارم آنجا خداوند رخت

يكي پاي بر دوش ديگر نهيم

از آن به كه گردي تهيدست باز

كشيدش سوي خانه ي خويشتن

به كتفش برآمد خداوند هوش

ز بالا به دامان او در گذشت

ثواب اي جوانان و ياري و مزد

دوان جامه ي پارسا در بغل

كه سرگشته اي را برآمد مراد

ببخشود بر وي دل نيك مرد

كه نيكي كنند از كرم با بدان

وگر چه بدان اهل نيكي نيند

 

«حكايت»

يكي را چوسعدي دلي ساده بود

جفا بردي از دشمن سختگوي

ز كس چين بر ابرو نينداختي

يكي گفتش آخر ترا ننگ نيست

تن خويشتن سغبه دونان كنند

نشايد ز دشمن خطا در گذشت

بدو گقفت شيداي شوريده سر

دلم خانه ي مهريارست و بس

چه خوش گفت بهلول فرخنده خوي

گرين مدعي دوست بشناختي

گر از هستي حق خبر داشتي

         كه با ساده رويي در افتاده بود

ز چوگان سختي بخستي چو گوي

ز ياري به تندي نپرداختي

خبر زينهمه سيلي و سنگ نيست؟

ز دشمن تحمل زبونان كنند

كه گويند يار او مردي نداشت

جوابي كه شايد نبشتن به زر

ازآن مي نگنجد درو كين كس

چو بگذشت بر عارفي جنگجوي به پيكار دشمن نپرداختي

همه خلق را نيست پنداشتي

 

«حكايت»

شنيدم كه لقمان سيه فام بود

يكي بنده خويش پنداشتش

جفا ديد و با جور و قرش بساخت

چو پيش آمدش بنده ي رفته باز

به پايش در افتادو پوزش نمود

به سالي ز جورت جگر خون كنم

ولي هم ببخشايم اي نيك مرد

تو آباد كردي شبستان خويش

علامي ست در خيلم اي نيك بخت

دگر ره نيازارمش سخت دل

هر آنكس كه جور بزرگان نبرد

گر از حاكمان سختت آيد سخن

نكو گفت بهرام شه با وزير

         نه تن پرور و نازك اندام بود

زبون ديد و در كار گل داشتش

به سالي سرايي ز بهرش بساخت

ز لقمانش آمد نهيبي فراز

بخنديد لقمان كه پوزش چه سود

به يك ساعت از دل بدر چون كنم

كه سود تو ما را زياني نكرد

مرا حكمت و معرفت گشت بيش

كه فرومايمش وقتها كار سخت

چو ياد آيدم سختي كار گل

نسوزد دلش بر ضعيفان خرد

تو بر زيردستان درشتي مكن

كه دشوار با زيردستان مگير

 

«حكايت»

شنيدم كه در دشت صنعا ، جنيد

ز نيروي سرپنجه ي شير گير

پس از غرم و آهو گرفتن به پي

چو مسكين وبي طاقتش ديد و ريش

شنيدم كه مي‌گفت و خوش مي‌گريست

به ظاهر من امروز ازين بهترم

گرم پاي ايمان نلغزد ز جاي

وگر كسوت معرفت در برم

كه سگ با همه زشت نامي چو مرد

ره اين ست سعدي كه مردان راه

از آن بر ملايك شرف داشتند

         سگي ديد بر كنده دندان صيد

فرومانده عاجز چو روباه پير

لگد خوردي از گوسفندان حي

بدو داد يك نيمه از زاد خويش

كه داند كه بهتر ز ما هر دو كيست؟

دگر تا چه راند قضا بر سرم

به سر برنهم تاج عفو خداي

نماند ، به بسيار ازين كمتر

مر او را به دوزخ نخواهند برد

به عزت نكردند در خود نگاه

كه خود را به از سگ نپنداشتند

 

«حكايت»

يكي بربطي در بغل داشت مست

چو روز آمد آن نيك مرد سليم

كه دوشينه معذور بودي و مست

مرا به شد آن زخم و برخاست بيم

ازين دوستان خدا بر سرند

         به شب در سر پارسايي شكست

بر سنگدل برد يك مشت سيم

تو را و مرا بربط و سرشكست

ترا به نخواهد شد الا بسيم

كه از خلق بسيار بر سر خورند

 

«حكايت»

شنيدم كه در خاك و خش از مهان

مجرد به معني ، نه عارف به دلق

سعادت گشاده دري سوي او

زبان آوري بي خرد سعي كرد

كه زنهار ازين مكر و دستان و ريو

دمادم بشويند چون گربه روي

رياضت كش از بهر نام و غرور

همي گفت و خلقي برو انمن

شنيدم كه بگريست داناي وخش

وگر راست گفت اي خداوند پاك

پسند آمد از عيبجوي خودم

گرآني كه دشمنت گويد، مرنج

اگر ابلهي مشك را گنده گفت

وگر مي رود در پياز اين سخن

نگيرد خردمند روشن ضمير

به آيين و عقل ست و راي و خرد

پس كار خويش آنكه عاقل نشست

تو نيكوروش باش تا بدسگال

چو دشوارت آمد ز دشمن سخن

جز آنكس ندانم نكوگوي من

         يكي بود در كنج خلوت نهان

كه بيرون كند دست حاجت به خلق

در از ديگران بسته بر روي او

ز شوخي به بدگفتن نيك مرد

به جاي سليمان نشستن چو ديو

طمع كرده در صيد موشان كوي

كه طبل تهي را رودبانگ دور

بر ايشان تفرج كنان مرد و زن

كه يارت مرين بنده را توبه بخش

مرا توبه ده تا نگردم هلاك

كه معلوم من كرد خوي بدم

وگر نيستي ، گو برو باد سنج

تو مجموع باش او پراكنده گفت

چنين ست كو گنده مغزي مكن

زبان بند دشمن ز هنگامه گير

كه دانا فريب مشعبد خرد

زبان بد انديش بر خود ببست

نيابد به نقص تو گفتن مجال

نگر تا چه عيب گرفت آن مكن

كه روشن كند بر من آهوي من

 

«حكايت»

كسي مشكلي برد پيش علي

امير دو بند كشورگشاي

شنيدم كه شخصي در آن انجمن

نرنجيد ازو حيدر نامجوي

بگفت آنچه دانست و بايسته گفت

پسنديد از او شاه مردان جواب

به از ما سخنگوي داناي كيست

گر امروز بودي خداوند جاه

بدر كردي از بارگه حاجبش

كه من بعد بي آبرويي مكن

يكي را كه پندار در سر بود

ز علمش ملال آيد از وعظ ننگ

گرت در درياي فضل ست خيز

نبيني كه از خاك افتاده خوار

مريز اي حكيم آستينهاي در

به چشم كسان در نيايد كسي

مگو تا بگويند شكرت هزار

         مگر مشكلش را كند منجلي

جوابش بگفت از سر علم و راي

بگفتا چنين نيست يا بالحسن

بگفت از تو داني ازين به بگوي

به گل چشمه ي خور نشايد نهفت

كه من بر خطا بودم او بر صواب

كه بالتر از علم او علم نيست

نكردي خود از كبر در وي نگاه

فرو كوفتندي به ناواجبش

ادب نيست پيش بزرگان سخن

مپندار هرگز كه حق بشنود

شقايق به باران نرويد ز سنگ

به تذكر در پاي درويش ريز

برويد گل و بشكفد نوبهار

چو ميبيني از خويشتن خواجه پر

كه از خود بزرگي نمايد بسي

چو خود گفتي از كس توقع مدار

 

«حكايت»

گدايي شنيدم كه در تنگ جاي

ندانست درويش بيچاره كوست

برآشفت بر وي كه كوري مگر؟

نه كورم وليكن خطا رفت كار

چو منصف بزرگان دين بوده اند

بنازند فردا تواضع كنان

اگر مي بترسي ز روز شمار

مكن خيره بر زيردستان ستم

         نهادش عمر پاي بر پشت پاي

كه رنجيده دشمن نداند ز دوست

بدو گفت سالار عادل عمر

ندانستم از من گنه در گذر

كه با زيردستان چنين بوده اند

نگون از خجالت سرگردنان

از آن كز تو ترسد ، خطا درگذر

كه دستي ست بالاي دست تو هم

 

«حكايت»

يكي خوب كردار خوشخوي بود

به خوابش كسي ديد چون درگذشت

دهاني به خنده چو گل باز كرد

كه بر من نكردند سختي بسي

         كه بد سيرتان را نكو گوي بود

كه باري حكايت كن از سرگذشت

چو بلبل به صوتي خوش آغاز كرد

كه من سخت نگرفتمي بر كسي

 

«حكايت»

چنين ياد دارم كه سقاي نيل

گروهي سوي كوهساران شدند

گرستند و از گريه جويي روان

به ذوالنون خبر داد از ايشان كسي

فروماندگان را دعايي بكن

شنيدم كه ذوالنون به مدين گريخت

خبر شد به مدين پس از روز بيست

سبك عزم بازآمدن كرد پير

بپرسيد ازو عارفي در نهفت

شنيدم كه بر مرغ و مور و ددان

در اين كشور انديشه كردم بسي

برفتم مبادا كه از شر من

بهي بايدت لطف كن كان بهان

تو آنگه شوي پيش مردم عزيز

بزرگي كه خود را به خردي شمرد

ازين خاكدان بنده اي پاك شد

الا اي كه بر خاك ما بگذري

كه گر خاك شد سعدي او را چه غم

به بيچارگي تن فراخاك داد

بسي برنيايد كه خاكش خورد

مگر تا گلستان معني شكفت

عجب گر بميرد چنين بلبلي

         نكرد آب بر مصر سالي سبيل

به فرياد خواهان باران شدند

نيامند مگر گريه ي آسمان

كه بر خلق رنج ست وسختي بسي

كه مقبول را رد نباشد سخن

بسي بر نيامد كه باران بريخت

كه ابر سيه دل بر ايشان گريست

كه پر شد به سيل بهاران غدير

چه حكمت درين رفتنت بود؟ گفت

شود تنگ روزي به فعل بدان

پريشان تر از خود نديدم كسي

ببندد در خير بر انجمن

نديدندي از خود بتر در جهان

كه مر خويشتن را نگيري به چيز

به دنيا وعقبي بزرگي ببرد

كه در پاي كمتر كسي خاك شد

به خاك عزيزان كه يادآوري

كه در زندگي خاك بودست هم

وگر گرد عالم برآمد چو باد

دگر باره بادش به عالم برد

برو هيچ بلبل چنين خوش نگفت

كه بر استخوانش نرويد گلي

 

 

باب پنجم

در رضا

شبي زيت فكري همي سوختم

پراكنده گويي حديثم شنيد

هم از خبث نوعي در آن درج كرد

كه فكرش بليغ ست و رايش بلند

نه در خشت و كوپال و گرز گران

نداند كه ما را سر جنگ نيست

توانم كه تيغ زبان بركشم

بيا تا درين شيوه چالش كنيم

سعادت به بخشايش داورست

چو دولت نبخشد سپهر بلند

نه سختي رسد از ضعيفي به مور

چو نتوئان بر افلاك دست آختن

گرت زندگاني نبشتست دير

وگر در حياتت نماندست بهر

نه رستم چو پايان روزي بخورد

   

 

 

 

***

 

    چراغ بلاغت مي افروختم

جز احسنت گفتن طريقي نديد

كه ناچار فرياد خيزد ز درد

درين شيوه ي زهد و طامات و پند

كه اين شيوه ختم ست بر ديگران

وگر نه مجال سخن تنگ نيست

جهاني سخن را قلم در كشم

سر خصم را سنگ ، بالش كنيم

نه در چنگ و بازوي زور آورست

نيايد به مردانگي در كمند

نه شيران به سرپنجه خوردند وزور

ضروري ست با گردشش ساختن

نه مارت گزايد نه شمشير و شير

چنانت كشد نوشدارو كه زهر

شغاد از نهادش برآورد گرد؟

 

«حكايت»

مرا در سپاهان يكي يار بود

مدامش به خون دست وخنجرخضاب

نديدمش روزي كه تركش نبست

دلاور به سرپنجه ي گاوزور

به دعوي چنان ناوك انداختي

چنان خار در گل نديدم كه رفت

نزد تاريك جنگجويي به خشت

چو گنجشك روز ملخ رانبرد

گرش بر فريدون بدي تاختن

پلنگانش از زور سرپنجه زير

گرفتي كمربند جنگ آزماي

زره پوش را چون تبرزين زدي

نه در مردي او را نه در مردمي

مرا يكدم از دست نگذاشتي

سفر ناگهم زان زمين در ربود

قضا نقل كرد از عراقم به شام

مع القصه چندي ببودم مقيم

دگر پر شد از شام پيمانه ام

قضا را چنان اتفاق اوفتاد

شبي سر فروشد به انديشه اشم

نمك ريش ديرينه ام تازه كرد

به ديدار وي در سپاهان شدم

جوان ديدم از گردش دهر پير

چو كوه سپيدش سر از برف موي

فلك دست قوت برو يافته

بدر كرده گيتي غرور از سرش

بدو گفتم اي سرور شيرگير

بخنديد كز روز جنگ تتر

زمين ديدم از نيزه چون نيستان

برانگيختم گرد هيجا چو دود

من آنم كه چون حمله آوردمي

ولي چون نكرد اخترم ياور

غنيمت شمردم طريق گريز

چه ياري كند مغفر و جوشنمكليد ظفر چون نباشد به دست

گروهي پلنگ افكن پيل زور

همان دم كه ديدم گرد سپاه

چو ابر اسب تازي برانگيخيم

دو لشكر به هم برزدند از كمين

ز باريدن تير همچون تگرگ

به صيد هژبران پرخاش ساز

زمين آسمان شد ز گرد كبود

سواران دشمن چو دريافتيم

به تير و سنان موي بشكافتيم

چه زور آورد پنجه ي جهد مرد

نه شمشير كند‌آوران كند بود

كس از لشكر ما زهيجا برون

چو صد دانه مجموعه در خوشه اي

به نامردي از هم بداديم دست

كسان را نشد ناوك اندر حرير

چو طالع ز ما روي بر پيچ بود

ازين بوالعجبتر حديثي شنو

   

 

 

 

 

    كه جنگ آور و شوخ و عيار بود

بر آتش دلم خصم ازو چون كباب

ز پولاد پيكانش آتش نجست

ز هولش به شيران در افتاده شور

كه عذرا به هر يك يك اداختي

كه پيكان او در سپرهاي جفت

كه خود و سرش را نه درهم سرشت

به‌كشتن چه گنجشك پيشش چه مرد

امانش ندادي به تيغ آختن

فرو برده چنگال در مغز شير

وگر كوه بودي بكندي ز جاي

گذر كردي از مرد و برزين زدي

دوم در جهان كس شنيد آدمي

كه با راست طبعان سري داشتي

كه بيشم در آن بقعه روزي نبود

خوش آمد در آن خاك پاكم مقام

به رنج و به راحت به اميد و بيم

كشيد آرزومندي خانه ام

كه بازم گذر بر عراق اوفتاد

به دل برگشت آن هنرپيشه ام

كه بودم نمك خورده از دست مرد

به مهرش طلبكار و خواهان شدم

خندگش كمان ، ارغوانش زرير

دوان آبش از برف پيري بروي

سر دست مرديش برتافته

سر ناتواني به زانو برش

چه فرسوده كردت چو روباه پير؟

بدر كردم آن جنگجويي ز سر

گرفته علمها چو آتش در آن

چو دولت نباشد تهور چه سود

برمح از كف انگشتري بردمي

گرفتند گردم چو انگشتري

كه نادان كند با قضا ،‌پنجه تيز

چو ياري نكرد اختر روشنم

به بازو در فتح نتوان شكست

در آهن سر مرد و سم ستور

زره جامه كرديم و مغفر كلاه

چو باران بلارك فروريختيم

تو گفتي زدند آسمان بر زمين

به هر گوشه برخاست طوفان مرگ

كمند اژدهاي دهن كرده باز

چو انجم درو برق شمشير و خود

پياده سپر در سپر بافتيم

چو دولت نبد روي برتافتيم

چو بازوي توفيق ياري نكرد

كه كين آوري ز اختر تند بود

نيامد جز آغشته خفتان به خون

فتاديم هر دانه ي گوشه اي

چو ماهي كه با جوشن افتد به شست

كه گفتم بدوزند سندان به تير

سپر پيش تير قضا هيچ بود

كه بي بخت كوشش نيرزد دو جو

 

«حكايت»

يكي آهنين پنجه در اردبيل

نمد پوش آمد به جنگش فراز

بخ پرخاش جستن چو بهرام گور

چو ديد اردبيلي نمد پاره پوش

به پنجاه تير خدنگش بزد

درآمد نمدپوش چون سام گرد

به لشكر گهش برد و در خيمه دست

شب از غيرت و شرسماري نخفت

تو كا هن به ناوك بدوزي و تير

شنيدم كه مي‌گفت وخون مي‌گريست

من آنم كه در شيوه ي طعن و ضرب

جو بازوي بختم قوي حال بود

كنونم كه در پنجه اقبيل نيست

به روز اجل نيزه جوشن درد

كرا تيغ قهر اجل در قفاست

ورش بخت ياور بود ، دهر پشت

نه دانا به سعي از اجل جان ببرد

   

 

 

 

 

    همي بگذرانيد بيلك زبيل

جواني جهانسوز پيكار ساز

كمندي به كتفش بر ، از خام گور

كمان در زه آورد وزه را به گوش

كه يك چوبه بيرون نرفت از نمد

به خم كمندش در آورد و برد

چو دزدان خوني به گردن ببست

سحرگه پرستاري از خيمه گفت

نمدپوش را چون فتادي اسير؟

نداني كه روز اجل كي نزيست؟

به رستم درآموزم آداب حرب

سطبري بيلم نمد مي نمود

نمد پيش تيرم كم از بيل نيست

ز پيراهن بي اجل نگذرد

برهنه ست اگر جوشنش چند لاست

برهنه نشايد به ساطور كشت

نه نادان به ناساز خوردن بمرد

 

«حكايت»

شبي كردي از درد پهلو نخفت

ازين دست كو برگ رز مي خوردكه در سينه پيكان تير تتار

گر افتد به يك لقمه در روده پيچ

قضا را طبيب اندر آن شب بمرد

   

 

    طبيبي در آن ناحيت بود و گفت

عجب دارم ار شب به پايان برد

به از ثقل ماكول ناسازگار

همه عمر نادان بر آيد به هيچ

چهل سال ازين رفت و زندست كرد

 

«حكايت»

يكي روستايي سقط شد خرش

جهانديده پيري برو برگذشت

مپندار جان پدر كاين حمار

كه‌اين دفع چوب‌از سروگوش‌خويش

چه داند طبيب از كسي رنج برد

   

    علم كرد بر تاك بستان سرش

چنين گفت خندن به ناطور دشت

كند دفع چشم بد از كشتزار

نمي كرد تا ناتوان مرد و ريش

كه بيچاره خواهد خود از رنج مرد

 

«حكايت»

شنيدم كه ديناري از مفلسيس

به آخر سر نااميدي بتافت

به بدبختي و نيك بختي قلم

نه روزي به سرپنجگي مي خورند

بسا چاره دانا به سختي بمرد

   

 

    بيفتاد و مسكين بجستش بسي

يكي ديگرش ناطلب كرده يافت

بگرديد و ما همچنان در شكم

كه سرپنجگان تنگ روزي ترند

كه بيچاره گوي سلامت ببرد

 

«حكايت»

فرو كوفت پيري پسر را به چوب

توان بر تو از جور مردم گريست

به داور خروش اي خداوند هوش

   

    بگفت اي پدر بي گناهم مكوب

ولي چون تو جورم كني چاره‌چيست؟

نه از دست داور برآور خروش

 

«حكايت»

بلند اختري نام او بختيار

به كوي گدايان درش ، خانه بود

هم او را در آن بقعه زر بود و مال

چو درويش بيند توانگر به ناز

زني جنگ پيوست با شوي خويش

كه كس چون تو بدبخت ودرويش نيست

بياموز مردي ز همسايگان

كسان را زر و سيم وملك‌ست ورخت

برآورد صافي دل صوف پوش

كه من دست قدرت ندارم به هيچ

نكردند در دست من اختيار

يكي پير درويش در خاك كيش

چو دست قضا زشت رويت سرشت

كه حاصل كند نيك بختي به زور؟

نيايد نكوكاري از بدرگان

همه فيلسوفان يونان و روم

ز وحشي نيايد كه مردم شود

توان پاك ك ردن ز زنگ آينه

به كوشش نرويد گل از شاخ بيد

چو رد مي نگردد خدنگ قضا

   

 

 

 

 

    قوي دستگه بود و سرمايه دار

زرش همچو گندم به پيمانه بود

دگر تنگدستان برگشته حال

دلش بيش سوزد به داغ نياز

شبانگه چو رفتنش تهيدست پيش

چو زنبور سرسخت به جز نيش نيست

كه آخر نيم قحبه ي رايگان

چرا همچو اياشن نه اي نيك بخت؟

چو طبل از تهيگاه حالي خروش

به سرپنجه دست قضا بر مپيچ

كه مر خويشتن را كنم بختيار

چوخوش گفت باهمسر زشت خويش

مينداي گلگونه بر روي زشت

به سرمه كه بينا كند چشم كور؟

محال ست دوزندگي از سگان

ندانند كرد انگبين از زقوم

به سعي اندرو تربيت گم شود

وليكن نيازد ز سنگ آينه

نه زنگي به گرمابه گردد سپيد

سپر نيست مر بنده را جز رضا

 

«حكايت»

چنين كفت پيش زغن كركسي

زغن گفت ازين در نشايد گذشت

شنيدم كه مقدار يك روزه راه

چنين گفت ديدم گرت باورست

زغن را نماند از تعجب شكيب

چو كركس بهر دانه آمد فراز

ندانست از آن دانه ي خوردنش

نه آبستن در بود هر صدف

زغن گفت از آن دانه ديدن چه سود؟

شنيدم كه مي گفت گردن ببند

اجل چون به خونش برآورد دست

در آبي كه پيدا نگردد كنار

   

 

 

 

 

    كه نبود ز من دوربين تر كسي

بيا تا چه بيني بر اطراف دشت؟

بكرد از بلندي به پستي نگاه

كه يكدانه گندم به هامون برست

ز بالا نهادند سر در نشيب

گره شد برو پاي بندي دراز

كه دهر افكند دام در گردنش

نه هر بار شاطر زند بر هدف

چو بينايي دام خصمت نبود

نباشد حذر با قدر سودمند

قضا چشم باريك بينش ببست

غرور شناور نيايد به كار

 

«حكايت»

چه خوش گفت شاگرد منسوج باف

مرا صورتي بر نيايد ز دست

گرت صورت حال بد يا نكوست

درين نوعي از شرك پوشيده هست

گرت ديده بخشد خداوند امر

نپندارم ار بنده دم در كشد

جهان آفرينت گشايش دهاد

   

 

 

    چو عنقا برآورد و پيل و زراف

كه نقشش معلم ز بالا نبست

نگارنده ي دست تقدير اوست

كه زيدم بيازرد و عمرم بخست

نبيني دگر صورت زيد و عمر

خدايش به روزي قلم در كشد

كه گر وي ببندد كه داند گشاد؟

 

«حكايت»

شتربه با مادر خويش گفت

بگفت ار به دست منستي مهار

قضا كشتي آنجا كه خواهد برد

مكن سعديا ديده بر دست كس

اگر حق پرستي ز درها بست

گر او نيك بختت كند سر برآر

عبادت به اخصال نيت نكوست

چه زنار مغ در ميانت چه دلق

مكن گفتمت مردي خويش فاش

به اندازه ي بود بايد نمود

كه چون عاريت بر كنند از سرش

گر كوتهي پاي چوبين مبند

وگر نقره اندوده باشد نحاس

منه جان من آب زر بر پشيز

زراندودگان را به آتش برند

نداني كه باباي كوهي چه گفت

برو جان بابا در اخلاص پيچ

كساني كه فعلت پسنديده اند

چه قدر آورد بنده ي حورديس

نشايد به دستان شدن در بهشت

   

 

 

***

 

 

 

 

***

 

    پس از رفتن آخر زماني بخفت

نديدي كسم باركش در قطار

وگر ناخدا جامه بر تن درد

كه بخشنده پروردگارست و بس

كه گر وي براند نخواند كست

وگر سر نااميدي بخار

وگر چه آيد ز بي مغز پوست؟

كه درپوشي از بهر پندار خلق

چو مردي نمودي مخنث مباش

خجالت نبرد آنكه ننمود و بود

نمايد كهن جامه ي در برش

كه در چشم طفلان نمايي بلند

توان خرج كردن بر ناشناس

كه صراف دانا نگيرد به چيز

پديد آيد آنگه كه مس يا زرند

به مردي كه ناموس را شب نخفت

كه نتواني از خلق رستن به هيچ

هنوز از تو نقش برون ديده اند

كه زير قبا دارد اندام پيس

كه بازت رود چادر از روي زشت

 

«حكايت»

شنيدم كه نابالغي روزه داشت

به كتابش آن روز سائق نبرد

پدرد ديده بوسيد و مادر سرش

چو بر وي گذر كرد يك نيمه روز

به دل گفت اگر لقمه چندي خورم

چو روي پسر در پدر بود و قوم

كه داند چو در بند حق نيستي

پس اين پير از آن طفل نادانترست

كليد در دوزخ ست آن نماز

اگر جز به حق مي رود جاده ات

   

 

 

 

    به صد محنت آورد روزي به چاشت

بزرگ آمدش طاعت از طفل خرد

فشاندند بادام و زر بر سرش

فتاد اندرو ز آتش معده سوز

چه داند پدر غيب يا مادرم؟

نهان خوردو پيدا به سر برد صوم

اگر بي وضو در نماز ايستي؟

كه از بهر مردم به طاعت درست

كه در چشم مردم گزاري دراز

در آتش فشانند سجاده ات

 

«حكايت»

سيهكاري از نردباني فتاد

پسر چند روزي گرستن گرفت

به خواب اندرش ديد و پرسيد حال

بگفت اي پسر قصه بر من مخوان

نكو سيرتي بي تكلف برون

به نزديك من شبرو راهزن

يكي بر در خلق رنج آزماي

ز عمرو اي پسر چشم اجرت مدار

نگويم تواند رسيدن به دوست

ره راست رو تا به منزل رسي

چو گاوي كه عصار چشمش ببست

كسي گر بتابد ز محراب روي

تو هم پشت بر قبله اي در نماز

درختي كه بيخش بود بر قرار

گرت بيخ اخلاص در بوم نيست

هر آن كافكند تخم بر روي سنگ

منه آبروي ريا را محل

چو در خفيه بد باشم و خاكسار

به روي و ريا خرقه سهل‌ست دوخت

چه دانند مردم كه در جامه كيست؟

چه وزن آورد جاي انبان باد؟

مرايي كه چندين ورع مي نمود

كنند ابره پاكيزه تر ز آستر

بزرگان فراغ از نظر داشتند

ور آوازه خواهي در اقليم فاش

به بازي نگفت اين سخن بايزيد

كساني كه سلطان و شاهنشهند

طمع در گدا مرد معني نبست

همان به گر آبستن گوهري

چو روي پرستيدنت در خداست

ترا پند سعدي بسست اي پسر

گر امروز گفتار ما نشنوي

ازين به نصيحتگري بايدت

   

 

 

 

 

    شنيدم كه هم در نفس جان بداد

دگر با حريفان نشستن گرفت

كه چون رستي از حشر ونشر وسوال؟

به دوزخ در افتادم از نردبان

به از نيكنامي خراب اندورن

به از فاسق پارسا پيرهن

چه مزدش دهد در قيامت خداي؟

چو در خاانه ي زيد باشي به كار

درين ره جزآنكس كه‌رويش دروست

تو بر ره نه اي زين قبل واپسي

دوان تابه شب،شب همانجا كه هست

به كفرش گواهي دهند اهل كوي

گرت در خدا نيست روي نياز

بپرور،كه روزي دهد ميوه بار

ازين بر كسي چون تو محروم نيست

جوي وقت دخلش نيايد به چنگ

كه اين آب در زير دارد وحل

چه سود آب ناموس بر روي كار؟

گرش با خدا در تواني فروخت

نويسنده داند كه در نامه چيست

كه ميزان عدل ست و ديوان داد

بديدند و هيچش در انبان نبود

كه آن در حجاب ست و اين در نظر

از آن پرنيان آستر داشتند

برو نحله كن گو درون حشو باش

كه از منكر ايمن ترم كز مرد

سراسر گدايان اين درگهند

نشايد گرفتن در افتاده دست

كه همچون صدف سربه خود دربري

اگر جبرييلت نبيند رواست

اگر گوش گيري چو پند پدر

مبادا كه فردا پشيمان شوي

ندانم پس از من چه پيش آيدت

 

 

باب ششم

در قناعت

خدا را ندانست و طاعت نكرد

قناعت توانگر كند مرد را

سكوني به دست آور اي بي ثبات

مپرور تن ار مرد راي و هشي

خردمند مردم هنرپرورند

كسير سيرت آدمي گوش كرد

خور و خواب تنها طريق دتست

خنك نيك بختي كه در گوشه اي

بر آنان كه شد سر حق آشكار

وليكن چو ظلمت نداند ز نور

تو خود را از آن در چه انداختي؟

بر اوج فلك چون پرد جره باز

گرش دامن از چنگ شهوت رها

به كم كردن از عادت خويش خورد

كجا سير وحشي رسد در ملك

نخست آدمي سيرتي پيشه كن

تو بر كره ي تو سني بر كمر

كه گر پالهنگ از كفت در گسيخت

به اندازه خور زاد اگر مردمي

درون جاي قوت ست و ذكر و نفس

كجا ذكر گنجد در انبان آز

ندارند تن پروران آگهي

دو چشم و شكم پر نگردد به هيچ

چو دوزخ كه سيرش كنند از وقيد

همي ميردت عيسي از لاغري

بدين اي فرومايه دنيا مخر

مگر مي نبيني كه دد را و دام

پلنگي كه گردن كشد بر وحوش

چو موش آنكه نان و پنيرش خوري

   

 

 

 

 

    كه بر بخت و روزي قناعت نكرد

خبر كن حريص جهانگرد را

كه بر سنگ گردان نرويد نبات

كه او را چو مي پروري مي كشي

كه تن پروران از هنر لاغرند

كه اول سگ نفس خاموش كرد

برين بودن آيين نابخردست

به دست آرد از معرفت توشه اي

نكردند باطل برو اختيار

چه ديدار ديوش چه رخسار حور

كه چه را زره بازنشناختي

كه در شهپرش بسته اي سنگ آز؟

كني ،‌رفت تا سدره المنتهي

توان خويشتن را ملك خوي كرد

نشايد پريد از ثري بر فلك

پس آنگه ملك خويي انديشه كن

نگر تا نپيچد ز حكم تو سر

تن خويشتن كشت و خون تو ريخت

چنين پر شكم ، آدمي يا خمي؟

تو پنداري از بهر نان ست و بس

به سختي نفس مي كند پا دراز

كه پر معده باشد ز حكمت تهي

تهي بهتر اين روده ي پيچ پيچ

دگر بانگ دارد كه هل من مزيد

تو در بند آني كه خر پروري

تو خر را به انجيل عيسي مخر

نينداخت جز حرص خوردن به دام

به دام افتد از بهر خوردن چو موش

به دامش درافتي و تيرش خوري

 

«حكايت»

مرا حاجيي شانه ي عاج داد

شنيدم كه باري سگم خوانده بود

بينداختم شانه كاين استخوان

مپندار چون سركه ي خود خورم

قناعت كن اي نفس بر اندكي

چرا پيش خسرو به خواهش روي

وگر خود پرستي شكم طبله كن

   

 

 

    كه رحمت بر اخلاق حجاج باد

كه از من به نوعي دلش مانده بود

نمي بايدم ديگرم سگ مخوان

كه جور خداوند حلوا برم

كه سلطان و درويش بيني يكي

چو يكسو نهادي طمع خسروي

در نخانه ي اين و آن قبله كن

 

«حكايت»

يكي پر طمع پيش خوارزمشاه

چوديدش به‌ خدمت دوتا گشت و راست

پسر گفتي اي بابك نامجوي

نگفتي كه قبله است سوي حجاز

مبر طاعت نفس شهوت پرست

مبر اي برادر بفرمانش دست

قناعت سر افرازد اي مرد هوش

طمع آبروي توقر بريخت

چو سيراب خواهي شدن ز آب جوي

مگر از تنعم شكيبا شوي

برو خواجه كو.تاه كن دست آز

كسي را كه درج طمع درنوشت

توقع براند ز هر مجلست

   

 

 

 

 

    شنيدم كه شد بامدادي پگاه

دگر روي بر خاك ماليد و خاست

يكي مشكلت مي بپرسم بگوي

چرا كردي امروز ازين سو نماز؟

كه هر ساعتش قبله ي ديگرست

كه هر كس كه فرمانه نبردش برست

سر پر طمع برنيايد ز دوش

براي دو جو دامني در بريخت

چرا ريزي از بهر برف آبروي؟

وگر نه ضرورت به درها شوي

چه مي بايدت ز آستين دراز؟

نبايد به كس عبد و خادم نبشت

بران از خودش تا نراند كست

 

«حكايت»

يكي را تب آمد ز صاحب دلان

بگفت اي پسر تلخي مردنم

شكر عاقل از دست آن كس نخورد

مرو در پي هر چه دل خواهدت

كند مرد را نفس اماره خوار

اگر هر چه باشد مرادت خوري

تنور شكم دمبدم تافتن

به تنگي بريزاندت روي رنگ

كشد مرد پرخواره بار شكم

شكم بنده بسيار بيني خجل

   

 

 

 

    كسي گفت شكر بخواه از فلان

به از جور روي ترش بردنم

كه روي تكبر برو سركه كرد

كه تمكين تن نور جان كاهدت

اگر هوشمندي عزيزش مدار

ز دوران بسي نامرادي بري

مصيبت بود روز نايافتن

چو وقت فراخي كني معده تنگ

وگر در نيابد كشد بار غم

شكم پيش من تنگ بهتر كه دل

 

«حكايت»

چه آوردم از بصره داني عجب

تني چند در خرقه ي راستان

يكي در ميان معده انبار بود

ميان بست مسكين و شد بر درخت

نه هر بار خرما توان خورد و برد

رييس ده آمد كه اين را كه كشت؟

شكم دامن اندر كشيدش ز شاخ

شكم بند دست ست و زنجير پاي

سراسر شكم شد ملخ لاجرم

برو اندروني به دست آر پاك

   

 

 

 

 

    حديثي كه شيرين تر ست از رطب

گذشتيم بر طرف خرماستان

ز پرخواري خويش بس خوار بود

وز آنجا به گردن در افتاد سخت

لت انبان بد عاقبت خورد ومرد

بگفتم مزن بانگ بر ما درشت

بود تنگدل رودگاني فراخ

شكم بنده نادر پرستد خداي

به پايش كشد مور كوچك شكم

شكم پر نخواهد شد الا به خاك

 

«حكايت»

شكم صوفيي را زبون كرد و فرج

يكي گفتش از دوستان در نهفت

به ديناري از پشت راندم نشاط

فرومايگي كردم و ابلهي

غذا گر لطف ست و گر سرسري

سر آنگه به بالين نهد  هوشمند

مجال سخن تا نيابي مگوي

وز اندازه بيورن مرو پيش زن

به بي رغبتي شهوت انگيختن

   

 

 

 

    دو دينار بر هر دوان كرد خرج

چه كردي بدين هر دو دينار؟ گفت

به ديگر ، شكم را كشيدم سماط

كه اين همچنان پر نشد وان تهي

چوديرت به‌دست اوفتدخوش خوري

كه خوابش به قهر آورد در كمند

چو ميدان نبيني نگه دار گوي

نه ديوانه ي تيغ بر خود مزن

به رغبت بود خون خود ريختن

 

«حكايت»

يكي نيشكر داشت بر طبغري

به صاحب دلي گفت در كنج ده

بگفت آن خردمند زيبا سرشت

ترا صبر بر من نباشد مگر

حلاوت نباشد شكر در نيش

   

 

    چپ و راست گردنده بر مشتري

كه بستان و چون دست يابي بده

جوابي كه بر ديده بايد نبشت

وليكن مرا باشد از نيشكر

چو باشد تقاضاي تلخ از پيش

 

«حكايت»

يكي را ز مردان روشن ضمير

ز شادي چو گلبرگ خندان شكفت

چه خوب ست تشريف شاه ختن

گر آزاده اي بر زمين خسب و بس

         امير ختن داد طاقي حرير

بپوشيد و دستش ببوسيد و گفت

وز آن خوبتر خرقه ي خويشتن

مكن بهر قالي زمين بوس كس

 

«حكايت»

يكي نانخورش جز پيازي نداشت

پراكنده اي گفتش اي خاكسار

بخواه و مدار از كس اي خواجه باك

قبا بست و چابك نورديد دست

شنيدم كه مي‌گفت وخون مي‌گريست

بلاجوي باشد گرفتار آز

جويني كه از سعي بازو خورم

چه دلتنگ خفت آن فرومايه دوش

         چو ديگر كسان برگ و سازي نداشت

برو طبخي از خوان يغما بيار

كه مقطوع روزي بود شرمناك

قبايش دريدند و دستش شكست

كه اي‌نفس‌خودكرده را چاره‌چيست؟

من و خانه من بعد و نان و پياز

به از ميده بر خوان هر كرم

كه بر سفره ي ديگران داشت گوش

 

«حكايت»

يكي گربه در خانه ي زال بود

دوان شد به مهمانسراي امير

چكان خونش از استخوان مي دويد

اگر چستم از دست اين تيرزن

نيرزد عسل جان من زخم نيش

خداوند از آن بنده خرسند نيست

         كه برگشته ايام و بدحال بود

غلامان سلطان زدندش به تير

همي گفت و از هول جان مي دويد

من و موش ويرانه ي پيرزن

قناعت نكوتر به دوشاب خويش

كه راضي به قسم خداوند نيست

 

«حكايت»

يكي طفل دندان برآورده بود

كه من نان و برگ از كجاآرامش؟

چو بيچاره گفت اين سخن نزد جفت

مخور هول ابليس تا جان دهد

تواناست آخر خداوند روز

نگارنده ي كودك اندر شكم

خداوندگاري كه عبدي خريد

ترا نيست اين تكيه بر كردگار

شنيدي كه در روزگار قديم

نپنداري اين قول معقول نيست

چو طفل اندرون دارد از حرص پاك

خبر ده به درويش سلطان پرست

گدا را كند يك درم سيم سير

نگهباني ملك و دولت بلاست

گدايي كه بر خاطرش بند نيست

بخسبند خوش روستايي و جفت

اگر پادشاهست وگر پينه دوز

چو يسلاب خواب آمد و مرد برد

چو بيني توانگر سر از كبر مست

نداري به حمدالله آن دسترس

   

 

 

 

***

    پدر سر به فكرت فروبرده بود

مروت نباشد كه بگذارمش

نگر تا زن او را چه مردانه گفت

هم آن كس كه دندان دهد نان دهد

كه روزي رساند، تو چندين مسوز

نويسنده ي عمر و روزي ست هم

بدارد ،‌فكيف آنكه عبد آفريد

كه مملوك را بر خداوندگار

شدي سنگ در دست ابدال سيم

چوقانع شدي سيم وسنگت يكي‌ست

چه مشتي زرش پيش همت چه خاك

كه سلطان ز درويش مسكين ترست

فريدون به ملك عجم نيم سير

گدا پادشاه‌ست و نامش گداست

به از پادشاهي كه خرسند نيست

به ذوقي كه سلطان در ايوان نخفت

چو خفتند گردد شب هر دو روز

چو بر تخت سلطان چه بر دشت كرد

برو شكر ايزدي كن اي تنگدست

كه برخيزد از دستت آزار كس

 

«حكايت»

شنيدم كه صاحب دلي نيك مرد

كسي گفت مي دانمت دسترس

چه مي خواهي از طارم افراشتن؟

مكن خانه بر راه سيل ، اي غلام

نه از معرفت باشد و عقل و راي

   

    يكي خانه بر قامت خويش كرد

كزين خانه بهتر كني،گفت بسهمينم بس از بهر بگذاشتن

كه كس را نگشت اين عمارت تمام

كه بر ره كند كارواني سرا

 

«حكايت»

يكي سلطنت ران صاحب شكوه

به شيخي در آن بقعه كشور گذاشت

چو خلوت‌نشين كوس دولت شنيد

چپ و راست لشكر كشيدنت گرفت

چنان سخت بازو شد و تيز چنگ

ز قوم پراكنده خلقي بكشت

چنان در حصارش كشيدند تنگ

بر نيك مردي فرستاد كس

به همت مدد كن كه شمشير وتير

چو بشنيد عابد بخنديد و گفت

ندانست قارون نعمت پرست

كمال ست در نفس مرد كريم

مپندار اگر سفله قارون شود

وگر در نيابد كرم پيشه نان

مروت زمين ست و سرمايه زرع

خدايي كه از خاك ، مردم كند

ز نعمت نهادن بلندي مجوي

به بخشندگي كوش كاب روان

گر از جاه و دولت بيفتد لئيم

وگر قيمتي گوهري غم مدار

كلوخ ار چه افتاده باشد به راه

وگر خرده ي زر ز دندان گاز

بدر مي كنند آبگينه ز سنگ

پسنديده و نغز بايد خصال

   

 

 

 

    فرو خواست رفت آفتابش به كوه

كه در دوره قايم مقامي نداشت

دگر ذوق در كنج خلوت نديد

دل پردلان زو رمدن گرفت

كه با جنگجويان طلب كرد جنگ

دگر جمع گشتند و همراي و پشت

كه عاجز شد از تير باران و سنگ

كه صعبم فرومانده فرياد رس

نه در هر وغايي بود دستگير

چرا نيم ناني نخورد و نخفت

كه گنج سلامت به كنج اندرست

گرش زر نباشد چه نقصان و بيم؟

كه طبع لئيمش دگرگون شود

نهادش توانگر بود همچنان

بده كه اصل خالي نماند ز فرع

عجب دارم از مردمي گم كند

كه ناخوش كند آب استاده بوي

به سيلش مدد مي رسد ز آسمان

دگرباره نادر شود مستقيم

كه ضايع نگرداندت روزگار

نبيني كه در وي كند كس نگاه؟

بيفتد، به شمعش بجويند باز

كجا ماند آيينه در زير زنگ؟

كه گاه آيد و گه رود جاه و مال

 

«حكايت»

شنيدم ز پيران شيرين سخن

بسي ديده شاهان و دوران و امر

درخت كهن ميوه ي تازه داشت

عجب در زنخدان آن دلفريب

ز شوخي و مردم خراشيدنش

به موسي كهن عمر كوته اميد

ز سر تيزي آن آهنين دل كه بود

به مويي كه كرد از نكوييش كم

چو چنگ از خجالت سر خوبروي

يكي را كه خاطر در او رفته بود

كسي گفت جور آزمودي و درد

ز مهرش بگردان چو پروانه پشت

برآمد خروش از هوادار چست

پسر خوش منش بايد و خوبروي

مرا جان به مهرش بر آميخت‌ست

چو روي نكو داري انده مخور

نه پيوسته رز خوشه ي تر دهد

بزرگان چو خور در حجاب اوفتند

برون آيد از زير ابر آفتاب

ز ظلمت مترس اي پسنديده دوست

نه گيتي پس از جنبش آرام يافت؟

دل از بي مرادي به فكرت مسوز

   

 

 

 

    كه بود اندرين شهر پيري كهن

سرآورده عمري ز تاريخ عمر

كه شهر از نكويي پرآوازه داشت

كه هرگز نبودست بر سرو سيب

فرج ديد در سر تراشيدنش

سرش كرد چون دست موسي سپيد

به عيب پري رخ زبان برگشود

نهادند حالي سرش در شكم

نگونسار و در پيشش افتاده موي

چو چشمان دلبندش آشفته بود

دگر گرد سوداي باطل مگرد

كه مقراض، شمع جمالش بكشت

كه تردامنان را بود عهد سست

پدر گو به جهلش بينداز موي

نه خاطر به مويي درآويخت ست

كه موي ار بيفتد برويد دگر

گهي برگ ريزد گهي بردهد

حسودان چو اخگر در آب اوفتند

به تدريج و اخگر بميرد در آب

كه ممكن بود كاب حيوان دروست

نه سعدي سفر كرد تا كام يافت؟

شب آبستن ست اي برادر به روز

 

 

باب هفتم

در عالم تربيت

سخن در صلاح ست و تدبير و خوي

تو با دشمن نفس همخانه اي

عنان باز پيچان نفس از حرام

تو خود را چوكودك ادب كن به چوب

وجود تو شهري ست پر نيك و بد

رضا و ورع نيكنامان حر

چو سلطان عنايت كند با بدان

ترا شهوت و حرص و كين و حسد

هوا و هوس را نماند ستيز

رييسي كه دشمن سياست نكرد

نخواهم درين نوع گفتن بسي

اگر پاي در دامن من آري چو كوه

زبان دركش اي مرد بسياردان

صدف وار گوهر شناسان راز

فراوان سخن باشد آكنده گوش

چو خواهي كه گويي نفس بر نفس

نبايد سخن گفت ناساخته

تامل كنان در خطا و صواب

كمال ست در نفس انسان سخن

كم آواز هرگز نبيني خچل

حذر كن ز نادان ده مرده گوي

صد انداختي تير و هر صد خطاست

چرا گويد آن چيز در خفيه مرد

مكن پيش ديوار غيبت بسي

درون دلت شهر بندست راز

از آن مرد دانا دهان دوخت ست

   

 

 

 

 

 

*** نه در اسب و ميدان وچوگان و گوي

چه در بند پيكار بيگانه اي

به مردي ز رستم گذشتند وسام

به گرز گران مغز مردم مكوب

توسط سلطان و دستور دانا

خرد هوي و هوس رهزن و كيسه بر

كجا ماند آسايش بخردان؟

چو خون در رگانند و جان در جسد

چو بينند سرپنجه ي عقل تيز

هم از دست دشمن رياست نكرد

كه حرفي بس ار كار بندد كسي

سرت ز آسمان بگذرد در شكوه

كه فردا قلم نيست بر بي زبان

دهن جز به لولو نكردند باز

نصيحت نگيرد مگر در خموش

حلاوت نيابي و گفتار كس

نشايد بريدن نينداخته

به از ژاژخايان حاضر جواب

تو خود را به گفتار، ناقص مكن

جوي مشك بهتر كه يك توده گل

چو دانا يكي گوي و پرورده گ وي

اگر هوشمندي يك انداز و راست

كه گر فاش گردد شوي روي زرد

بود كز پسش گوش دارد كسي

نگر تا نبيند در شهر باز

كه بيند كه شمع اززبان سوخت ست

 

«حكايت»

تكش با غلامان يكي راز گفت

به يك سالش آمد ز دل بر دهان

بفرمود جلاد را بي دريغ

يكي ز آن ميان گفت وزنهار خواست

تو اول نبستي كه سرچشمه بود

تو پيدا مكن راز دل بر كسي

جواهر به گنجينه داران سپار

سنخ تا نگويي برو دست هست

سخن ديوبندست در چاه دل

توان باز دادن ره نره ديو

تو داني كه چون ديو رفت از قفس

يكي طفل بردارد از رخش بند

مگو آن كه گر بر ملا اوفتد

به دهقان نادان چه خوش گفت زن

مگوي آ»چه طاقت نداري شنودو

چه نيكو ز دست اين مثل برهمن

نبايد كه بسيار بازي كني

چو دشنام گويي دعا نشنوي

مگوي و منه تا تواني قدم

اگر تند باشي به يكبار و تيز

نه كوتاه دستي و بيچارگي

   

 

 

 

    كه اين را نبايد به كس بازگفت

به يك روز شد منتشر در جهان

كه بر دار سرهاي اينان به تيغ

مكش بندگان كاين گناه از تو خاست

چوسيلاب شد پيش بستن چه سود؟

كه او خود بگويد بر هر كسي

ولي راز را خويشتن پاس دار

چو گفته شود بايد او بر تو دست

به بالاي كام و زبانش مهل

ولي بازنتوان گرفتن به ريو

نيايد بلا حول كس بازپس

نيايد به صد رستم اندر كمند

وجودي از آن در بلا اوفتد

به دانش سخن گوي يا دم مزن

كه جو كشته ،‌گندم خواهي درود

بود حرمت هر كس از خويشتن

كه مر قيمت خويش را بشكني

به جز كشته ي خويشتن ندروي

از اندازه بيرون و ز اندازه كم

جهان از تو گيرنده راه گريز

نه زجر و تطاول به يكبارگي

 

«حكايت»

يكي خوب خلق و خلق پوش بود

خردمند مردم ز نزديك و دور

تفكر شبي با دل خويش كرد

اگر همچنين سر به خود دربرم

سخن گفت ودشمن بدانست ودوست

حضورش پريشان شد و كار زشت

در آيينه گر خويشتن ديدمي

چنين زشت از آن پرده برداشتم

كم آواز را باشد آوازه تيز

ترا خامشي اي خداوند هوش

اگر عالمي هيبت خود مبر

ضمير دل خويش منماي زود

وليكن چو پيدا شود راز مرد

قلم سر سلطان چه نيكو نهفت

بهايم خموشند ، گويا بشر

چو مردم سخن گفت بايد به هوش

به نطق ست و علق آدميزاده فاش

به نطق آدمي بهترست از دواب

   

 

 

 

    كه در مصر يك چند خاموش بود

به گردش چو پروانه جويان نور

كه پوشيده زير زبان ست مرد

چه دانند مردم كه دانشورم؟

كه در مصر نادانتر از وي هموست

سفر كرد و بر طاق مسجد نبشت

به بي دانشي پرده ندريدمي

كه خود را نكوروي پنداشتم

چو گفتي و رونق نماندت گريز

وقارست و ،‌نا اهل را پرده پوش

وگر جاهلي پرده ي خود مدر

كه هر گه كه خواهي تواني نمود

به كوشش نشايد نهان باز كرد

كه تا كار بر سر نبودش نگفت

زبان بسته بهتر كه گويا بشر

وگر نه شدن چون بهايم خموش

چو طوطي سخنگوي نادان مباش

دواب از تو به گر نگويي صواب

 

«حكايت»

يكي ناسزا گفت در وقت جنگ

قفا خورده عريان و گريان نشست

چو غنچه گرت بسته بودي دهن

سراسيمه گويد سخن بر گزاف

نبيني كه آتش زبان ست و بسۀ

اگر هست مرد از هنر بهره ور

اگر مشك خالص نداري مگوي

به سوگند گفتن كه زر مغربي ست

بگويند از اين حرف گيران هزار

روا باشد ار پوستينم درند

   

 

 

 

    گريبان دريدند وي را به چنگ

جهانديده اي گفتنش اي خودپرست

دريده نديدي چو گل پيرهن

چو طنور بي مغز بسيار لاف

به آبي توان كشتنش در نفس

هنر خود بگويد نه صاحب هنر

ورت هست خود فاش گردد ببوي

چه‌حاجت؟محك خودبگويدكه چيست

كه سعدي نه اهل ست و آميزگار

كه طاقت ندارم كه مغزم برند

 

«حكايت»

عضد را پسر سخت رنجور بود

يكي پارسا گفت از روي پند

قفسهاي مرغ سحر خوان شكست

نگه داشت بر طاق بستان سراي

پسر صبحدم سوي بستان شتافت

بخنديد كاي بلبل خوش نفس

ندارد كسي با تو ناگفته كار

چو سعدي كه چندي زبان بسته بود

كسي گيرد آرام دل در كنار

مكن عيب خلق اي خردمند فاش

چو باطل سرايند مگمار گوش

   

 

 

 

    شكيب از نهاد پدر دور بود

كه بگذار مرغان وحشي ز بند

كه در بند ماند چو زندان شكست؟

يكي نامور بلبل خوش سراي

جز آن مرغ بر طاق ايوان نيافت

تو از گفت خود مانده اي در قفس

وليكن چو گفتي دليلش بيار

ز طعن زبان آوران رسته بود

كه از صحبت خلق گيرد كنار

به عيب خود از خلق مشغول باش

چو بي ستر بيني بصيرت بپوش

 

«حكايت»

شنيدم كه در بزم تركان مست

چو چنگش كشيدند حالي به موي

شب از درد چوگان و سيلي نخفت

نخواهي كه باشي چو دف روي‌ريش

دو كس گرد ديدند و آشوب و جنگ

يكي فتنه ديد از طرف برشكست

كسي خوشتر از خوشتندار نيست

تو را ديده در سر نهادند و گوش

مگر بازداني نشيب از فراز

   

 

***

 

    مريدي دف وچنگ و مطرب شكست

غلامان و چون دف زدندش بروي

دگر روز پيرش به تعليم گفت

چو چنگ اي برادر سر انداز پيش

پراكنده نعلين و پرنده سنگ

يكي در ميان آمد و سر شكست

كه با خوب و زشت كسش كارنيست

دهان جاي گفتار و دل جاي هوش

نگويي كه اين كوته ست آن دراز

 

«حكايت»

چنين گفت پيري پسنديده هوش

كه در هند رفتم به كنجي فراز

در آغوش وي دختري چون قمر

چنان تنگش آورده اندر كنار

مرا امر معروف دامن گرفت

طلب كردم از پيش و پس چوب وسنگ

به تشنيع و دشنام وآشوب و زجر

شد آن ابر ناخوش ز بالاي باغ

ز لاحولم آن ديو هيكل بجست

كه اي زرق سجاده ي دلق پوش

مرا روزها دل ز كف رفته بود

كنون پخته شد لقمه ي خام من

تظلم برآورد و فرياد خواند

نامند از جوانان كسي دستگير

كه شرمش نيايد ز پيري همي

همي كرد فرياد و دامن به چنگ

فرو گرفت عقلم به گوش ضمير

برهنه دواذن رفتم از پيش زن

پس از مدتي كرد بر من گذار

كه من توبه كردم به دست توبر

كسي را نيايد چنين كار پيش

از آن شنعت اين پند برداشتم

زبان دركش ار عقل داري و هوش

   

 

 

 

    خوش آيد سخنهاي پيران به گوش

چه ديدم ؟ چو يلدا سياهي دراز

فروبرده دندان به لبهاش در

كه پنداري الليل يغشي النهار

فضول آتشي گشت و در من گرفت

كه اي ناخدا ترس بي نام و ننگ

سپيد از سيه فرق كردم چو فجر

پديد آمد آن بيضه از زير زاغ

پري پيكر اندر من آويخت دست

سيه كار دنيا خر دين فروش

براين شخص وجان بر وي آشفته بود

كه گرمش بدر كردي از كام من

كه شفقت برافتاد و رحمت نامند

كه بستاندم داد ازين مرد پير

زدن دست در ستر نامحرمي

مرا مانده سر در گريبان ز ننگ

كه از جامه بيرون روم همچو سير

كه در دست او جامه بهتر كه من

كه مي دانيم ؟ گفتمش زينهار

كه گرد فضولي نگردم دگر

كه عاقل نشيند پس كار خويش

وگر ديده ناديده انگاشتم

چو سعدي سخن گوي ورنه خموش

 

«حكايت»

يكي پيش داود طايي نشست

قي آلوده دستار و پيراهنش

چو فرخنده خوي اين حكايت شنيد

زماني برآشفت و گفت اي رفيق

برو زان مقام شنيعش بيار

به پشتش درآور كه مردان مست

نيوشنده شد زين سخن تنگدل

نه زهره كه فرمان نگيرد به گوش

زماني بپيچيد و درمان نديد

ميان بست و بي اختيارش بدوش

يكي طعنه مي زد كه درويش بين

يكي صوفيان بين كه مي خورده اند

اشارت كنان اين و آن را به دست

به گردن بر از جور دشمن حسام

بلا ديد وروزي به محنت گذاشت

شب از شرمساري و فكرت نخفت

مريز آبروي برادر به كوي

بد اندر حق مردم نيك و بد

كه بد مرد را خصم خود مي كني

ترا هر كه گويد فلان كس بدست

كه فعل فلان را ببايد بيان

به بدگفتن خلق چون دم زدي

زبان كرد شخصي به غيبت دراز

كه ياد كسان پيش من بد مكن

گرفتم ز تمكين او كم ببود

كسي گفت و پنداشتم طيبت ست

بدو گفتم اي يار آشفته هوش

به ناراستي در چه بيني بهي

بلي گفت دزدان تهور كنند

نه غيبت كن آن ناسزاوار مرد

   

 

 

 

    كه ديدم فلان صوفي افتاده مست

گروهي سگان حلقه پيرامنش

ز گوينده،ابرو به هم دركشيد

به كار آيد امروز يار شفيق

كه در شرغ نهي ست و در خرقه عار

عنان طريقت ندارد به دست

به فكرت فرورفت چون خر به گل

نه يارا كه مست اندر آرد به دوش

ره سركشيدن ز فرمان نديد

درآورد و شهري برو عام جوش

زهي پارسايان پاكيزه دين

مرقع بسيكي گرو كرده اند

كه آن سر گران ست و آن نيم مست

به از شنعت شهر و جوش عوام

به ناكام بردش به جايي كه داشت

بخنديد طايي دگر روز و گفت

كه دهرت نريزد به شهر آبروي

مگوي اي جوانمرد صاحب خرد

وگر نيكمردست بد مي كني

چنان دان كه در پوستين خودست

وزين فعل بد مي برآيد عيان

اگر راست گويي سخن هم ، بدي

بدو گفت داننده اي سرفرازي

مرا بدگمان در حق خود مكن

نخواهد به جاه تو اندر فزود

كه دزدي به سامانتر از غيبت ست

شگفت آمد اين داستانم به گوش

كه در غيبتش مرتبت مي نهي؟

به بازوي مردي شكم پر كنند

كه ديوان سيه كرد و چيزي نخورد

 

«حكايت»

مرا در نظاميه ادرار بود

مر استاد را گفتم اي پرخرد

چو من داد معني و هم در حديث

شنيد اين سخن پيشواي ادب

حسودي پسندت نيامد ز دوست

گر او راه دوزخ  گرفت از خسي

   

 

    شب و روز تلقين و تكرار بود

فلان يار بر من حسد مي برد

برآيد به هم اندرون خبيث

به تندي بر آشفت و گفت اي عجب

چه معلوم كردت كه غيبت نكوست؟

ازين راه ديگر تو در وي رسي

 

«حكايت»

كسي گفت حجاج خون خواره اي‌ست

نترسد همي ز آه و فرياد خلق

جهانديده ي پير ديرينه زاد

كز او داد مظلوم مسكين او

تو دست از وي و روزگارش بدار

نه بيداد ازو بهره مند آمدم

به دوزخ برد مدبري را گناه

دگر كس به غيبت پيش مي دود

   

 

 

 

    دلش همچو سنگ سيه پاره اي ست

خدايا تو بستان ازو داد خلق

جوان را يكي پند پيرانه داد

ژبخواهند و از ديگران كين او

كه خود زير دستش كند روزگار

نه نيز از تو غيبت پسند آمدم

كه پيمان پر كرد و ديوان سياه

مبادا كه تنها به دوزخ رود

 

«حكايت»

شنيدم كه از پارسايان يكي

دگر پارسايان خلوت نشين

به آخر نماند اين حكايت نهفت

مدر پرده بر يار شويده حال

         به طيبت بخنديد با كودكي

به عيبش فتادند در پوستين

به صاحب نظر باز گفتند و گفت

نه طيبت حرام ست و غيبت حلال؟

 

«حكايت»

به طفلي درم ، رغبت روزه خاست

يكي عابد از پارسايان كوي

كه بسم الله اول به سنت بگوي

پس آنكه دهن شوي و بيني سه بار

به سبابه دندان پيشين بمال

وز آن پس سه مشت آب بر روي زن

دگر دستها تا به مرفق بشوي

دگر مسح سر بعد از آن غسل پاي

كس از من نداند درين شيوه به

شنيد اين سخن دهخداي قديم

نه مسواك در روزه گفتي خطاست؟

دهن گو ز ناگفتنيها نخست

كسي را كه نام آمد اندر ميان

چو همواره گويي كه مردم خرند

چنان گوي سيرت به كوي اندرم

وگر شرمت از ديده ي ناظرست

نيايد همي شرمت از خويشتن

   

 

 

 

 

 

*** ندانستي چپ كدام ست و راست

همي شستن آموختن دست و روي

دوم نيت آور سوم كف بشوي

مناخر به انگشت كوچك بخار

كه نهي ست در روزه بعد از زوال

ز رستنگه موي سر تا ذقن

ز تسبيح و ذكر آنچه داني بگوي

همين ست و ختمش به نام خداي

نبيني كه فرتوت شد پير ده؟

بشوريد و گفت اي خبيث رجيم

بني آدم مرده خوردن رواست؟

بشوي ،‌آنكه از خوردنيها بشست

به نيكوترين نام و نعتش بخوان

مبر ظن كه نامت چو مردم برند

كه گفتن تواني بروي اندرم

نه اي بي صبر،غيب دان حاضرست؟

كزو فارغ و شرم داري ز من

 

«حكايت»

طريقت شناسان ثابت قدم

يكي زان ميان غيبت آغاز كرد

كسي گفتش اي يار شوريده رنگ

بگفت از پس چارديوار خويش

چنين گفت درويش صادق نفس

كه كافر ز پيشكارش ايمن نشست

چه خوش گفت ديوانه ي مرغزي

من ار نام مردم به زشتي برم

كه داند پروردگان خرد

رفيقي كه غايب شد اي نيكنام

يكي آنكه مالش به باطل خوردند

هر آنكو برد نام مردم به عار

كه اندر قفاي تو گويد هامن

كسي پيش من در جهان عاقل ست

سه كس را شنيدم كه غيبت رواست

يكي پادشاهي ملامت پسند

حلال ست ازو نقل كردن خبر

دوم پرده بر بي حيايي متن

ز حوضش مدار اي برادر نگاه

سوم كژ ترازوي ناراست خوي

   

 

 

 

 

 

 

*** به خلوت نشستند چندي به هم

در ذكر بيچاره اي باز كرد

تو هرگز غزا كرده اي در فرنگ؟

همه عمر ننهاده ام پاي پيش

نديدم چنين بخت برگشته كس

مسلمان ز جور زبانش نرست

حديثي كز آن لب به دندان گزي

نگويم به جز غيبت مادرم

كه طاعت همان به كه مادر برد

دو چيزست ازو بر رفيقان حرام

دوم آنكه نامش به زشتي برند

تو چشم نكوگويي از وي مدار

كه پيش تو گفت از پس مردمان

كه مشغول تو وز جهان غافل ست

وزين درگذشتي چهارم خطاست

كزو بر دل خلق بيني گزند

مگر خلق باشند ازو بر حذر

كه خود مي درد پرده ي خويشتن

كه او مي در افتد به گردن به چاه

ز فعل بدش هر چه داني بگوي

 

«حكايت»

شنيدم كه دزدي درآمد ز دشت

بدزديد بقال ازو نيم دانگ

خدايا تو شبرو به آتش مسوز

         به دروازه ي سيستان برگذشت

برآورد دزد سيه كار بانگ

كه ره مي زند سيستاني به روز

 

«حكايت»

يكي گفت با صوفيي در صفا

بگفتا خموش اي برادر بخفت

كساني كه پيغام دشمن برند

كسي قول دشمن نيارد به دوست

نيارست دشمن جفا گفتنم

تو دشمن تري كاوري بر دهان

سخن چين كند تازه جنگ قديم

از آن همنشين تا تواني گريز

سيه چال و مرد اندرو بسته پاي

ميان دو تن جنگ چون آتش ست

   

 

 

 

    نداني فلانت چه گفت از قفا؟

ندانسته بهتر كه دشمن چه گفت؟

ز دشمن همانا كه دشمن ترند

جز آنكس كه در دشمني يار اوست

چنان كز شنيدن بلرزد تنم

كه دشمن چنين گفت اندر نهان

به خشم آورد نيك مرد سليم

كه مر فتنه ي خفته را گفت خيز

به از فتنه از جاي بردن به جاي

سخن چين بدبخت هيزم كش ست

 

«حكايت»

فريدون وزيري پسنديده داشت

رضاي حق اول نگه داشتي

نهد عامل سفله بر خلق رنج

اگر جانب حق نداري نگاه

يكي رفت پيش ملك بامداد

غرض مشنو از من ،‌نصيحت پذير

كس از خاص لشكر نماندست وعام

به شرطي كه چون شاه گردن فراز

نخواهد ترا زنده اين خودپرست

يكي سوي دستور دولت پناه

كه در صورت دوستان پيش من

زمين پيش تختش ببوسيد و گفت

چنين خواهم اي نامور پادشاه

چو مرگت بود وعده ي سيم من

نخواهي كه مردم به صدق و نياز

غنيمت شمارند مردان دعا

پسنديد ازو شهريار آنچه گفت

ز قدر و مكاني كه دستور داشت

بدانديش را زجر و تاديب كرد

نديدم ز غماز سرگشته تر

ز ناداني وتيره رايي كه اوست

كنند اين و ‌آن خوش دگرباره دل

ميان دو كس آتش افروختن

چو سعدي كسي ذوق خلوت چشيد

بگوي آنچه داني سخن سودمند

كه فردا پشيمان برآرد خروش

زن خوب فرمانبر پارسا

برو پنج نوبت بزن بر درت

همه روز اگر غم خوري غم مدار

كرا خانه آباد و همخوابه دوست

چو مستور باشد زن وخوبروي

كسي برگرفت از جهان كامل دل

اگر پارسا باشد و خوش سخن

زن خوش منش دل نشانتر كه خوب

ببرد از پريچهره ي زشتخوي

چو حلوا خورد سركه،از دست شوي

دلارام باشد زن نيك خواه

چو طوطي كلاغش بود همنفس

سراندر جهان نه به آوارگي

تهي پاي رفتن به از كفش تنگ

به زندان قاضي گرفتار به

سفر عيد باشد برآن كدخداي

در خرمي بر سرايي ببند

جو زن راه بازار گيرد بزن

اگر زن ندارد سوي مرد گوش

زني را كه جهل ست و ناراستي

چو در كليه ي جو  امانت شكست

بر آن بنده حق نيكويي خواست‌ست

چو در روي بيگانه خنديد زن

زن شوخ چون دست در قليه كرد

ز بيگانگان چشم زن كور باد

چو بيني كه زن پاي برجاي نيست

گريز از كفش در دهان نهنگ

بپوشانش از چشم بيگانه ،‌روي

زن خوب خوش طبع رنج ست و بار

چه نغز آمد اين يك سخن زان دو تن

يكي گفت كس را زن بد مباد

زن نو كن اي دوست هر نوبهار

كسي را كه بيني گرفتار زن

تو هم جور بيني و بار كشي

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

***

 

 

 

***

    كه روشن دل و دوربين ديده داشت

اگر پاس فرمان شه داشتي

كه تدبير ملك ست وتوفير گنج

گزندت رساند هم از پادشاه

كه هر روزت آسايش و كام باد

ترا در نهان دشمن ست اين وزير

كه سيم و زر از وي ندارد به وام

بميرد، دهند آن زر و سيم باز

مبادا كه نقدش نيايد به دست

به چشم سياست نگه كرد شاه

به خاطر چرايي بدانديش من؟

نشايد چو پرسيدي اكنون نهفت

كه باشند خلقت همه نيك خواه

بقا بيش خواهندت از بيم من

سرت سبز خواهند و عمرت دراز؟

كه جوشن بود پيش تير بلا

گل رويش از تازگي بر شكفت

مكانش بيفزود و قدرش فراشت

پشيماني از گفته ي خويش خورد

نگون طالع و بخت برگشته تر

خلاف افكند در ميان دو دوست

وي اندر ميان كوربخت و خجل

نه عقل ست و خود در ميان سوختن

كه او از دو عالم زبان دركشيد

وگر هيچكس را نيايد پسند

كه آوخ چرا حق نكردم به گوش؟

كند مرد درويش را پادشا

چو ياري موافق بود در برت

چو شب غمگسارت بود در كنار

خدا را به رحمت نظر سوي اوست

به ديدار او در بهشت ست شوس

كه يكدل بود با وي آرام دل

نگه در نكويي وزشتي مكن

كه آميزگاري بپوشد عيوب

زن ديو سيماي خوش طبع گوي

نه حلوا خورد سركه اندوده روي

وليكن زن بد خدايا پناه

غنيمت شمارد خلاص از قفس

وگر نه بنه دل به بيچارگي

بلاي سفر به كه در خانه جنگ

كه در خانه ديدن بر ابرو گره

كه بانوي زشتش بود در سراي

كه بانگ زن از وي برآيد بلند

وگرنه تو در خانه بنشين چو زن

سراويل كجحليش در مرد پوش

بلا بر سر خود نه زن خواستي

از انبار گندم فروشوي دست

كه با اول دل و دست زن راست ست

دگر مرد گو لاف مردي مزن

برو گو بنه پنجه بر روي مرد

چو بيرون شد از خانه در گور باد

ثبات از خردمندي و راي نيست

كه مردن به از زندگاني به ننگ

وگر نشنود چه زن آنگه چه شوي

رها كن زن زشت ناسازگار

كه بودند سرگشته از دست زن

دگر گفت زن در جهان خود مباد

كه تقويم پاري نيابد به كار

مكن سعديا طعنه بروي مزن

اگر يك سحر در كنارش كشي

 

«حكايت»

جواني ز ناسازگاري جفت

گرانباري از دست اين خصم چير

به سختي بنه ،‌گفتش اي خواجه ، دل

به شب سنگ بالايي اي خانه سوز

چو از گلبني ديده باشي خوشي

درختي كه پيوسته بارش خوري

پسر چون زده بر گذشتنش سنين

بر پنبه آتش نشايد فروخت

چو خواهي كه نامت بماند به جاي

چو فرهنگ و رايش نباشد بسي

با روزگارا كه سختي برد

خردمند و پرهيزگارش برآر

به خردي درش زجر و تعليم كن

نوآموز را ذكر و تحسين و زه

بياموز پرورده را دسترنج

مكن تكيه بر دستگاهي كه هست

به پايان رسد كيسه ي سيم و زر

چه داني گه گرديدن روزگار

چو بر پيشه اي باشدش دسترس

نداني كه سعدي مراد از چه يافت

به خردي بخورد از بزرگان قفا

هر آنكس كه گردن به فرمان نهد

هر آن طفل كو جور ‌آموزگار

پسر را نكو دار و راحت رسان

هر آنكس كه فرزند را غم نخورد

نگه دار از آميزگار بدش

   

 

 

***

 

 

 

    بر پيرمردي بناليد و گفت

چنان مي برم كاسيا سنگ زير

كس از صبر كردن نگردد خجل

چرا سنگ زيرين نباشي به روز

روا باشد ار بار خانه كشي

تحمل كن آنگه كه خارش خوري

ز نا محرمان گو  فراتر نشين

كه تا چشم برهي زني خانه سوخت

پسر را خردمندي آموز و راي

بميري و از تو نماند كسي

پسر چون پدر نازكش پرورد

گرش دوست داري به نازش مدار

به نيك و بدش وعده و بيم كن

ز توبيخ و تهديد استاد به

وگر دست داري چو قارون به گنج

كه باشد كه نعمت نماند به دست

نگردد تهي كيسه ي پيشه ور

به غربت بگرداندش در ديار

كجا دست حاجت برد پيش كس

نه هامون نوشت و نه دريا شكافت

خدا دادش اندر بزرگي صفا

بسي بر نيايد كه فرمان دهد

نبيند ، جفا بيند از روزگار

كه چشمش نماند به دست كسان

دگركس غمش خورد و بدنام كرد

كه بدبخت و بي ره كند چون خودش

 

«حكايت»

شبي دعوتي بود در كوي من

چو آواز مطرب درآمد زكوي

پريچهره اي بود محبوب من

چرا با رفيقان نيايي به جمع

شنيدم سهي قامت سيم تن

محاسن چو مردان ندارم به دست

سيه نامه تر زان مخنث مخواه

از آن بي حميت ببايد گريخت

پسر كو ميان قلندر نشست

دريغش مخور بر هلاك و تلف

خرابت كند شاهد خانه كن

نشايد هوس باختن با گلي

چو خود را به هر مجلسي شمع كرد

زن خوب خوشخوي آراسته

درودم چو غنچه دمي از وفا

نه چون كودك پيچ بر پيچ شنگ

مبين دلفريبش چو حور بهشت

گرش پاي بوسي نداردت پاس

سر از مغز و دست از درم كن تهي

مكن بد به فرزند مردم نگاه

   

 

 

 

 

***

 

    ز هر جنس مردم درو انجمن

به گردون شد از عاشقان هاي وهوي

بدو گفتم اي لعبت خوب من

كه روشن كني بزم ما را چو شمع

كه مي رفت و مي گفت با خويشتن

نه مردي بود پيش مردان نشست

كه پيش از خطش روي گردد سياه

كه نامرديش آب مردان بريخت

پدر گو ز خيرش فروشوي دست

كه پيش از پدر مرده به ناخلف

برو خانه آباد گردان بزن

كه هر بامدادش بود بلبلي

تو ديگر چو پروانه گردش مگرد

چه مانده به نادان نوخاسته؟

كه از خنده افتد چو گل در قفا

كه چون مقل نتوان شكستن به سنگ

كز آن روي ديگر چو غول ست زشت

ورش خاك باشي نداند سپاس

چو خاطر به فرزند مردم نهي

كه فرزند خويشت برآيد تباه

 

«حكايت»

در اين شهر باري به سمعم رسيد

شبانگه مگر دست بردش به سيب

پريچهره هر چه اوفتادش به دست

نه هر جا كه بيني خطي دلفريب

گواكرد بر خود خداي و رسول

رحيل آمدش هم در آن هفته پيش

چو بيرون شد از كازرون يك دو ميل

بپرسيد كاين قله را نام چيست؟

چنين گفتش از كاروان همدمي

برنجيد چون تنگ تركان شنيد

سيه را يكي بانگ برداشت سخت

نه عقل ست و نه معرفت يك جوم

در شهوت نفس كافر ببند

چو مر بنده اي را همي پروري

وگر سيدش لب به دندان گزد

غلام آبكش بايد و خشت زن

گروهي نشينند با خوش پسر

ز من پرس فرسوده اي روزگار

از آن تخم خرما خورد گوسفند

سر گاو عصار از آن دركه است

   

 

 

 

 

 

 

 

*** كه بازرگاني غلامي خريد

كه سيمين زنخ بود و خاطر فريب

يكي در سر و مغز خ واجه شكست

تواني طمع كردنش در كتيب

كه ديگر نگردم به گرد فضول

دل افكار و سربسته و روي ريش

به پيش آمدش سنگلاخي مهيل

كه بسيار بيند عجب هر كه زيست

مگر تنگ تركان نداني همي

تو گفتي كه ديدار دشمن بديد

كه ديگر مران خر بينداز رخت

اگر من دگر تنگ تركان روم

وگر عاشقي لت خور و سر ببند

به هيبت بر آرش كزو بر خوري

دماغ خداوندگاري پزد

بود بنده ي نازنين مشت زن

كه ما پاكبازيم و صاحب نظر

كه بر سفره حسرت خورد روزه دار

كه قفل ست بر تنگ خرما و بند

كه از كنجدش ريسمان كوته ست

 

«حكايت»

يكي صورتي ديد صاحب جمال

برانداخت بيچاره چندان عرق

گذر كرد بقراط بر وي سوار

كسي گفتش اين عابدي پارساست

رود روز و شب در بيابان و كوه

ربودست خاطر فريبي دلش

چو آيد ز خلقش ملامت به گوش

مگوي ار بنالم كه معذور نيست

نه اين نقش دل مي ربايد ز دست

شنيد اين سخن مرد كارآزماي

بگفت ارچه صيت نكويي رود

نگارنده را خود همين نقش بود

چرا طفل يك روزه هوشش نبرد؟

محقق همان بيند اندر ابل

نقابي ست هر سطر من زين كتيب

معاني ست در زير حرف سياه

در اوراق سعدي نگنجد ملال

مرا كاين سخنهاست مجلس فروز

برنجم ز خصمان اگر بر طپند

اگر در جهان از جهان رسته اي ست

كس از دست جور زبانها نرست

اگر بر پري چون ملك ز آسمان

به كوشش توان دجله را پيش بست

فراهم نشينند تردامنان

تو روي از پرستيدن حق مپيچ

چو راضي شد از بنده يزدان پاك

بد انديش خلق از حق آگاه نيست

از آن ره به جايي نياورده اند

دو كس بر حديثي گمارند گوش

يكي پند گيرد دگر ناپسند

فرومانده در كنج تاريك جاي

مپندار اگر شير و گر روبهي

اگر كنج خلوت گزيند كسي

مذمت كنندش كه زرق ست و ريو

وگر خنده روي ست و آميزگار

غني را به غيبت بكاوند پوست

وگر بينوايي بگريد بسوز

وگر كامراني درآيد ز پاي

كه تا چند ازين جاه و گردنكشي؟

وگر تنگدستي ،‌تنك مايه اي

بخايندش از كينه دندان به زهر

چه بينند كاري به دستت درست

وگر دست همت نداري به كار

اگر ناطقي،طبل پر ياوه اي

تحمل كنان را نخوانند مرد

وگر در سرش هول و مردانگي ست

تعنت كنندش گراندك خوري ست

وگر نغز و پاكيزه باشد خورش

وگر بي تكلف زيد مالدار

زبان در نهندش به ايذا چو تيغ

وگر كاخ و ايوان منقش كند

به جان آيد از دست طعنه زنان

اگر پارسايي سياحت نكرد

كه نارفته بيرون ز آغوش زن

جهانديده را هم بدرند پوست

گرش خط از اقبال بودي و بهر

غزب را نكوهش كند خرده بين

وگر زن كند گويد از دست دل

نه از جور مردم رهد زشت روي

غلامي به مصر اندرم بنده بود

كسي‌گفت هيچ اين پسر عقل وهوش

شبي برزدم بانگ بر وي درشت

گرت بركند خشم روزي ز جاي

وگر بردباري كني از كسي

سخي را به اندرز گويند بس

وگر قانع و خوشتن دار گشت

كه همچون پدر خواهد اين سفله مرد

كه يارد به كنج سلامت نشست

خدا را كه مانند و انباز وجفت

رهايي نيابد كس از دست كس

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

***

    به گرديدنش از شورش عشق حال

كه شبنم بر ارديبهشتي ورق

بپرسيد كاين را چه افتاد كار؟

كه هرگز خطايي زد دستش نخاست

ز صحبت گريزان،ز مردم ستوه

فرو رفته پاي نظر در گلش

بگريد كه چند از ملامت ؟ خموش

كه فريادم از علتي دور نيست

دل آن مي ربايد كه اين نقش بست

كهن سال پرورده ي پخته راي

نه با هر كسي هر چه گويي رود

كه شوريده را دل به يغمار بود؟

كه در صنع ديدن چه بالغ چه خرد

كه در خوبرويان چين و چگل

فروهشته بر عارضي دلفريب

چو در پرده معشوق و در ميغ ماه

كه دارد پس پرده چندين جمال

چو آتش درو روشنايي و سوز

كزين آتش پارسي در تبند

در از خلق بر خويشتن بسته اي‌ست

اگر خودنماي ست و گر حق پرست

به دامن در‌آويزدت بدگمان

نشايد زبان بدانديش بست

كه اين زهد خشك ست و آن دام نان

بهل تا نگيرند خلقت به هيچ

گر اينها نگردند راضي چه باك؟

ز غوغاي خلقش به حق راه نيست

كه اول قدم پي غلط كرده اند

از اين تا بدان ،‌ز اهرمن تا سروش

نپردازد از حرف گيري به پند

چه دريابد از جام گيتي نماي؟

كز اينان به مردي وحيلت رهي

كه پرواي صحبت ندارد بسي

ز مردم چنا نمي گريزد كه ديو

عفيفش ندانند و پرهيزگار

كه فرغون اگر هست در عالم اوست

نگون بخت خوانندش و تيره روز

غنيمت شمارند و فضل خداي

خوشي را بود در قفا ناخوشي

سعادت بلندش كند پايه اي

كه دون پرورست اين فرومايه دهر

حريصت شمارند و دنيا پرست

گدا پيشه خوانندت و پخته خوار

وگر خامشي ، نقش گرماوه اي

كه بيچاره از بيم سر برنكرد

گريزند ازو،‌كاين چو ديوانگي ست؟

كه مالش مگر روزي ديگري ست؟

شكم بنده خوانند و تن پرورش

كه زينت بر اهل تميزست عار

كه بدبخت زر دارد از خود دريغ

تن خويش را كسوتي خوش كند

كه خود را بياراست همچون زنان

سفر كردگانش نخوانند مرد

كدامش هنر باشد و راي و فن؟

كه سرگشته ي بخت برگشته اوست

زمانه نراندي ز شهرش به شهر

كه مي لرزد از خفت وخيزش زمين

به گردن در افتاد چون خر به گل

نه شاهد ز نامردم زشت گوي

كه چشم از حيا در برافكنده بود

ندارد ،‌به مالش به تعليم گوش

هم او گفت مسكين به جورش بكشت

سراسيمه خوانندت و تيره راي

بگويند غيرت ندارد بسي

كه فردا دو دستت بود پيش و پس

به تشنيع خلقي گرفتار گشت

كه نعمت رها كرد وحسرت ببرد

كه پيغمبر از خبث دشمن نرست؟

ندارد ،‌شنيدي كه ترسا چه گفت؟

گرفتار را چاره صبرست و بس

 

«حكايت»

جواني هنرمند فرزانه بود

نكونام و صاحب دل و حق پرست

قوي در بلاغت و  در نحو چست

يكي را بگفتم ز صاحب دلان

برآمد ز سوداي من سرخ روي

تو در وي همان عيب ديدي كه هست

يقين بشنو از من كه روز يقين

يكي را كه فضل ست و فرهنگ و راي

به يك خرده مپسند بر روي جفا

بود خار و گل با هم اي هوشمند

كرا زشت خويي بود در سرشت

صفايي به دست آور اي خيره روي

طريقي طلب كز عقوبت رهي

منه عيب خلق اي فرومايه پيش

چرا دامن آلوده را حد زنم

نشايد كه بر كس درشتي كني

چو بد ناپسند آيدت خود مكن

من ار حق شناسم وگر خودنماي

چو ظاهر به عفت بياراستم

اگر سيرتم خوب و گر منكرست

تو خاموش ،‌اگر من بهم يابدم

كسي را به كردار بد كن عذاب

نكوكاري از مردم نيك راي

تو نيز اي عجب هر كه را يك هنر

نه يك عيب او را بر انگشت پيچ

چو دشمن كه در شعر سعدي نگاه

ندارد به صد نكته ي نغز گوش

جز اين علتش نيست كان بدپسند

نه مر خلق را صنع باري سرشت؟

نه هر چشم و ابرو كه بيني نكوست

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    كه در وعظ چالاك و مردانه بود

خطا عارضش خوشتر از خط دست

ولي حرف ابجد نگفتي درست

كه دندان پيشين ندارد فلان

كزين  جنس بيهوده ديگر مگوي

ز چندان هنر چشم عقلت ببست

نبينند بد ،‌مردم نيك بين

گرش پاي عصمت بلغزد ز جاي

بزرگان چه گفتند ، خذما صفا

چه در بند خاري ؟ تو گل دسته بند

نبيند ز طاوس جز پاي زشت

كه ننمايد آيينه ي تيره ،‌روي

نه حرفي كه انگشت بر وي نهي

كه چشمت فرو دوزد از عيب خويش

چو در خود شناسم كه تردامنم؟

چو خود را به تاويل پشتي كني

پس آنگه به همسايه گو بد م كن

برون با تو دارم درون با خداي

تصرف مكن در كژ و راستم

خدايم به سر از تو داناترست

كه حمال سود و زيان خودم

كه چشم از تو دارد به نيكي ثواب

يكي را بده مي نويسد خداي

ببيني ،‌زده عيبش اندر گذر

جهاني فضيلت برآور به هيچ

به نفرت كند زاندرون تباه

چو زحفي ببيند برآرد خروش

حسد ديده ي نيك بينش بكند

سياه و سپيد آمد و خوب و زشت

بخور پسته مغز و بينداز پوست

 

«باب هشتم»

در شكر بر عافيت

نفس مي نيارم زد از شكر دوست

عطايي ست هر موي ازو بر تنم

ستايش خداوند بخشنده را

كه را قوت وصف احسان اوست؟

بديعي كه شخص آفريند ز گل

ز پشت پدر تا به پايان شيب

چو پاك آفريدت بهش باش و پاك

پياپي بيفشان از آيينه گرد

نه در ابتدا بودي آب مني

چو روزي به سعي آوري سوي خويش

چرا حق نمي بيني اي خودپرست

چو آيد به كوشيدنت خير پيش

به سر پنجگي كس نبردست گوي

تو قائم به خود نيستي يك قدم

نه طفل دهان بسته بودي ز لاف

و نافش بريدند و روزي گسست

غريبي كه رنج آردش دهر پيش

پس او در شكم پرورش يافته است

دو پستان كه امروز دلخواه اوست

كنار و بر مادر دلپذير

درختي ست بالاي جان پرورش

نه رگهاي پستان درون دل ست؟

به خونش فروبرده دندان چو نيش

چو بازو قوي كرد و دندان سطبر

چنان صبرش از شير ، خامش كند

تو نيز اي كه در توبه اي طفل راه

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    كه شكري ندانم كه درخورد اوست

چگونه به هر موي شكري كنم؟

كه موجود كرد از عدم بنده را

كه اوصاف مستغرق شان اوست

روان و خرد بخشد وهوش و دل

نگر تا چه تشريف دادت ز غيب

كه ننگ ست ناپاك رفتن به خاك

كه مصقل نگيرد چو زنگار خورد

اگر مردي ،‌از سر بدر كن مني

مكن تكيه بر زور بازوي خويش

كه بازو به گردش درآورد ودست

به توفيق حق دان نه از سعي خويش

سپاس خداوند توفيق گوي

ز غيبت مدد مي رسد دم به دم

همي روزي آمد به جوفش ز ناف

به پستان مادر درآويخت دست

به دارو دهند آبش از شهر خويش

ز انبوب معده خورش يافته است

دو چشمه هم از پرورشگاه اوست

بهشت‌ست و پستان در او جوي شير

ولد ميوه ي نازنين در برش

پس ار بنگري شير ، خون دل ست

سرشته درو مهر خونخوار خويش

بر اندايدش دايه پستان به صبر

كه پستان شيرين فرامش كند

به صبرت فراموش گردد گناه

 

«حكايت»

جواني سر از راي مادر بتافت

چو بيچاره شد پيشش آورد مهد

نه گريان و درمانده بودي و خرد

نه در مهد نيروي حالت نبود

تو آني كه از يك مگش رنجه اي

به حالي شوي باز در قعر گور

دگر ديده چون بر فروزد چراغ

چو پوشيده چشمي ببيني كه راه

تو گر شكر كردي كه با ديده اي

معلم نياموختت فهم و راي

گرت منع كردي دل حق نيوش

ببين تا يك انگشت از چند بند

پس آشفتگي باشد و ابلهي

تامل كن از بهر رفتار مرد

كه بي گردش كعب و زانو و پاي

از آن سجده بر آدمي سخت نيست

دوصد مهره بر يكدگر ساخت ست

رگت بر تن ست اي پسنديده خوي

بصر در سر و راي و فكر و تميز

بهايم برو اندر افتاده خوار

نگون كرده ايشان سر از بهر خور

نزيبد ترا با چنين سروري

به انعام خود دانه دادت نه كاه

وليكن بدين صورت دلپذير

ره راست بياد نه بالاي راست

ترا آنكه چشم و دهان داد و گوش

گرفتم كه دشمن بكوبي به سنگ

خردمند طبعات منت شناس

   

 

 

 

 

 

***

 

 

 

    دل دردمندش به آذر بتافت

كه اي سست مهر فراموش عهد

كه شبها ز دست تو خوابم نبرد؟

مگر ساندن از خود مجالت نبود؟

كه امروز سالار و سرپنجه اي

كه نتواني از خويشتن دفع مور

چو كرم لحد خورد پيه دماغ؟

نداند همي وقت رفتن ز چاه

وگر نه تو هم چشم پوشيده اي

سرشت اين صفت درنهادت خداي

حقت عين باطل نبودي به گوش

به صنع الهي به هم درفكند

كه انگشت بر حرف صنعش نهي

كه چند استخوان پي زد و وصل كرد

نشايد قدم برگرفتن ز جاي

كه در صلب او مهره يك لخت نيست

كه گل مهره اي چون تو پرداخت ست

زميني درو سيصد و شصت جوي

جوارح به دل ، دل به دانش عزيز

تو همچون الف بر قدمها سوار

تو آري به عزت خورش پيش سر

كه سر جز به طاعت فرود ‌آوري

نكردت چو انعام سر در گياه

فريبا مشو سيرت خوب گير

كه كافر هم ازروي صورت چوماست

اگر عاقلي در خلافش مكوش

مكن باري از جهل با دوست جنگ

بدوزند نعمت به ميخ سپاس

 

«حكايت»

ملك زاده اي ز اسب ادهم فتاد

چو پيلش فرورفت گردن به تن

پزشكان بماندند حيران درين

سرش باز پيچيد و رگ راست شد

دگر نوبت آمد به نزديك شاه

خردمند را سر فروشد به شرم

اگر دي نپيچيدمي گردنش

فرستاد تخمي به دست رهي

ملك را يكي عطسه آمد ز دود

به عذر از پي مرد بشتافتند

مكن گردن از شكر منعم مپيچ

يكي گوش كودك بماليد سخت

ترا تيشه دادم كه هيزم شكن

زبان آمد از بهر شكر و سپاس

گذرگاه قرآن و پندست گوش

دو چشم از پي صنع باري نكوست

شب از بهر آسايش تست و روز

سپهر از براي تو فراش وار

اگر باد و برف ست و باران و ميغ

همه كارداران فرمان برند

اگر تشنه ماني ز سختي مجوش

ز خاك آورد رنگ و بوي و طعام

عسل دادت از نحل و من از هوا

همه نخلبندان بخايند دست

خور و ماه و پروين براي توئاند

ز خارت گل آورد و از نافه مشك

به دست خودت چشم و ابرو نگاشت

توانا كه او نازنين پرورد

به جان گفت بايد نفس بر نفس

خدايا دلم خون شد و ديده ريش

نگويم دد و دام و مور و سمك

هنوزت سپاس اندكي گفته اند

برو سعديا دست و دفتر بشوي

نداند كسي قدر روز خوشي

 زمستان درويش در تنگسال

سليمي كه يك چند نالان نخفت

چو مردانه رو باشي و تيزپاي

به پير كهن بر ببخشد جوان

چه دانند جيحونيان قدر آب

عرب را كه در دجله باشد قعود

كسي قيمت تندرستي شناخت

ترا تيره شب كي نمايد دراز

بر انديش از افتان  خيزان تب

به بانگ دهل خواجه بيدار گشت

   

 

 

 

 

 

***

 

 

***

 

 

 

 

 

 

 

 

***

 

 

 

    به گردن درش مهره بر هم فتاد

نگشتي سرش تا نگشتي بدن

مگر فيلسوفي ز يونان زمين

وگر وي نبودي ز من خواست شد

نكردن آن فرومايه در وي نگاه

شنيدم كه مي رفت و مي گفت نرم

نپيچيدي امروز روي از منش

كه بايد كه بر عود سوزش نهي

سر و گردنش همچنان شد كه بود

بجستند بسيار و كم يافتند

كه روز پسين سر بر آري به هيچ

كه اي بوالعجب راي برگشته بختنگفتم كه ديوار مسجد بكن

به غيبت نگرداندش حق شناس

به بهتان و باطل شنودن مكوش

ز غيب برادر فروگير و دوست

مه روشن و مهر گيتي فروز

همي گستراند بساط بهار

وگر رعد چوگان زند، برق تيغ

كه تخم تو در خاك مي پرورند

كه سقاي ابر آبت آرد بدوش

تماشا گه ديده و مغز و كام

رطب دادت از نخل و نخل از نوا

ز حيرت كه نخلي چنين كس نبست

قناديل سقف سراي تواند

زر ازكان و برگ تر از چوب خشك

كه محرم به اغيار نتوان گذاشت

به الوان نعمت چنين پرورد

كه شكرش نه كار زبان ست و بس

كه مي بينم انعامت از گفت بيش

كه فوج ملايك بر اوج فلك

زبيور هزاران يكي گفته اند

به راهي كه پايان ندارد مپوي

مگر روزي افتد به سختي كشي

چه سهل ست پيش خداوند مال

خداوند را شكر صحت نگفت

به شكرانه با كند پايان بپاي

توانا كند رحم بر ناتوان

ز واماندگان پرس در آفتاب

چه غم دارد از تشنگان زرود؟

كه يك چند بيچاره در تب گداخت

كه غلطي ز پهلو به پهلوي ناز؟

كه رنجور داند درازي شب

چه داند شب پاسبان چون گذشت؟

 

«حكايت»

شنيدم كه طغرل شبي در خزان

ز باريدن برف و باران و سيل

دلش بروي از رحمت آورد جوش

دمي منتظر باش بر طرف بام

درين بودو باد صبا بروزيد

و شاقي پريچهره در خيل داشت

تماشاي تركش چنان خوش فتاد

قباپوستيني گذشتش به گوش

مگر رنج سرما برو بس نبود

نگه كن چو سلطان به غفلت بخفت

مگر نيك بختت فراموش شد

ترا شب به عيش و طرب مي رود

فرو برده سر كارواني به ديگ

بدار اي خداوند زورق بر آب

توقف كنيد اي جوانان چست

تو خوش خفته در هودج كاروان

چه هامون و كوهت چه سنگ و رمال

ترا كوه پيكر هيون مي برد

به آرام دل خفتگان دربنه

   

 

 

 

 

 

 

 

 

    گذر كرد بر هندوي پاسبان

به لرزش در افتاده همچون سهيل

كه اينك قبا پوستينم بپوش

كه بيرون فرستم به دست غلام

شهنشه در ايوان شاهي خزيد

كه طبعش بدو اندكي ميل داشت

كه هندوي مسكين برفتش ز ياد

ز بدبختيش در نيامد به دوش

كه جور سپهر انتظارش فزود

كه چوبك زنش بامدادان چه گفت

چو دستت در آغوش آغوش شد؟

چه داني كه بر ما چه شب مي رود؟

چه از پا فرورفتگانش به ريگ؟

كه بيجارگان را گذشت از سر آب

كه در كاروانند پيران سست

مهار شتر در كف ساروان

ز ره باز پس ماندگان پرس حال

پياده چه داني كه خون مي خورد؟

چه دانند حال كم گرسنه؟

 

«حكايت»

يكي را عسس دست بر بسته بود

به گوش آمدش در شب تيره رنگ

شنيد اين سخن دزد مسكين و گفت

برو شكر يزدان كن اي تنگدست

مكن ناله از بينوايي بسي

   

    همه شب پريشان و دلخسته بود

كه شخصي همي نالد از دست تنگ

ز بيچارگي چند نالي بخفت

كه دستت عسس تنگ بر هم نبست

چو بيني ز خود بينواتر كسي

 

«حكايت»

برهنه تني يك درم وام كرد

بناليد كاي طالع بدلگام

چو ناپخته آمد ز سختي بجوش

به جاي آور اي خام شكر خداي

   

    تن خويش را كسوتي خام كرد

به گرما بختم در اين زير خام

يكي گفتش از چاه زندان خموش

كه چون مانه اي خام بر دست و پاي

 

«حكايت»

يكي كرد بر پارسايي گذر

قفايي قفرو كوفت بر گردنش

خجل گفت كانچ از من آمد خطاست

به شكرانه گفتا به سر بيستم

نكو سيرت بي تكلف برون

به نزديك من شبرو راهزن

ز ره بازپس مانده اي مي گريست

جهانديده اي گفتش اي هوشيار

برو شكر كن چون به خر برنه اي

   

 

 

***

    به صورت ج هود آمدش در نظر

ببخشيد درويش پيراهنش

ببخشاي بر من چه جاي عطاست؟

كه آنم كه پنداشتي نيستم

به  از نيك نام خراب اندرون

به از فاسق پارسا پيرهن

كه ‌مسكين‌تر از من درين دشت كيست؟

اگر مردي اين يك سخن گوش دار

كه آخر بني آدمي خر نه اي

 

«حكايت»

فقيهي برافتاده مستي گذشت

ز نخوت برو التفاتي نكرد

برو شكر كن چون به نعمت دري

يكي را كه در بند بيني مخند

نه آخر در امكان تقدير هست

ترا آسمان خط به مسجد نوشت

ببند اي مسلمان به شكرانه دست

نه خود مي رود هر كه جويان اوست

نگر تا قضا از كجا سير كرد

سرشت ست باري شفا در عسل

عسل خوش كند زندگان را مزاج

رمق مانده اي را كه جان از بند

يكي گرز پولاد بر مغز خورد

ز پيش خطر تا تواني گريز

درون تا بود قابل شرب و اكل

خراب آنگه اين خانه گردد تمام

مزاجت تر و خشك وگرم‌ست و سرد

يكي زين چو بر ديگري يافت دست

اگر باد سرد نفس نگذرد

وگر ديگ معده نجوشد طعام

در اينان نبندد دل اهل شناخت

توانايي تن مدان از خورش

به حقش كه گرديده بر تيغ و كارد

چو رويي به خدمت نهي بر زمين

گدايي ست تسبيح و ذكر و حضورگرفتم كه خودخدمتي كرده‌اي

نخست او ارادت به دل در نهاد

گر از حق نه توفيق خيري رسد

زبان را چه بيني كه اقرار داد

در معرفت ديده ي آدمي ست

كيت فهم بودي نشيب و فراز

سر آورد و دست از عدم در وجود

وگر نه كي از دست جود آمدي؟

به حكمت زبان داد و گوش آفريد

اگر نه زبان قصه برداشتي

وگر نيستي سعي جاسوس گوش

مرا لفظ شيرين خواننده داد

مدام اين دو چون حاجبان بردرند

چه انديشي ازخود كه فعلم نكوست؟

برد بوستانبان به ايوان شاه

   

 

 

 

 

***

 

 

 

 

 

 

 

 

***

 

 

 

 

    به مستوري خويش مغرور گشت

جوان سر برآورد كاي پيرمرد

كه محرومي آيد ز مستكبري

مبادا كه ناگه در افتي به بند

كه فردا چو من باشي افتاده مست

مزن طعنه بر ديگري در كنشت

كه زنار مغ برميانت نبست

به عنفش كشان مي برد لطف دوست

كه كوري بود تكيه بر غير كرد

نه چندان كه زور آورد با اجل

ولي درد مردن ندارد علاج

برآمد ، چه سود انگبين در دهن؟

كسي گفت صندل بمالش به درد

وليكن مكن با قضا پنجه تيز

بدن تازه روي ست و پاكيزه شكل

كه با هم نسازند طبع و طعام

مركب ازين چار طبع ست مرد

ترازوي عدل طبيعت شكست

تف معده جان در خروش آورد

تن نازنين را شود كار خام

كه پيوسته با هم نخواهند ساخت

كه لطف حقت مي دهد پرورش

نهي ،‌حق شكرش نخواهي گزارد

خدا را ثناگوي و خود را مبين

گدا را نبايد كه باشد غرور

نه پيوسته اقطاع او خورده اي؟

پس اين بنده بر آستان سر نهاد

كي از بنده چيزي به غيرت رسد؟

ببين تا زبان را كه گفتار داد

كه بگشوده بر آسمان و زمي ست

گر اين در نكردي به روي تو باز؟

درين جود بنهاد و در وي سجود

محال ست كز سر سجود آمدي

كه باشند صندوق دل را كليد

كس از سر دل كي خبر داشتي؟

خبر كي رسيدي به سلطان هوش؟

ترا سمع و ادراك داننده داد

ز سلطان به سلطان خبر مي برند

از آن در نگه كن كه توفيق اوست

به نوباوه گل هم ز بستان شاه

 

«حكايت»

بتي ديدم از عاج در سومنات

چنان صورتش بسته تمثالگر

ز هر ناحيت كاروانها روان

طمع كرده رايان چين و چگل

زبان آوران رفته از هر مكان

فروماندم از كشف آن ماجرا

مغي را كه با من سر و كار بود

به نرمي بپرسيدم اي برهمن

كه مدهوش اين ناتوان پيكرند

نه نيروي دستش ، نه رفتار پاي

نبيني كه چشمانش از كهرباست؟

برين گفتم آن دوست دشمن گرفت

مغان را خبر كرد و پيران دير

فتادند گبران پازند خوان

چو آن راه كژ پيششان راست بود

كه مرد ارچه دانا و صاحب دل ست

فروماندم از چاره همچون غريق

چو بيني كه جاهل به كين اندرست

مهين برهمن را ستودم بلند

مرا نيز با نقش اين بت خوش ست

بديع آيدم صورتش در نظر

كه سالوك اين منزلم عنقريب

تو داني كه فرزين اين رقعه اي

چه معني ست در صورت اين صنم؟

عبادت به تقليد گمراهي ست

برهمن ز شادي بر افروخت روي

سوالت صواب ست و فعلت جميل

بسي چون تو گرديدم اندر سفر

جزاين بت كه هرصبح ازاينجا كه هست

وگر خواهي امشب همين جا بباش

شب آنجا ببودم به فرمان پير

شبي همچو روز قيامت دراز

كشيشان هرگز نيازرده آب

مگر كرده بودم گناهي عظيم

همه شب درين قيد غم مبتلا

كه ناگه دهل زن فروكوفت كوس

خطيب سيه پوش شب بي خلاف

فتاد آتش صبح در سوخته

تو گفتي كه در خطه ي زنگبار

مغان تبه راي ناشسته روي

كس از مرد در شهرو‌، از زن نماند

من از غصه رنجور و از خواب مست

به يكبار از ايشان برآمد خروش

چو بتخانه خالي شد از انجمن

كه دانم ترا بيش مشكل نماند

چو ديدم كه جهل اندرو محكم ست

نيارستم از حق دگر هيچ گفت

چو بيني زبردست را زور دست

زماني به سالوس گريان شدم

به گريه دل كافران كرد ميل

دويدند خدمت كنان سوي من

شدم عذر گويان بر شخص عاج

بتك را يكي بوسه دادم به دست

به تقليد كافر شدم روز چند

چو ديدم كه در دير گشتم امين

در دير محكم ببستم شبي

نگه كردم از زير تخت و زبر

پس پرده مطراني آذرپرست

به فورم در آن حال معلوم شد

كه ناچار چون در كشد ريسمان

برهمن شد از روي من شرمسار

بتازيد و من در پيش تاختم

كه دانستم ار زنده آن برهمن

پسندد كه از من برآيد دمار

چو از كار مفسد خبر يافتي

كه گر زنده اش ماني ، آن بي هنر

وگر سر به خدمت نهد بر درت

فريبنده را پاي در پي منه

تمامش بكشتم به سنگ آن خبيث

چو ديدم كه غوغايي انگيختم

چو اندر نيستاني آتش زدي

مكش بچه ي مار مردم گزاي

چو زنبور خانه بياشوفتي

به چابكتر از خود مينداز تير

در اوراق سعدي چنين پند نيست

به هند آمدم بعد از آن رستخيز

از آن جمله سختي كه بر من گذشت

در اقبال و تاييد بوبكر سعد

ز جور فلك دادخواه آمدم

دعا گوي اين دولتم بنده وار

كه مرهم نهادم نه در خورد ريش

كي اين شكر نعمت به جاي آورم

فرج يافتم بعد از آن بندها

يكي آنكه هر گه كه دست نياز

به ياد آيد آن لعبت چينيم

بدانم كه دستي كه برداشتي

نه صاحب دلان دست بر مي كشند

در خير بازست و طاعت ، وليك

همين ست مانع كه در بارگاه

كليد قدر نيست در دست كس

پس اي مرد پوينده بر راه راست

چو در غيب نيكو نهادت سرشت

ز زنبور كرد اين حلاوت پديد

چو خواهد كه ملك تو ويران كند

وگر باشدش بر تو بخشايشي

تكبر مكن بر ره راستي

سخن سودمند ست اگر بشنوي

مقامي بيابي گرت ره دهند

وليكن نبايد كه تنها خوري

فرستي مگر رحمتي در پيم

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    مرصع چو در جاهليت منات

كه صورت نبندد از آن خوبتر

به ديدار آن صورت بي روان

چو سعدي و فازان بت سنگدل

تضرع كنان پيش آن بي زبان

كه حيي جمادي پرستد چرا ؟

نكوگوي و هم حجره ويار بود

عجب دارم از كار اين بقعه من

مقيد به چاه ضلالت درند

ورش بفكني برنخيزد ز جاي

وفا جستن از سنگ چشمان خطاست

چو آتش شد از خشم و در من گرفت

نديدم در آن انجمن روي خير

چو سگ در من از بهر آن استخوان

ره راست در چشمشان كژ نمود

به نزديك بي دانشان جاهل ست

برون از مدارا نديدم طريق

سلامت به تسليم ولين اندرست

كه اي پير تفسير استاو زند

كه شكلي خوش و قامتي دلكش ست

وليكن ز معني ندارم خبر

بد از نيك كمتر شناسد غريب

نصيحتگر شاه اين بقعه اي

كه اول پرستندگانش منم

خنك ره روي را كه آگاهي ست

پسنديد و گفت اي پسنديده گوي

به منزل رسد هر كه جويد دليل

بتان ديدم از خويشتن بي خبر

برآرد به يزدان دادار دست

كه فردا شود سر اين بر تو فاش

چو بيژن به جاه بلا، در اسير

مغان گرد من بي وضو در نماز

بغلها چو مردار در آفتاب

كه بردم در اين شب عذابي اليم

يكم دست بر دل يكي بر دعا

بخواند از فضاي برهمن خروس

برآهخت شمشير روز از غلاف

به يكدم جهاني شد افروخته

ز يك گوشه ناگه درآمد تتار

به دير آمدند از در و دشت و كوي

در آن بتكده جاي درزن نماند

كه ناگاه تمثال برداشت دست

تو گفتي كه دريا برآمد به جوش

برهمن نگه كرد خندان به من

حقيقت عيان گشت و باطل نماند

خيال محال اندرو مدغم ست

كه حق ز اهل باطل ببايد نهفت

نه مردي بود پنجه ي خود شكست

كه من زانچه گفتم پشيمان شدم

عجب نيست سنگ ار بگردد به سيل

به عزت گرفتند بازوي من

به كرسي زر كوفت ،‌بر تخت ساج

كه لعنت برو باد و بر بت پرست

برهمن شدم درمقالات زند

نگنجيدم از خرمي در زمين

دويدم چپ و راست چون عقربي

يكي پرده ديدم مكلل به زر

مجاور سر ريسماني به دست

چو داود كآهن بر او موم شد

بر آرد صنم دست فرياد خوان

كه شنعت بود بخيه بر روي كار

نگونش به چاهي در انداختم

بماند ف‌كند سعي در خون من

مبادا كه رازش كنم آشكار

ز دستش برآور چو دريافتي

نخواهد ترا زندگاني دگر

اگر دست يابد ببرد سرت

چو رفتي و ديدي امانش مده

كه از مرده ديگر نيايد حديث

رها كردم آن بوم و بگريختم

ز شيران بپرهيز اگر بخردي

چو كشتي در آن خانه ديگر مپاي

گريز از محلت كه گرم اوفتي

چو  افتاد،دامن به دندان بگير

كه چون پاي ديوار كندي مايست

وز آنجا به راه يمن تا حچيز

دهانم چز امروز شيرين نگشت

كه مادر نزايد چنو قبل و بعد

درين سايه گستر پناه آمدم

خدايا تو اين سايه پاينده دار

كه در خورد اكرام و انعام خويش

وگر پاي گردد به خدمت سرم؟

هنوزم بگوش ست آن پندها

برآرم به درگاه داناي راز

كند خاك در چشم خ ود بينيم

به نيروي خود بر نيفراشتم

كه سر رشته از غيب در مي كشند

نه هر كس تواناست بر فعل نيك

نشايد شدن جز به فرمان شاه

تواناي مطلق خداي ست و بس

ترا نيست منت خداوند راست

نيايد ز خوي تو كردار زشت

همان كس كه در مار زهر آفريد

نخست از تو خلقي پريشان كند

رساند به خلق از تو آسايشي

كه دستت گرفتند و برخاستي

به مردان رسي گر طريقت روي

كه بر خوان عزت سماطت نهند

ز درويش درمده ياد آوري

كه بر كرده ي خويش واثق نيم

 

 

باب نهم

در توبه و راه صواب

بيا اي كه عمرت به هفتاد رفت

همه برگ بودن همي ساختي

قيامت كه بازار مينو نهند

بضاعت به چندانكه آري بري

كه بازار چندانكه آكنده تر

ز پنجه درم پنج اگر كم شود

چو پنجاه سالت برون شد ز دست

اگر مرد سمكين زبان داشتي

كه اي زنده چون هست امكان گفت

چو ما را به غفلت بشد روزگار

   

 

 

 

 

    مگر خفته بودي كه بر باد رفت

به تدبير رفتن نپرداختي

منازل به اعمال نيكو دهند

وگر مفلسي شرمساري بري

تهيدست را دل پراكنده تر

دلت ريش سرپنجه ي غم شود

غنيمت شمر پنج روزي كه هست

به فرياد و زاري فعان داشتي

لب از ذكر چون مرده بر هم مخفت

تو باري دمي چند فرصت شمار

 

«حكايت»

شبي در جواني و طيب نعم

چو بلبل سرايان ،‌ چو گل تازه روي

جهانديده ي پيري ز ما بركنار

چو فندق دهان از سخن بسته بود

جواني فرارفت كاي پيرمرد

يكي سر برآر از گريبان غم

برآورد سر سالخورد از نهفت

چو باد صبا بر گلستان وزد

چمد تا جوان ست و سر سبز خويد

بهاران كه بيد آورد و بيد مشك

نزيبد مرا با جوانان چميد

به قيد اندرم جره بازي كه بود

شما راست نوبت بر اين خوان‌ نشست

چو بر سر نشست از بزرگي غبار

مرا برف باريده بر پر زاغ

كند جلوه طاوس صاحب جمال

مرا غله تنگ اندر آمد درو

گلستان ما را طراوت  گذاشت

مرا تكيه جان پدر بر عصاست

مسلم جوان راست بر پاي جست

گل سرخ رويم نگر زر ناب

هوس پختن از كودك ناتمام

مرا مي ببايد چو طفلان گريست

نكو گفت لقمان كه نازيستن

هم از بامدادان در كلبه بست

جوان تا رساند سياهي به نور

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    جوانان نشستيم چندي به هم

ز شوخي در افكنده غلغل به كوي

ز دور فلك ليل مويش نهار

نه چون ما لب از خنده چون پسته بود

چه در كنج حسرت نشيني به درد؟

به آرام دل با جوانان به چم

جوابش نگر تا چه پيرانه گفت

چميدن درخت جوان را سزد

شكسته شود چون به زردي رسيد

بريزد درخت كهن برگ خشك

كه بر عارضم صبح پيري دميد

دمادم سر رشته خواهد ربود

كه ما از تنعم بشستيم دست

دگر چشم عيش جواني مدار

نشايد چو بلبل تماشاي باغ

چه مي خواهي از باز بركنده بال؟

شما را كنون مي دمد سبزه نو

كه گل دسته بندد چو پژمرده گشت؟

دگر تكيه بر زندگاني خطاست

كه پيران برند استعانت به دست

فرو رفت ، چون زرد شد آفتاب

چنان زشت نبود كه از پير خام

ز شرم گناهان ،‌نه طفلانه زيست

به از سالها بر خطا زيستن

به از سود و سرمايه دادن ز دست

برد پير مسكين سياهي به گور

 

«حكايت»

كهن سالي آمد به نزد طبيب

كه دستم برگ برنه اي نيك راي

بدان ماند اين قامت خفته ام

برو گفت دست از جهان در گسل

نشاط جواني ز پيران مجوي

اگر در جواني زدي دست و پاي

چو دوران عمر از چهل درگذشت

نشاط از من آنگه رميدن گرفت

ببايد هوس كردن از سر بدر

به سبزه كجا تازه گردد دلم

تفرج كنان در هوا و هوس

كساني كه ديگر به غيب اندرند

دريغا كه فصل جواني برفت

دريغا چنان روح پرور زمان

سوداي آن پوشم و اين خورم

دريغا كه مشغول باطل شديم

چو خوش گفت با كودك آموزگار

جوانا ره طاعت امروز گير

فراغ دلت هست و نيروي تن

قضا روزگاري ز من در ربود

من آن روز را قدر نشناختم

چه كوشش كند پير خر زير بار؟

شكسته قدح ور ببندند چست

كنون كاو فتادت به غفلت ز دست

كه گفتت به جيحون در انداز تن؟

به غفلت بدادي ز دست آب پاك

چو از چابكان در دويدن گرو

گر آن بادپايان برفتند تيز

   

 

 

 

 

 

 

 

 

***

 

    ز ناليدنش تا به مردد فريب

كه پايم همي بر نيايد ز جاي

كه گويي به گل در فرورفته ام

كه پايت قيامت برآيد ز گل

كه آب روان باز نايد به جوي

در ايام پيري بهش باش و راي

مزن دست و پاكآبت از سر گذشت

كه شامم سپيده دميدن گرفت

كه دور هوسبازي آمد بسر

كه سبزه بخواهد دميد از گلم

گذشتيم بر خاك بسيار كس

بيايند و بر خاك ما بگذرند

به لهو و لعب زندگاني برفت

كه بگذشت بر ما چو برق يمان

نپرداختم تا غم دين خورم

ز حق دور مانديم و غافل شديم

كه كاري نكرديم و شد روزگار

كه فردا جواني نيايد ز پير

چو ميدان فراخ ست گويي بزن

كه هر روزي از وي شبي قدر بود

بدانستم اكنون كه درباختم

تو مي رو كه بر بادپايي سوار

نياورد خواهد بهاي درست

طريقي ندارد مگر باز بست

چو افتاد، هم دست و پايي بزن

چه چاره كنون جز تيمم به خاك؟

نبردي هم افتان وخيزان برو

تو بي دست و پاي از نشستن بخيز

 

«حكايت»

شبي خوابم اندر بيابان فيد

شترباني آمد به هول و ستيز

مگر دل نهادي به مردن ز پس

مرا هم چو تو خواب خوش در سرست

تو كز خواب نوشين به بانگ رحيل

فروكوفت طبل شتر ساروان

خنك هوشياران فرخنده بخت

به ره خفتگان تا بر آرند سر

سبق برد رهرو كه برخاست زود

يكي در بهاران بيفشانده جو

كنون بايد از خفته بيدار بود

چو شيبت درآن به روي شباب

من آن روز بركندم از عمر اميد

دريغا كه بگذشت عمر عزيز

گذشت آنچه در ناصوابي گذشت

كنون وقت تخم ست اگر پروري

به شهر قيامت مرو تنگدست

گرت چشم عقل ست تدبير گور

به مايه توان اي پسر سود كرد

كنون كوش كآب از كمر در گذشت

كنونت كه چشم ست اشكي ببار

نو پيوسته باشد روان در بدن

كنون بايدت عذر تقصير گفت

ز دانندگان بشنو امروز قول

غنيمت شمار اين گرامي نفس

مكن عمر ضايع به افسوس و حيف

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    فرو بست پاي ديودن بقيد

زمام شتر بر سرم زد كه خيز

كه بر مي نخيزي به بانگ جرس؟

وليكن بيابان به پيش اندرست

نخيزي ،‌دگر كي رسي در سبيل؟

به منزل رسيد اول كاروان

كه پيش از دهلزن بسازند رخت

نبينند ره رفتگان را اثر

پس از نقل بيدار بودن چه سود؟

چه گندم ستاند به وقت درو؟

چو مرگ اندر آرد زخوابت چه سود؟

شبت روز شد ديده بر كن ز خواب

كه افتادم اندر سياهي سپيد

بخواهد گذشت اين دمي چند نيز

ور اين نيز هم در نيابي گذشت

گر اميد داري كه خرمن بري

كه وجهي ندارد به حسرت نشست

كنون كن ،‌كه چشمت نخوردست مور

چه‌سود افتد آن راكه سرمايه خورد؟

نه وقتي كه سيلابت از سرگذشت

زبان در دهان ست عذري بيار

نه همواره گردد زبان در دهن

نه چون نفس ناطق زگفتن بخفت

كه فردا نكيرت بپرسد به هول

كه بي مرغ قيمت ندارد قفس

كه فرصت عزيزست و الوقت سيف

 

«حكايت»

قضا ، زنده اي را رگ جان بريد

چنين گفت بيننده اي تيزهوش

ز دست شما مرده بر خوشتن

كه چندين ز تيمار و دردم مپيچ

فراموش كردي مگر مرگ خويش

محقق كه بر مرده ريزد گلش

ز هجران طفلي كه در خاك رفت

تو پاك آمدي بر حذر باش و باك

كنون بايد اين مرغ را پاي بست

نشستي به جاي دگر كس بسي

اگر پهلواني وگر تيغ زن

خروحش اگر بگسلاند كمند

ترا نيز چندان بود دست زور

منه دل برين سالخورده مكان

چو دي رفت و فردا نيامد به دست

   

 

 

 

 

 

 

    دگر كس به مرگش گريبان دريد

چو فرياد و زاري رسيدش به گوش

گرشت دست بودي دريدي كفن

كه روزي دوپيش از تو  كردم بسيج

كه مرگ منت ناتوان كرد و ريش

نه بروي ، كه برخود بسوزد دلش

چه نالي ؟ كه پاك آمد و پاك رفت

كه ننگ ست ناپاك رفتن به خاك

نه آنگه كه سررشته بردت ز دست

نشيند به جاي تو ديگر كسي

نخواهي بدر بردن الا كفن

چو در ريگ ماند شود پاي بند

كه پايت نرفت ست در ريگ گور

كه گنبد نپايد بر او گردكان

حساب ازهمين يك‌نفس كن كه هست

 

«حكايت»

فرو رفت جم را يكي نازنين

به دخمه درآمد پس از چند روز

چو پوسيده ديدش حرير كفن

من از كرم بركنده بودم به زور

درين باغ سروي نيامد بلند

قضا نقش يوسف جمالي نكرد

دوبيتم جگر كرد روزي كباب

دريغا كه بي ما بسي روزگار

بسي تير و دي ماه و اردي بهشت

   

 

 

 

    كفن كرد چون كرمش ابريشمين

كه بر وي بگريد به زاري و سوز

به فكرت چنين گفت با خويشتن

بكندند ازو باز كرمان گور

كه باد اجل بيخش از بن نكند

كه ماهش گورش چو يونس نخورد

كه مي گفت گوينده اي با رباب

برويد گل و بشكفد نوبهار

برآيد كه ما خاك باشيم و خشت

 

«حكايت»

يكي پارسا سيرت حق پرست

سر هوشمندش چنان خيره كرد

همه شب در انديشه كاين گنج و مال

دگر قامت عجزم از بهر خواست

سرايي كنم پاي بستن رخام

يكي حجره خاصي از پي دوستان

بفرسودم از رقعه بر رقعه دوخت

دگر زيردستان پزندم خورش

به سختي بكشت اين نمد بسترم

خيالش خرف كرد و كالويه رنگ

فراغ مناجات و رازش نماند

به صحرا برآمد سر از عشوه مست

يكي بر سر گور گل مي سرشت

به انديشه لختي فرورفت پير

چه بندي درين خشت زرين دلت

طمع را نه چندان دهان ست باز

بدار اي فرومايه زين خشت دست

تو غافل در انديشه ي سود و مال

غبار هوا چشم عقلت بدوخت

بكن سرمه ي ي غفلت از چشم پاك

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    فتادش يكي خشت زرين به دست

كه سودا دل روشنش تيره كرد

در او تازيم ره نيابد زوال

نبايد بر كس دو تا كرد و راست

درختان سقفش همه عود وخام

در حجره اندر سرا بوستان

تف ديگدان چشم و مغزم بسوخت

به راحت دهم روح را پرورش

روم زين سپس عبقري گسترم

به مغزش فور برده خرچنگ چنگ

خور و خواب و ذكر و نمازش نماند

كه جايي نبودش قرار نشست

كه حاصل كند زان گل گور ، خشت

كه اي نفس كوته نظر پند گير

كه يك روز خشتي كنند از گلت؟

كه بازش نشيند به يك لقمه آز

كه جيحون نشايد به يك خشت بست

كه سرمايه ي عمر شد پايمال

سموم هوس كشت عمرت بسوخت

كه فردا شوي سرمه در چشم خاك

 

«حكايت»

ميان دو تن دشمني بود و جنگ

ز ديدار هم تا به حدي رمان

يكي را اجل در سر آورد جيش

بد انديش وي را ،‌درون شاد گشت

شبستان گورش در اندوه ديد

خرامان و به بالينش آمد فراز

خوشا وقت مجموع آنكس كه اوست

پس از مرگ آنكس نبايد گريست

ز روي عداوت به بازوي زور

سر تا جور ديدش اندر مغاك

وجودش گرفتار زندان گور

چنان تنگش آكنده خاك استخوان

ز در فلك بدر رويش هلال

كف دست و سرپنجه ي زورمند

چنانش برو رحمت آمد ز دل

پشيمان شد از كرده و خوي زشت

مكن ادماني به مرگ كسي

شنيد اين سخن عارفي هوشيار

عجب گر تو رحمت نياري بر او

تن ما شود نيز روزي چنان

مگر در دل دوست رحم آيدم

به جايي رسد كار سر دير و زود

زدم تيشه يك روز بر تل خاك

كه زنهار اگر مردي آهسته تر

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    سر از كبر يكدگر چون پلنگ

كه بر هر دو تنگ آمدي آسمان

سرآمد به او روزگاران عيش

به گورش پس از مدتي برگذشت

كه وقتي سرايش زر اندوده ديد

همي گفت با خود لب از خنده باز

پس از مرگ دشمن در آغوش دوست

كه روزي پس از مرگ دشمن بزيست

يكي تخته بركندش از روي گور

دو چشم جهان بينش آكنده خاك

تش طعمه ي كرم و تاراج مور

كه از عاج بر توتيا سرمه دان

ز جور زمان سروقدش خلال

جدا كرده ايام ،‌بندش ز بند

كه بسرشت بر خاكش از گريه گل

بفرمود بر سنگ گورش نبشت

كه دهرت نماند پس از وي بسي

بناليد كاي قادر كردگار

كه بگريست دشمن به زاري بر او

كه بر وي بسوزد دل دشمنان

چو بيند كه دشمن ببخشايدم

كه گويي درو ديده هرگز نبود

به گوش آمدم ناله اي دردناك

كه چشم وبناگوش و روي‌ست و سر

 

«حكايت»

شبي خفته بودم به عزم سفر

برآمد يكي سهمگن باد و گرد

به ره بر يكي دختر خانه بود

پدر گفتش اي نازنين چهر من

نه چندان نشيند درين ديده خاك

برين خاك چندان صبا بگذرد

ترا نفس رعنا چو سركش ستور

اجل ناگهت بگسلاند ركيب

خبر داري اي استخواني قفس

چو مرغ از قفس رفتو بگسست قيد

نگه دار فرصت كه عالم دمي ست

سكندر كه بر عالمي حكم داشت

ميسر نبودش كزو عالمي

برفتند و هركس درود آنچه كشت

چرا دل برين كار وانگه نهيم

پس از ما همين گل دهد بوستان

دل اندر دلارام دنيا مبند

چو در خاكدان لحد خفت مرد

سر از جيب غفلت برآور كنون

نه چون خواهي آمد به شيراز در

پس اي خاكسار گنه ، عنقريب

بران از دو سرچشمه ي ديده جوي

   

 

 

 

***

 

 

 

 

 

    پي كارواني گرفتم سحر

كه بر چشم مردم جهان تيره كرد

به معجر غبار از پدر مي زدود

كه داري دل آشفته ي مهر من

كه بازش به معجر توان كرد پاك

كه هر ذره از ما به جايي برد

دوان مي برد تا به سر شيب گور

عنان باز نتوان گرفت از نشيب

كه جان تو مرغي ست نامش نفس

دگر ره نگردد به سعي تو صيد

دمي پيش دانا به از عالمي ست

در آن دم بگذشت و عالم بگذاشت

ستانند و مهلت دهندش دمي

نماند به جز نام نيكو و زشت

كه ياران برفتند و ما بر رهيم

نشينند با يكدگر دوستان

كه ننشست با كس كه دل برنكند

قياكن بيفشاند از موي گرد

كه فردا نماند به حسرت نگون

سر و تن بشويي ز گرد سفر

سفر كرد خواهي به شهري غريب

ور آلايشي داري از خود بشوي

 

«حكايت»

ز عهد پدر يادم آمد همي

كه در خرديم لوح و دفتر خريد

بدر كرد ناگه يكي مشتري

چو نشناسد انگشتري طفل خرد

تو هم قيمت عمر نشناختي

قيامت كه نيكان بر اعلا رسند

ترا خود بماند سر از ننگ پيش

برادر ، زكار بدان شرم دار

در آن روز كز فعل پرسند و قول

به جايي كه دهشت خورند انبيا

زناني كه طاعت به رغبت برند

ترا شرم نايد ز مردي خويش

زنان را به عذري معين كه هست

تو بي عذر يكسو نشيني چو زن

مرا خود مبين اي عجب در ميان

چو از راستي بگذري خم بود

به ناز و طرب نفس پرورده گير

يكي بچه ي گرگر مي پروريد

چو بر پهلوي جان سپردن بخفت

تو دشمن چنين نازنين پروري

نه ابليس در حق ما طعنه زد

فغان از بديها كه در نفس ماست

چو ملعون پسند آمدش قهر ما

كجا سر برآريم ازين عار و ننگ

نظر دوست نادر كند سوي تو

گرت دوست بايد كزو برخوري

روا دارد از دوست بيگانگي

نداني كه كمتر نهد دوست پاي

بسيم سيه تا چه خواهي خريد

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    كه باران رحمت برو هر دمي

ز بهرم يكي خاتم زر خريد

به خرمايي از دستم انگشتري

به شيريني از وي توانند برد

كه در عيش شيرين برانداختي

ز قعر ثري بر ثريا رسند

كه گردت برايد عملهاي خويش

كه در روي نيكان شوي شرمسار

اولوالعزم را تن بلرزد ز هول

تو عذر گنه را چه داري بيا؟

ز مردان ناپارسا بگذرند

كه باشد زنان را قبول از تو بيش؟

ز طاعت بارند گه گاه دست

رو اي كم ز زن لاف مردي مزن

ببين تا چه گفتند پيشينيان

چه مردي بود كز زني كم بود؟

به ايام دشمن قوي كرده گير

چو پرورده شد خواجه برهم دريد

زبان آوري در سرش رفت و گفت

نداني كه ناچار زخمش خوري

كز اينان نيايد به جز كار بد؟

كه ترسم شود طعن ابليس راست

خدايش بينداخت از بهر ما

كه با او به صلحيم و با حق به جنگ

چو در روي دشمن بود روي تو

نبايد كه فرمان دشمن بري

كه دشمن گزيند به همخانگي

چو بيند كه دشمن بود در سراي

كه خواهي دل از مهر يوسف بريد

 

«حكايت»

يگي برد با پادشاهي ستيز

گرفتار در دست آن كينه توز

اگر دوست بر خهود نيازردمي

به تاجور دشمن بدردش پوست

تو از دوست گر عاقلي بر مگرد

تو با دوست يكدل شو و يك سخن

نپندارم اين زشت نامي نكوست

   

 

 

    به دشمن سپردش كه خونش بريز

همي گفت هر دم به زاري و سوز

كي از دست دشمن جفا بردمي؟

رفيقي كه بر خود بيازرد دوست

كه دشمن نيارد نگه در تو كرد

كه خود بيخ دشمن برآيد ز بن

به خشنودي دشمن ،‌ آزار دوست

 

«حكايت»

يكي مال مردم به تلبيس خورد

چنين گفتش ابليس اندر رهي

ترا با من است اي فلان آشتي

دريغ ست فرموده ي ديو زشت

روا داري از جهل و ناباكيت

طريقي به دست آرد و صلح بجوي

كه يك لحظه صورت نبندد امان

وگر دست قدرت نداري به كار

گرت رفت از اندازه بيرون بدي

فراشو چو بيني در صلح باز

مرو زير بار گنه اي پسر

پي نيك مردان ببايد شتافت

وليكن تو دنبال ديو خسي

پيمبر كسي را شفاعتگر ست

ره راست رو تا به منزل رسي

چو گاوي كه عصار چشمش ببست

گل آلوده اي راه مسجد گرفت

يكي زجر كردش كه تبت يداك

كرت رقتي در دل آمد بر اين

در آن جاي پاكان اميدوار

بهشت آن ستاند كه طاعت برد

مكن ، دامن از گرد زلت بشوي

مگو مرغ دولت ز قيدم بجست

وگر دير شد گرم رو باش و چست

هنوزت اجل دست خواهش نبست

مخسب اي گنه كار خوش خفته ،خيز

چو حكم ضرورت بود كابروي

ور آبت نماند شفيع آر پيش

به قهر ار براند خداي از درم

   

 

 

 

 

 

 

 

***

 

    چو برخاست لعنت بر ابليس كرد

كه هرگز نديدم چنين ابلهي

به جنگم چرا گردن افراشتي؟

كه دست ملك بر تو خواهد نوشت

كه پاكان نويسند ناپاكيت

شفيعي برانگيز و عذر بگوي

چو پيمانه پر شد به دور زمان

چو بيچارگان دست زاري برآر

چو گفتي كه بد رفت ، نيك آمدي

كه ناگه در توبه گردد فراز

كه حمال عاجز بود در سفر

كه هرك اين سعادت طلب كرد يافت

ندانم كه در صالحان چون رسي

كه بر جاده ي شرع پيغمبرست

تو بر ره نه اي زين قبل واپسي

دوان تابه شب‌شب هم آنجاكم هست

ز بخت نگون بود اندر شگفت

مرو دامن آلوده بر جاي پاك

كه پاك ست و خرم بهشت برين

گل آلوده ي معصيت را چه كار؟

كرا نقدر بايد بضاعت برد

كه ناگه ز بالا ببندند جوي

هنوزش سر رشته داري به دست

ز دير آمدن غم ندارد درست

برآور  به درگاه دادار دست

به عذر گناه آب چشمي بريز

بريزند باري برين خاك كوي

كسي را كه هست آبروي از تو بيش

روان بزرگان شفيع آورم

 

«حكايت»

همي يادم آيد ز عهد صغر

به بازيچه مشغول مردم شدم

برآوردم از هول و دهشت خروش

كه اي شوخ چشم ،‌آخرت چند بار

به تنها نداند شدن طفل خرد

تو هم طفل راهي به سعي اي فقير

مكن با فرومايه مردم نشست

به فتراك پاكان در آويز چنگ

مريدان به قوت ز طفلان گم اند

بياموز رفتار از آن طفل خرد

ز زنجير ناپارسايان برست

اگر حاجتي داري اين حلقه گير

برو خوشه چين باش سعدي صفت

الا اي مقيمان محراب انس

متابيد روي از گدايان خيل

كنون با خرد بايد انباز گشت

   

 

 

 

 

 

 

 

    كه عيدي برون آمدم با پدر

در آشوب خلق از پدر گم شدم

پدر ناگهانم بماليد گوش

بگفتم كه دستم ز دامن مدار

كه مشكل توان راه ناديده برد

برو دامن راه دانان بگير

چو كردي ، ز هيبت فروشوي دست

كه عارف ندارد ز دريوزه ننگ

مشايخ چو ديوار مستحكم اند

كه چون استعانت به ديوار برد

كه در حلقه ي پارسايان نشست

كه سلطان ندارد ازين در گريز

كه گردآوري خرمن معرفت

كه فردا نشينيد بر خوان قدس

كه صاحب مروت نراند طفيل

كه فردا نماند ره بازگشت

 

«حكايت»

يكي غله مردادمه ،‌توده كرد

شبي مست شد آتشي برفروخت

دگر روز در خوشه چيني نشست

چو سرگشته ديدند درويش را

نخواهي كه باشي چنين تيره روز

گر از دست شد عمرت اندر بدي

فضيحت بود خوشه اندوختن

مكن جان من ،‌تخم دين ورز و داد

چو برگشته بختي در افتد به بند

تو پيش از عقوبت در عفو كوب

برآر از گريبان غفلت سرت

   

 

 

 

 

    ز تيمار دي خاطر آسوده كرد

نگون بخت كاليوه خرمن بسوخت

كه يك جوز خرمن نماندش به دست

يكي گفت پرورده ي خويش را

به ديوانگي خرمن خود مسوز

تو آني كه در خرمن آتش زدي

پس از خرمن خويشتن سوختن

مده خرمن نيك نامي به باد

ازو نيك بختان بگيرند پند

كه سودي ندارد فعال زير چوب

كه فردا نماند خجل در برت

 

«حكايت»

يكي متفق بود بر منكري

نشست از خجالت عرق كرده روي

شنيد اين سخن پير روشن روان

نيايد همي شرمت از خويشتن

نياسايي از جانب هيچكس

چنان شرم دار از خداوند خويش

   

 

    گذر كرد بر وي نكومحضري

كه آيا خجل گشتم از شيخ كوي؟

برو بربشوريد و گفت اي جوان

كه حق حاضر و شرم داري ز من؟

برو جانب حق نگه دار و بس

كه شرمت ز همسايگان‌ست وخويش

 

«حكايت»

زليخا چو گشتاز مي عشق مست

چنان ديو شهوت رضا داده بود

بتي داشت بانوي مصر از رحام

در آن لحظه رويش بپوشيد و سر

غم آلوده يوسف به كنجي نشست

زليخا دو دستش ببوسيد و پاي

به سندان دلي روي در هم مكش

روان گشتش از ديده بر چهره جوي

تو در روي سنگي شدي شرمناك

چه سود از پشيماني آيد به كف

شراب از پي سرخ رويي خورند

به عذر آوري خواهش امروز كن

پليدي كند گربه بر جاي پاك

تو آزادي از ناپسنديده ها

بر انديش از آن بنده ي پرگناه

اگر باز گردد به صدق و نياز

به كين آوري با كسي بر ستيز

كنون كرد بايد عمل را حساب

كسي گرچه بد كرد هم بد نكرد

گر آيينه از آه گردد سياه

بترس از گناهان خويش اين نفس

   

 

 

 

 

 

***

 

 

 

    به دامان يوسف درآويخت دست

كه چون گرگ در يوسف افتاده بود

برو معتكف بامدادان و شام

مبادا كه زشت آيدش در نظر

به سر بر ز نفس ستمكاره دست

كه اي سست يمان سركش دراي

به تندي پريشان مكن وقت خوش

كه بر گرد و ناپاكي از من مجوي

مرا شرم باد از خداوند پاك

چو سرمايه ي عمر كردي تلف؟

وزو عاقبت زردرويي برند

كه فردا نماند مجال سخن

چو زشتش نمايد بپوشد به خاك

نترسي كه بروي فتد ديده ها

كه از خواجه آبق شود چندگاه

به زنجير و بندش نيارند باز

كه از وي گريزت بود يا گريز

نه وقتي كه منشور گردد كتاب

كه پيش از قيامت غم خود بخورد

شود روشن آيينته ي دل به آه

كه روز قيامت نترسي ز كس

 

«حكايت»

غريب آمدم در سواد حبش

به ره بر يكي دكه ديدم بلند

بسيج سفر كردم اندر نفس

يكي گفت كاين بنديان شبروند

چو بر كس نيامد ز دستت ستم

نياورده عامل غش اندر ميان

وگر عفتت را فريب ست زير

نكونام را كس نگيرد اسير

چو خدمت پسنديده آرم به جاي

اگر بنده كوشش كند بنده وار

وگر كند راي ست در بندگي

قدم پيش نه كز ملك بگذري

   

 

 

 

 

 

    دل از دهر فارغ،سر از عيش خوش

تني چند مسكين برو پاي بند

بيابان گرفتم چو مرغ از قفس

نصيحت نگيرند و حق نشنوند

ترا گر جهان شحنه گيرد چه غم؟

نينديشد از رفع ديوانيان

زبان حسابت نگردد دلير

بترس از خدا و مترس از امير

نينديشم از دشمن تيره راي

عزيزش بدارد خداوندگار

ز جانداري افتد بخر بندگي

كه گر بازماني ز دد كمتري

 

«حكايت»

يكي را به چوگان مه دامغان

شب از بي قراري نيارست خفت

به شب گر ببردي بر شحنه ، سوز

كسي روز محشر نگردد خجل

اگر هوشمندي ز داور بخواه

هنوز ار سر صلح داري چه بيم؟

كريمي كه آوردت از نيست هست

اگر بنده اي ، دست حاجت برآر

نيامد برين در كسي عذر خواه

نريزد خداي آبروي كسي

   

 

 

 

    بزد تا چو طبلش برآمد فغان

برو پارسايي گذر كرد و گفت

گناه آبرويش نبردي به روز

كه شبها به درگه برد سوز دل

شب توبه تقصير روز گناه

در عذر خواهان نبندد كريم

عجب گر بيفتي نگيردت دست

وگر شرمسار ، آب حسرت ببار

كه سيل ندامت نشستن گناه

كه ريزد گناه آب چشمش بسي

 

«حكايت»

به صنعا درم ، طفلي اندر گذشت

قضا نقش يوسف جمالي نكرد

درين باغ سروي نيامد بلند

نهالي به سي سال گردد درخت

عجب نيست بر خاك اگر گل شكفت

به دل گفتم اي ننگ مردان بمير

ز سودا و آشفتگي بر قدش

ز هولم در آن جاي تاريك و تنگ

چو بازآمدم زان تغير به هوش

گرت وحشت آمد ز تاريك جاي

شب گور خواهي منور چو روز

تن كاركن مي بلرزد ز تب

گروهي فراوان طمع ، ظن برند

بر آن خورد سعدي كه بيخي نشاند

   

 

 

 

 

 

 

    چه گويم كز آنم چه بر سر گذشت؟

كه ماهي گورش چو يونس نخورد

كه باد اجل بيخش از بن نكند

ز بيخش برآرد يكي باد سخت

كه چندين گل اندام در خاك خفت

كه كودك رود پاك و آلوده پير

بر انداختم سنگي از مرقدش

بشوريد حال و بگرديد رنگ

ز فرزند دلبندم آمد به گوش

بهش باش و با روشنايي در آي

از اينجا چراغ عمل بر فروز

مبادا كه نخلش نيارد رطب

كه گندم نيفشانده خرمن برند

كسي برد خرمن كه تخمي فشاند

 

 

باب دهم

در مناجات و ختم كتاب

بيا تا برآريم دستي ز دل

به فصل خزان در نبيني درخت

برآرد تهي دستهاي نياز

مپندار از آن در كه هرگز نبست

قضا خلعتي نامدارش دهد

همه طاعت آرند و مسكين نياز

چو شاخ برهنه برآريم دست

خداوندگارا نظر كن به  جود

گناه آيد از بنده ي خاكسار

كريما به رزق تو پرورده ايم

گدا چون كرم بيند و لطف و ناز

چو ما را به دنيا كردي عزيز

عزيزي و خواري تو بخشي و بس

خدايا به عزت كه خوارم مكن

مسلط مكن چون مني بر سرم

به گيتي نباشد بتر زين بدي

مرا شرمساري ز روي تو بس

گرم بر سر افتد ز تو سايه اي

اگر تاج بخشي سرافرازدم

تنم مي بلرزد چو ياد آورم

كه مي گفت شوريده ي دلفكار

همي گفت با حق به زاري بسي

به لطفم بخوان و مران از درم

تو داني كه مسكين و بيچاره ايم

نمي تازد اين نفس سركش چنان

كه با نفس و شيطان برآيد به زور؟

به مدارن راهت كه راهي بده

خدايا به ذلت خداونديت

به لبيك حجاج بيت الحرام

به تكبير مردان شمشر زن

به طاعات پيران آراسته

كه ما را در آن ورطه ي يك نفس

اميدست از آنانكه طاعت كنند

به پاكان كز آلايشم دور دار

به پيران پشت از عبادت دو تا

كه چشمم ز روي سعادت مبند

چراغ يقينم فرا راه دار

بگردان ز ناديدني ديده ام

كم آن ذره ام در هواي تو نيست

ز خورشيد لطفت شعاعي بسم

بدي را نگه كن كه بهتر كس است

مرا گر بگيري به انصاف و داد

خدايا به ذلت مران از درم

ور از جهل غايت شدم روز چند

چه عذر آرم از ننگ تردامني

فقيرم به جرم  گناهم مگير

چرا بايد از ضعف حالم گريست

خدايا به غفلت شكستيم عهد

چه برخيزد از دست تدبير ما؟

همه هر چه كردم تو بر هم زدي

نه من سر ز حكمت بدر مي برم

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    كه نتوان برآورد فردا ز گل

كه بي برگ ماند ز سرماي سخت؟

ز رحمت نگردد تهي دست باز

كه نوميد گردد بر آورده دست

قدر ميوه در آستينش نهد

بيا تا به درگاه مسكين نواز

كه بي برگ ازين بيش نتوان نشست

كه جرم آمد از بندگان در وجود

به اميد عفو خداوندگار

به انعام و لطف تو خو كرده ايم

نگردد ز دنبال بخشنده باز

به عقبي همين چشم داريم نيز

عزيز تو خواري نبيند ز كس

به ذل گنه شرمسارم مكن

ز دست تو به گر عقوبت برم

جفا بردن از دست همچون خودي

دگر شرمسارم مكن پيش كس

سپهرم بود كمترين پايه اي

تو بردار تا كس نيندازدم

مناجات شوريده اي در حرم

الها ببخش و به ذلم مدار

ميفكن كه دستم نگيرد كسي

ندارد به جز آستانت سرم

فرومانده ي نفس اماره ايم

كه عقلش تواند گرفتن عنان

مصاف پلنگان نيايد ز مور

وزين دشمنانم پناهي بده

به اوصاف بي مثل و ماننديت

به م دفون يثرب عليه السلام

كه مرد وغا را شمارند زن

به صدق جوانان نو خاسته

ز ننگ دو گفتن به فرياد رس

كه بي طاعتان را شفاعت كنند

وگر زلتي رفت معذور دار

ز شرم گنه ديده بر پشت پا

زبانم به وقت شهادت مبند

ز بد كردنم دست كوتاه دار

مده دست بر ناپسنديده ام

وجود و عدم در ظلامم يكي ست

كه جز در شعاعت نبيند كسم

گدا را ز شاه التفاتي بس است

بنالم كه لطفت نه اين وعده داد

كه صورت نبندد دري ديگرم

كنون كامدم در برويم مبند

مگر عجز پيش آورم كاي غني

غني را ترحم بود بر فقير

اگر من ضعيفم پناهم قوي ست

چه زور آورد با قضا دست جهد؟

همين نكته بس عذر تقصير ما

چه قوت كند با خدايي خودي؟

كه حكمت چنين مي رود بر سرم

 

«حكايت»

سيه چرده اي را كسي زنشت خواند

نه من صورت خويش خور كرده ام

ترا با من ار زشت رويم چه كار؟

از آنم كه بر سر نبشتي ز پيش

تو دانايي آخر كه قادر نيم

گرم ره نمايي رسيدم به خير

جهان آفرين گر نه ياري كند

چه خوش گفت درويش كوتاه دست

گر او توبه بخشد بماند درست

به حقت كه چشمم ز باطل بدوز

ز مسكينيم روي در خاك رفت

تو يك نوبت اي ابر رحمت ببار

ز جرمم درين مملكت جاه نيست

تو داني ضمير زبان بستگان

   

 

 

 

***

 

 

 

    جوابي بگفتش كه حيران بماند

كه عيبم شماري كه بد كرده ام

نه آخر منم زشت و زيبا نگار

نه كم كردم اي بنده پرور نه بيش

تواناي مطلب تويي من كيم؟

وگر گم كني بازماندم ز سير

كجا بنده پرهيزگاري كند

كه شب توبه كرد و سحرگه شكست

كه پيمان ما بي ثبات ست و سست

به نورت كه فردا به نارم مسوز

غبار گناهم بر افلاك رفت

كه در پيش باران نپايد غبار

وليكن به ملكي دگر راه نيست

تو مرهم نهي بر دل خستگان

 

«حكايت»

مغي در به روي از جهان بسته بود

پس از چند سال آن نكوهيده كيش

به پاي بت اندر به اميد خير

كه درمانده ام دست گير اي صنم

بزاريد در خدمتش بارها

بتي چون برآرد مهمات كس

بر آشفت كاي پاي بند ضلال

مهمي كه در پيش دارم برآر

هنوز از بت آلوده رويش به خاك

حقايق شناسي درين خيره شد

مه سرگشته ي دون يزدان پرست

دل از كفر و دست از خيانت بشست

فرو رفت خاطر در اين مشكلش

كه پيش صنم پير ناقص عقول

گر از درگه ما شود نيز رد

دل اندر صمد بايد اي دوست بست

محال ست اگر سر برين در نهي

خدايا مقصر به كار آمديم

   

 

 

 

 

 

 

 

 

    بتي را به خدمت ميان بسته بود

قضا حالتي صعبش آورد پيش

بغلطيد بيچاره بر خاك دير

به جان آمدم رحم كن بر تنم

كه هيچش به سامان نشد كارها

كه نتواند از خود براندن مگس؟

به باطل پرستيدمت چند سال

وگر نه بخواهم ز پروردگار

كه كامش برآورد يزدان پاك

سر وقت صافي بر او تيره شد

هنوزش سر از خمر بتخانه مست

خدايش برآورد كامي كه جست

كه پيغامي آمد به گوش دلش

بسي گفت وقولش نيامد قبول

پس آنگه چه فرق از صنم تا صمد؟

كه عاجزترند از صنم هر كه هست

كه باز آيدت دست حاجت تهي

تهي دست و اميدوار آمديم

 

«حكايت»

شنيدم كه مستي ز تاب نبيد

بناليد بر آستان كرم

موذن گريبان گرفتنش كه هين

چه شايسته كردي‌كه خواهي بهشت؟

بگفت اين سخن پير وبگريست مست

عجب داري از لطف پروردگار

ترا مي نگويم كه عذرم پذير

همي شرم دارم ز لطف كريم

كسي را كه پيري در آرد ز پاي

من آنم ز پاي اندر افتاده پير

نگويم بزرگي و جاهم ببخش

اگر ياري اندك زلل داندم

تو بينا و ما خائف از يكدگر

برآورده مردم ز بيرون خروش

به ناداني ار بندگان سركشند

اگر جرم بخشثي به مقدار جود

وگر خشم گيري به قدر گناه

گرم دست گيري به جايي رسم

كه زور آورد گر تو ياري دهي؟

دو خواهند بودن به محشر فريق

عجب گر بود راهم از دست راست

دلم مي دهد وقت وقت اين اميد

عجب دارم ار شرم دارد ز من

نه يوسف كه چندان بلا ديد و بند

گنه عفو كرد آل يعقوب را

به كردار بدشان مقيد نكرد

ز لطفت همين چشم داريم نيز

كس از من سيه نامه تر ، ديده نيست

جز اين كاعتمادم بياري تست

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    به مقصوره ي مسجدي در دويد

كه يارب به فردوس اعلي برم

سگ و مسجد اي فارغ از عقل و دين

نمي زيبدت ناز با روي زشت

كه مستم بدار از من اي خواجه دست

كه باشد گنه كاري اميدوار

در توبه بازست و حق دستگير

كه خوانم گنه پيش عفوش عظيم

چو دستش نگيري نخيزد ز جاي

خدايا به فضل خودم دست گير

فروماندگي و گناهم ببخش

به نابخردي شهره گرداندم

كه تو پرده پوشي و ما پرده در

تو بيننده در پرده و پرده پوش

خداوندگاران قلم در كشند

نامند گنهكاري اندر وجود

به دوزخ فرست و ترازو مخواه

وگر بفكني بر نگيرد كسم

كه گيرد چو تو رستگاري دهي؟

ندانم كدامين دهندم طريق

كه از دست من جز كجي بر نخاست

كه حق شرم دارد ز موي سپيد

كه شرمم نمي آيد از خويشتن

چو حكمش روان گشت و قدرش بلند

كه معني بود صورت خوب را

بضاعات مزجاتشان رد نكرد

بر اين بي بضاعت ببخش اي عزيز

كه هيچم فعال پسنديده نيست

اميدم به آمرزگاري تست

بضاعت نياوردم الا اميد

خدايا ز عفوم مكن نا اميد

تعداد مشاهدات مطلب: 
۱۲۱۲۱